زهره حاجیان- ایسکانیوز :حضور شهدا را احساس میکنم. این را به شما میگویم که شهدا هستند. واقعا با تمامی وجود احساس میکنم که شهدا هستند و با ما هستند.» اینها را سردار شهید حاج احمد کاظمی گفته است که دیروز سالگرد شهادتش بود. نمیدانم اما حس و حال این جملهها خیلی به آنچه در پرونده پیشرو میخوانید نزدیک است؛ پروندهای درباره جوانترین شهید مدافع حرم؛ درباره شهید سیدمصطفی موسوی.
چند ساعت کنار خانواده شهید بیست ساله مدافع حرم سید مصطفی موسوی ساکن میدان زاهدی
مصطفی به من وعده بهشت داد
کاشی شماره ۵۶ وسطهای کوچه سلیمیآزاد قرار دارد. همان کوچهای که ۴۷ روز پیش آن را بسته بودند تا پیکر مطهر مصطفی ۲۰ ساله راحت به پارکینگ خانه استیجاریشان منتقل شود و «زینت سادات» و «سیدعینالله موسوی» برای آخرین بار صورت خندان پسرشان را ببینند و در کمال ناباوری با او خداحافظی و زیر پایش قربانی کنند. حالا کمتر از ۲ ماه از شهادت سیدمصطفی موسوی گذشته و در غروب یکی از روزهای سرد پنجشنبه همراه عکاس همشهری محله کنار خانواده شهید نشستهایم تا از روزهایی که به قاعده یک سال برایشان میگذرد بگویند.
سر به زیر و ساکت بود
تا زنگ شماره ۵ کاشی شماره ۵۶ کوچه سلیمیآزاد در میدان زاهدی را به صدا در نیاوری و در واحد کنار آسانسور طبقه سوم باز نشود، نمیتوانی تصور کنی که وارد خانهای ۳۵متری خواهی شد که استیجاری است و خانواده شهید در نهایت سادگی و با کمترین امکانات زندگی میکنند. روی اوپن آشپزخانه ۴ ردیف کتاب چیده شده که بدون سؤال هم میتوانی حدس بزنی که یادگارهای مصطفی است و به گفته مادر، پسرش خط به خط این کتابها را خوانده بوده و به مطالعه علاقه داشته است. مادر شهید در این مورد میگوید: مصطفی بسیار کم حرف بود و ساعتهایی که در خانه بود همیشه مطالعه میکرد. زینتسادات موسوی میگوید: از کلاس اول ابتدایی تا زمانی که دیپلم بگیرد شاگرد ممتاز بود و معدلش همیشه ۲۰ بود و در کنار کتابهای درسی، کتابهای دینی را میخواند.
عاشق شهید بابایی بود
او با اشاره به اینکه در دبیرستان حافظ در انتهای خیابان سیدالشهدا(ع) درس میخواند و هر سال از دانشآموزان ممتاز مدرسه بود میگوید: اصلاً اهل بیرون رفتن و گردش و تفریح نبود تا وقتی که عاشق تفکرات شهید بابایی شد و مرتب در اینترنت اطلاعات و خاطرات مربوط به شهید بابایی را پیدا میکرد و میخواند و فیلمهای مربوط به او را میدید. مادر شهید ادامه میدهد: دیپلمش را که گرفت در دانشگاه دولتی واحد بیرجند در رشته فیزیک اتمی قبول شد، اما نرفت. امسال در رشته فیزیک دانشگاه دولتی دامغان و در رشته مکانیک دانشگاه آزاد قبول شد و ترجیح داد در رشته مکانیک که دوست داشت ادامه تحصیل دهد. مادر شهید با بیان اینکه برای رفتن به سوریه و جنگیدن با دشمن خیلی تلاش کرد میگوید: در دانشگاه آزاد واحد تهران غرب ثبتنام کرد. میخواست زمان برگشت از سوریه ادامه تحصیل دهد که دیگر برنگشت.
آرزو دارم اسرائیل را نابود کنم
سکوت مادر طولانی و عمیق است. گاهی مدتها به جای مصطفی در کنار تلویزیون خیره میشود. انگار زمان و مکان را گم میکند و مصطفی را میبیند که گرم تماشای شبکه خبر شده و با دیدن صحنههای ظلم داعش دلش به درد میآمد و اشک از گوشه چشمانش سرازیر میشد. یادش میآید که مشتهایش گره میشد و میگفت مامان یک روز من با تکتک اینها میجنگم و نابودشان میکنم. مادر شهید میگوید: مصطفی مدتی برای آموزش خلبانی رفت. با اینکه چشمانش ضعیف بود اشکال نگرفتند، اما وقتی پاهایش را جفت کردند و دیدند کمی حالت پرانتزی دارد قبولش نکردند. از او پرسیدم: برای چه میخواستی خلبان شوی؟ برای اینکه شغل خلبانی درآمد خوبی دارد؟ گفت: نه مامان، آرزو داشتم خلبان شوم و هواپیما را پر از مهمات کنم و دشمنان کشورمان را بزنم.
نذری برای سفر به مشهد
کم سن و سال بود، اما تابستان که میشد میرفت کنار دست پدر و کارگری میکرد. رویه کوبی مبل و کارهایی که با چوب و مبلمان سر و کار داشت و محله پر بود از کارگاههای تولید مبل. این قاعده محلههای بازار مبل و کارگاههای تولیدی منطقه است که بیشتر نوجوانان این محلهها تابستانها بروند و در کارگاهها مشغول کار شوند و مصطفی هم از این قاعده مستثنا نبود. مادر سخت بیمار شده بود و پزشکان از درمانش ناامید و سیدمصطفی و سیدهزینب نگران و بیقرار. مادر در این مورد میگوید: با اینکه ۱۱ـ ۱۲ سال بیشتر نداشت همه تابستان را کار کرده بود و پولهایش را پسانداز کرده بود تا نذرش را ادا کند. مصطفی نذر کرده بود تا مادر به سلامت از بستر بیماری بلند شود و او با پولهایی که دسترنج کار خودش بود او را به پابوس امام رضا(ع) ببرد.
پسرم به وعدهاش وفا کرد
یک روز با لبانی که همیشه میخندید وارد خانه شد و گفت: مادرم! الوعده وفا حاضر شو که بلیت گرفتهام و فردا با قطار میرویم مشهد... برای اینکه حالت خراب نشود خاله و پسرخاله محسن هم با ما میآیند. مادر شهید وقتی یاد این خاطره میافتد آه بلندی میکشد و لبخند میزند. انگار همین لحظه خودش را در کوپه قطاری میبیند که به سمت مشهدالرضا(ع) میرود و مصطفی از خوشحالی در پوست خود نمیگنجد. او میگوید: زمانی که بیمار بودم دکتر گفته بود که ماء الشعیر زیاد بخورم. با اینکه مصطفی جثه کوچکی داشت یک باکس بزرگ ماءالشعیر را به زحمت به خانه آورد. بچهام میگفت مامان تو رو خدا زیاد بخور تا زود خوب شی... تا عید همین امسال هم حرفی از رفتن به کشور سوریه نمیزد. فقط میگفت با بچههای بسیجی دورههای فشردهای را میگذرانم. از پدرش هم که میپرسیدم میگفت نگران نباش جای بدی نمیرود.
تمرین سختی برای روزهای سخت
مادر شهید با بیان خاطرات دوران آموزش نظامی این شهید میگوید: میدانستم آموزش میبیند، اما نمیدانستم کجا؟ فقط میدیدم ریاضت میکشد. با آب سرد حمام میکرد، روی موکت و بدون بالش و پتو میخوابید، از زندگی دست شسته بود و وقتی دلیلش را میپرسیدم میگفت: مادرباید برای شرایط سخت آمادهباشم. باید سرم را روی سنگ بگذارم و بخوابم. میگفت مامان تو که در سوریه نیستی مراقبم باشی. میگفت مامان وابسته این دنیای بیارزش نباش. من هم دل کندهام و میدانم روزهای خوبی در آن دنیا در انتظار من است. سیدمصطفی این روزهای آخر کمتر در خانه دیده میشد. مادر شهید میگوید: فقط میدیدم نیمههای شب میرود و فقط در حد سلام و حالم خوب است از او خبر داشتم. واقعاً از این دنیا دل کنده بود و به زندگی در دنیای بهتری فکر میکرد.
آرامش با یاد پسرم
دل مادر زود تنگ میشود، زود میگیرد و زودتر آرام میشود و به وعدهای دلشان پر میشود از شادی و غرور. زینتسادات موسوی، ۴۶ ساله هم این روزها زیاد دلتنگ میشود، بسیار بغض میکند، اما برای اینکه تنها دخترش سیدهزینب و پسرعمویش ـ پدر شهیدـ غمگین نشوند آهسته گریه میکند، اما گاهی که کسی خانه نباشد راحتتر اشک میریزد و دلش بهانه جوانترین شهید مدافع حرم را میگیرد. او میگوید: فقط زمانی کمی آرام میشوم که یادم میافتد مصطفی به من وعده بهشت داد و گفت تو راضی شو که من به سوریه بروم و در مقابل دشمنان اسلام بجنگم، من هم قول میدهم در آن دنیا جایگاه خوبی برایت فراهم کنم. با قدرت و اطمینان خاطر میگفت: آنقدر شرایط خوبی برایت درست میکنم که حتی فکرش را هم نمیتوانی بکنی حتی در خواب هم نمیتوانی ببینی.
قسمت این بود که جوانترین شهید باشد
انگار قسمت بوده که مصطفی برود و جوانترین شهید مدافع حرم زینب(س) بشود. این را سیدعینالله موسوی میگوید که سابقه چندین سال حضور در جبهههای جنگ جنوب و کردستان را داشته است: با جنگ آشنا بودم و وقتی مصطفی میگفت عشق رفتن به جبهه دارم را خوب میفهمیدم و یاد خودم میافتادم که ۲ سال در خدمت سربازی و چند سال بهعنوان بسیجی در جبههها خدمت کردم. مادر شهید با اشاره به اینکه قسمت مصطفی شهادت بود میگوید: مسئولان مرکز آموزش با اعزام مصطفی به دلیل جوان بودن و سن کم مخالفت میکردند و شنیدم که میخواستند با هرترفندی مانع از رفتن او بشوند، اما انگار قسمت پسرم این بوده که در خاک سوریه و در دفاع از حرم حضرت زینب به شهادت برسد. او میگوید: من فکر میکنم به دلیل دل پاک و نیت درست مصطفی بود که او را اعزام کردند و بعد از ۲ ماه حضور در سوریه به شهادت رسید.
بابا رضایت نامهام را امضا میکنی؟
در اتاق را بست و با پدر تنها ماند. صدای پچ پچ پدر و پسر میآمد و مادر نمیتوانست بشنود که از چه حرف میزنند، اما میدانست که اتفاقی در حال وقوع است. این را دلش میگفت و ناخودآگاه با صدای بلند اعتراض میکرد. مادر شهید با بیان این مطلب میگوید: با تلاش بسیار از درز در اتاق شنیدم که در مورد رضایتنامه حرف میزنند و پدرش هم در تکه کاغذی مینویسد که با اعزام او موافقت میکند. مادر بلند میشود و تکه کاغذهایی را که با دقت با چسب به هم چسبیده میآورد و نشانمان میدهد: این تکههای کاغذ را از سطل زباله پیدا کردم و با چسب به هم چسباندم. روی کاغذ نوشته شده: من سیدعینالله موسوی به شماره ملی... در کمال صحت و سلامت رضایت خود را با حضور پسرم سیدمصطفی موسوی با شماره ملی... در مأموریت محوله اعلام میدارم. من فکر میکردم کاغذ را پاره کردهاند و نمیدانستم که در کاغذی دیگر رضایتنامه را دوباره نوشتهاند.
در زندگی هر کسی یک روز، روز عاشوراست
با وجود کمسن و سال بودن اصلاً وابسته به این دنیا نبود و همه را تشویق به وابسته نشدن به دنیا و متعلقات آن میکرد. مادر شهید با بیان این مطلب میگوید: چندین بار به من گفت که مادر از من راضیباش و از صمیم قلب رضایت داشتهباش تا کارهایم خوب پیش برود. حتی این اواخر منتظر میماند تا نمازم تمام شود و روی سجاده من نماز میخواند و میگفت مادر برای هر فردی در دنیا یک روز، روز عاشوراست و ندای «هل من ناصر ینصرنی» را میشنود. من هم این ندا را شنیدهام و باید بروم، اما اگر تو راضی نباشی و اجازه ندهی خودت باید جواب حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) را بدهی. زینتسادات موسوی با بیان این مطلب میگوید: مصطفی طراح و مبتکر خوبی بود حتی طرح یک ناو را به سازمان نخبگان فرستاد و بالاترین امتیاز را گرفت و بعد از یک ماه در کشور کانادا پذیرفته شده بود و برایش دعوت نامه آمده بود که برای ادامه تحصیل به کانادا برود، اما مصطفی قبول نکرد.
در سجده بودم که خداحافظی کرد
هی پا به پا میکرد و ازهال به اتاق میرفت و بر میگشت. انگار میخواست حرفی بزند و نمیتوانست. صدای اذان که از منارههای مسجد محله بلند شد به سرعت وضو گرفت و در اتاق به نماز ایستاد. دل توی دلش نبود سریعتر از همیشه نماز خواند. کولهاش را از شب قبل مرتب کرده بود. گوشه هال نزدیک سجاده من به دیوار تکیه داده بود. سجاده را پهن کردم و نماز را اقامه کردم. رکعت اول را خوانده بودم و در سجده رکعت دوم بودم که دیدم مصطفی کولهاش را برداشت با صدای بلند خداحافظی کرد و به سرعت رفت. نمازم را تمام کردم و سعی کردم به او برسم و خداحافظی کنم اما نبود رفته بود؛ برای همیشه رفته بود. بغض امان مادر را میبرد و نمیتواند دلتنگیاش را پنهان کند. باز مانند همیشه چادر را روی صورتش میکشد و آرام گریه میکند.
با او در خانه گِل بازی میکردیم
زینبسادات، خواهر شهید ۲ سال با مصطفی فاصله سنی دارد و در ۱۸ سالگی ازدواج کرده و صاحب دختری ۲ ساله است. او با اشاره به اینکه ما مثل بچههای محله اهل بازی در کوچه نبودیم میگوید: من و مصطفی در خانه بازی میکردیم و مادر همبازیمان بود. او سفره بزرگی پهن میکرد و خاک میآورد و گل درست میکردیم و با گل انواع اسباببازیها را میساختیم. وحید یونسی، داماد خانواده با بیان اینکه مصطفی پسر داییام بود میگوید: من گچ کارم و بارها پیش میآمد که چندین روز با هم کار میکردیم اما مصطفی از صبح تا عصر چند جمله هم حرف نمیزد همیشه در خودش بود و تا سؤالی نمیکردیم جواب نمیداد اما یکی از بهترین خصوصیاتش این بود که همیشه و در همه حال میخندید و هر وقت نگاهش میکردی لبخند میزد.
روایت پدر: خبر آمد خبری در راه است
دو ماه بود که در سوریه میجنگید و من هنوز فکر میکردم که تهران است و آموزش میبیند. پدرش میدانست اما به من نگفته بودند تا خبر آورند و گفتند که ۳ روز بعد از تولدش در حلب شهید شدهاست. پدرشهید با اشاره به اینکه با رفتن مصطفی من یک دوست را از دست دادم میگوید: از اینکه پسرم به هدف خودش رسیده و در راهی که دوست داشت شهید شده خوشحالم اما از اینکه یک دوست خوب را از دست دادهام دلتنگ و غمگینم.
سیدعینالله موسوی میگوید: مشوقاش خودم بودم، چراکه با جنگ آشنا بودم و از بهمن 1365 تا آخر جنگ در جبههها خدمت میکردم و زمانی که گفت میخواهد برای دفاع از حرم به سوریه برود مخالفت نکردم و حتی دوست داشتم با هم به سوریه برویم که قسمتم نشد. او میگوید: از یک سال و نیم پیش آموزش میدید، اما زمانی که در دانشگاه قبول شد گفتم کشور به تحصیلکردهها بیشتر نیاز دارد. گفت شما خیالتان راحت من میروم و چند ماه دیگر برمیگردم و درسم را ادامه میدهم. فقط این را خوب میدانم که برای رفتن به سوریه خیلی زیاد تلاش کرد، چون سربازی نرفته بود نمیتوانست پاسپورت بگیرد ولی بالاخره گرفت. از دانشگاه مرخصی نمیدادند که با زحمت زیاد گرفت و به جبهههای سوریه اعزام شد.
پدر شهید با اشاره به اینکه بیش از ۴۰ سال است در شهرک ولیعصر(عج) و میدان زاهدی زندگی میکنند میگوید: روز تشییع پسرم، اهالی محل یکبار دیگر نشان دادند که وقتی پای شهید در میان باشد سنگ تمام میگذارند. آن روز همه همسایگان ساختمان کلید خانهشان را آوردند و گفتند همه خانهها در اختیار شماست که مراسم را برگزار کنید، اما در خانه ۳۵ متری که نمیشد مراسم بگیریم و همه مراسم را در خانه باجناقم حاج مسلم خسروی ـ که از جانبازان جنگ تحمیلی است ـ و خاله مریم برگزار کردیم.
روز تولدش زنگ زد و بهرغم اینکه همیشه در ۲، ۳ جمله سلام و احوالپرسی میکرد حدود ۲۰ دقیقه با پدر حرف زد. پدر شهید میگوید: تعجب کرده بودم چراکه وقتی تهران هم بود در حد ۲ جمله حرف میزد آن روز حال همه حتی اقوام دور را هم پرسید و گفت بچهها در شهر حلب برایش تولد گرفتهاند.
دوستان و همرزمان شهید از او میگویند
ماندگار در قلب ما
این روزها با تشییع شهدای مدافع حرم در محلههای تهران، مردم به یاد ایام دفاعمقدس میافتند و با همان شکوه و عظمت شهدا را تشییع میکنند و به خاک میسپارند. نمونهاش مراسمی که ۴۸ روز پیش برای یکصد و نهمین شهید مدافع حرم سیدمصطفی موسوی در میدان زاهدی در شهرک ولیعصر(عج) برگزار شد و در آن مسئولان و رزمندگان و دوستان شهید شرکت کردند. گفتوگوی ما با چند تن از دوستان و همرزمان شهید سیدمصطفی موسوی را بخوانید.
دوست و همرزم شهید:
مصطفی نخبه بود
پدر شهید شمارهاش را میدهد و میگوید: نام خانوادگی آقا تقی را نمیدانم. فقط میدانم آقا تقی همرزم مصطفی بود و او را به نام آقا تقی آتشنشان در گوشی ذخیره کردهام.
نام خانوادگی آقا تقی همتی است و در آتشنشانی مشغول خدمت است. او درمورد اخلاق و رفتار سیدمصطفی میگوید: پسر آرامی بود و چهرهای بسیار دلنشین داشت، اما آنچه او را از دیگر بچههای همسن و سالش متمایز میکرد این بود که از زمان خودش بسیار جلوتر بود و افکار و ایدههای بزرگی در سر داشت.
او که از همرزمان سید در عملیات برون مرزی است میگوید: مصطفی خیلی کتاب میخواند. یک روز کتاب «جستاری در خاطرات حاج قاسم سلیمانی» نوشته علی اکبری مزدآبادی را میخواند که سردار سلیمانی آمد و سید مصطفی از او خواست که کتاب را امضا کند، اما سردار امتناع کرد و گفت: درست نیست کتابی را که در مورد من نوشته شده امضا کنم و به شما که روح بزرگی دارید اهدا کنم و پیشانی سید را بوسید.
او در مورد تفاوت شهدایی مانند سیدمصطفی با جوانان همسن و سالش میگوید: تربیت خانوادهها خیلی مهم است. مصطفی در خانوادهای بزرگ شده بود که اعتقادات قوی داشتند و از طرفی پدرش با مقوله جنگ و دفاع کاملاً آشنا بود و از آنجایی که دوست همرزمش در جبههها نامش مصطفی بود و او را بسیار دوست داشت نام فرزندش را مصطفی میگذارد و جالب اینکه هر ۲ از ناحیه گلو مورد اصابت گلوله قرار گرفتند و به شهادت رسیدند. آقا تقی آتشنشان تأکید میکند: من تا امروز پسری با این وسعت تفکر و توانمندی ندیده بودم، او هم از نظر فنی پسر بسیار ماهری بود و هم از نظر علمی و اعتقادی در مقام بالایی قرار داشت.
همسایه خانواده موسوی:
خداوند بهترینها را برای شهادت انتخاب میکند
بهمن فرجزاده از همسایگان و پدر ابراهیم فرجزاده از همرزمان و دوست نزدیک شهید است.
او میگوید: مصطفی در میان دوستان ابراهیم خیلی خاص بود. او بسیار مؤدب و مهربان بود و رفتارش خیلی سنجیده و عاقلانهتر از سن و سالش بود و اگر کسی او رامی دید تصور نمیکرد که پسری ۲۰ـ ۱۹ ساله است.
بهمن فرجزاده میگوید: سالها قبل یکی از اهالی محل را میشناختم که رفتارش خیلی شبیه مصطفی بود. شهید شریفی از شهدای محله زاهدی در مغازه تراشکاری کار میکرد و با اینکه خیلی کمسن و سال بود خیلی عاقلانه رفتار میکرد و بسیار مهربان بود. همه دوست داشتند با او حرف بزنند و از حرفهایش لذت میبردند و من هر وقت سیدمصطفی را میدیدم به یاد شهید شریفی میافتادم.
او با اشاره به اینکه ابراهیم همرزم او بود میگوید: ابراهیم و سیدمصطفی با هم در عملیات برون مرزی شرکت داشتند و زمانی که پسرم از سوریه زنگ زد و گفت که سید شهید شده همه شوکه شده بودیم.
فرجزاده به درسخوان بودن شهید اشاره میکند و میگوید: یکی از شرطهای مهم برای شرکت در عملیات برون مرزی رضایت داشتن پدر و مادر است و سیدمصطفی برای رفتن نیاز داشت که از خانواده رضایتنامه بگیرد. گرفتن رضایت از پدرها کار چندان سختی نیست، اما باید مادرها را هم که بیشتر نگران فرزندانشان هستند راضی کنند و سید با دادن اطمینان خاطر از بازگشت خود و ادامه تحصیل در دانشگاه رضایت مادر را گرفته بود، اما از آنجا که خداوند بهترین نعمتهایش را به بهترین افراد امتش میدهد او را برای شهادت برگزیده بود.
مدیر محله شهید رجایی:
در سکوت و بدون نمایش زندگی کرد
سید را از دور میشناختم و میدیدم که در مراسم عزاداری سید الشهدا(ع) در محرم و در ایام ضربت خوردن امام علی(ع) در مسجد بابالحوائج(ع) از صمیم دل عزاداری میکند. سیدرسول حسینی، مدیر محله رجایی با بیان این مطلب میگوید: زندگی و شهادت سیدمصطفی در سکوت کامل گذشت. تا بود بیسروصدا زندگی و کار میکرد و زمانی هم که به شهادت رسید در سکوت و بدون نمایش رفت، اما نامش برای همیشه در دلها ماند.
مدیر محله میگوید: معمولاً نوجوانان و جوانان و خانوادههایی که در مناطق جنوبی شهر زندگی میکنند با هم صمیمیتر و نزدیک ترند و در مناسبتهای مذهبی بهصورت خودجوش و باشکوهتر شرکت میکنند. سیدمصطفی هم در این وضعیت و مکان به دنیا آمده و بزرگ شده بود و طبیعی است که به دلیل اعتقادات قوی خانواده و از طرفی سادات بودن ارادت بیشتری داشت و در مناسبتها به بهترین شکل شرکت میکرد.
حسینی با اشاره به اینکه ۴۰ سال است در این محله زندگی میکند و کمابیش اهالی محله را میشناسد میگوید: مسجد بابالحوائج در میدان زاهدی به دلیل حضور زیاد جوانان تبدیل به قلب تپنده محله شده است و در هر نوبت نمازجماعت جای خالی پیدا نمیشود. سیدمصطفی هم عضو فعال مسجد و پایگاه بسیج المهدی(عج) بود و در همه مناسبتها شرکت میکرد.
مدیرمحله با اشاره به اینکه شرکت جمعیت زیاد در مراسم تشییع شهید تعجب ندارد میگوید: برای من و کسانی که در محلههای منطقه ۱۸ زندگی میکنند دیدن هزاران نفر در تشییع شهید موسوی اتفاق عجیبی نیست چراکه از گذشتههای نه چندان دور شاهد برگزاری مراسمی از این دست بودهایم و این مراسم باید برای کسانی عجیب باشد که فکر میکنند اعتقادات مردم کمرنگ شده است.
او به شهادت سیدمصطفی اشاره میکند و میگوید: بعد از مراسمترحیم در مسجد چندین نفر از اهالی از نحوه اعزام به سوریه و عملیات برون مرزی سؤال میکردند و چون در این رابطه اطلاعاتی نداشتم به مسئولان ذیربط معرفی میکردم. خیلیها در این محله دوست دارند که برای دفاع از حرم اهلبیت(ع) راهی جبهههای جنگ شوند.
105105