نبرد تکنولوژی و جغرافیا؛ بازتعریف مفهوم پیروزی

حسین علی‌پور*

جنگ چهل‌روزه را نمی‌توان با معیارهای کلاسیک پیروزی و شکست توضیح داد. زیرا در جنگ‌های نامتقارن، نتیجه نهایی نه در تعداد هواپیماهای ساقط‌ شده معنا پیدا می‌کند، نه در وسعت ویرانی زیرساخت‌ها و نه حتی در حجم تلفات انسانی. بلکه آنچه سرنوشت جنگ را تعیین می‌کند، توانایی هر طرف در بی‌اثر کردن «منطق راهبردی» طرف مقابل است؛ یعنی اینکه کدام بازیگر موفق می‌شود جنگ را از زمینی که دشمن برای آن طراحی کرده، خارج کند و به میدانی بکشاند که مزیت در اختیار خودش باشد.

از همین منظر، جنگ چهل‌روزه بیش از آنکه یک رویارویی نظامی باشد، نبردی بر سر تعریف قدرت بود؛ تقابل میان برتری تکنولوژیک آمریکا و اسرائیل با ژئوپلیتیک فرسایشی ایران. واشنگتن با یک تصور روشن وارد جنگ شد: برتری هوایی مطلق، حملات دقیق، اشراف اطلاعاتی و فشار متمرکز، در مدت کوتاهی می تواند ستون فقرات قدرت ایران را بشکند. تصور می‌شد که نابودی مراکز هسته‌ای، انهدام زیرساخت‌های نظامی و از کار انداختن زنجیره فرماندهی و کنترل، تهران را ظرف چند هفته به نقطه فروپاشی یا تسلیم سیاسی می‌رساند. این همان الگویی بود که آمریکا پیش‌تر در عراق، یوگسلاوی و لیبی تجربه کرده بود؛ جنگ‌هایی که در آن‌ها آسمان، سرنوشت زمین را تعیین می‌کرد. اما مسئله این بود که استراتژی دفاعی ایران اساسا برای چنین جنگی ساخته نشده بود. زیرا معماری دفاعی جمهوری اسلامی نه بر پایه رقابت متقارن با ارتش آمریکا، بلکه بر مبنای «بقای نامتقارن» طراحی شده بود؛ یعنی پذیرش این واقعیت که در نبرد کلاسیک امکان غلبه بر آمریکا وجود ندارد، اما می‌توان هزینه پیروزی او را آن‌قدر بالا برد که پیروزی، معنای سیاسی خود را از دست بدهد. به همین دلیل، هدف ایران از ابتدا جلوگیری کامل از حملات نبود؛ بلکه حفظ توان پاسخ‌گویی، استمرار فرسایش و انتقال تدریجی میدان نبرد به حوزه‌ای بود که برتری دشمن در آن کاهش پیدا کند. در روزهای نخست، آمریکا و اسرائیل واقعا دست بالا را داشتند. بسیاری از تأسیسات آسیب دید، حملات هوایی گسترده انجام شد و برتری تکنولوژیک غرب کاملا آشکار بود. اما برخلاف انتظار اولیه، ساختار دفاعی ایران فرو نپاشید. شبکه‌های پراکنده موشکی، پایگاه‌های زیرزمینی، فرماندهی غیرمتمرکز و توان پهپادی باعث شد که ظرفیت پاسخ همچنان حفظ شود. جنگی که قرار بود برق‌آسا و کوتاه باشد، به تدریج وارد فاز فرسایشی شد و همین، نخستین نشانه شکست منطق اولیه واشنگتن بود. اما نقطه‌عطف واقعی جنگ زمانی شکل گرفت که ایران قواعد بازی را تغییر داد. تهران به‌خوبی می‌دانست ادامه رقابت در آسمان، یعنی بازی در حوزه‌ای که آمریکا در آن برتری مطلق دارد.

بنابراین میدان نبرد را از «آسمان» به «اقتصاد جهانی» منتقل کرد؛ جایی که مهم‌ترین سلاح نه جنگنده‌های نسل پنجم، بلکه جغرافیا بود. تنگه هرمز به قلب واقعی جنگ تبدیل شد. زیرا اهمیت هرمز صرفا در موقعیت جغرافیایی آن نیست؛ بلکه در این حقیقت نهفته است که شریان حیاتی انرژی جهان از آن عبور می‌کند. روزانه نزدیک به یک‌پنجم نفت جهان از این گذرگاه عبور می‌کند و هر اختلالی در آن، بلافاصله به بازارهای جهانی منتقل می‌شود. ایران دقیقا بر همین نقطه تمرکز کرد؛ نه با هدف بستن کامل تنگه، چون می‌دانست انسداد مطلق تقریبا ناممکن است، بلکه با هدف ایجاد «اختلال دائمی». این تفاوت، جوهر راهبرد ایران بود. راهبرد تهران بر پایه نااطمینانی طراحی شد. قایق‌های تندرو، مین‌های دریایی، پهپادهای انتحاری و تهدید مستمر علیه نفتکش‌ها، فضایی ساخت که در آن حتی بدون غرق‌کردن گسترده کشتی‌ها، هزینه امنیت دریایی به‌شدت افزایش یافت. شرکت‌های بیمه، بازار حمل‌ونقل انرژی و سرمایه‌گذاران جهانی ناگهان با سطحی از ریسک مواجه شدند که اقتصاد جهانی توان نادیده‌گرفتن آن را نداشت. نتیجه فوری بود: کاهش شدید تردد نفتکش‌ها، جهش قیمت نفت و لرزش زنجیره تأمین انرژی در آسیا و اروپا. اینجا بود که منطق جنگ وارونه شد. آمریکا برای نمایش هژمونی وارد جنگ شده بود، اما ناگهان خود را در برابر بحرانی دید که ادامه آن می‌توانست ثبات اقتصاد جهانی را تهدید کند. جنگ دیگر صرفا یک عملیات نظامی نبود؛ بلکه به بحرانی برای بازار انرژی و نظم اقتصادی بین‌المللی تبدیل شده بود. به‌طوری‌که واشنگتن در وضعیتی قرار گرفت که هر دو گزینه پیش رویش هزینه‌زا بود: ادامه جنگ می‌توانست اقتصاد جهانی را وارد شوک عمیق کند و عقب‌نشینی نیز به معنای پذیرش ناکامی راهبردی بود. زیرا در جنگ‌های نامتقارن، بازنده الزاما کسی نیست که بیشترین خسارت را می‌دهد؛ بلکه بازنده کسی است که مجبور شود در زمین حریف بازی کند. ایران دقیقا همین کار را انجام داد. آمریکا می‌خواست جنگ را در قالب برتری هوایی تعریف کند، اما ایران آن را به نبرد بر سر «جریان نفت، پول و امنیت انرژی» تبدیل کرد.

هواپیماها و موشک‌های رهگیر میلیون‌دلاری در برابر قایق‌های تندرو و پهپادی‌های چند هزار دلاری، کارکرد راهبردی خود را از دست دادند. برتری تکنولوژیک جای خود را به نوعی «حق وتوی جغرافیایی» داد؛ حقی که نه از قدرت نظامی کلاسیک، بلکه از موقعیت ژئوپلیتیک ایران ناشی می‌شد. به همین دلیل، آتش‌بس پایانی را نمی‌توان صرفا نتیجه تمایل سیاسی به صلح دانست. واقعیت این بود که ادامه جنگ، هزینه‌هایی تولید می‌کرد که حتی برای خود آمریکا نیز خطرناک شده بود. واشنگتن موفق شده بود خسارات سنگینی وارد کند، اما هنوز نتوانسته بود تهران را به تسلیم راهبردی وادار کند. در مقابل، ایران نیز هرگز قادر نبود آمریکا را در یک نبرد کلاسیک شکست دهد؛ اما توانست شرایطی ایجاد کند که هزینه پیروزی آمریکا از منافع آن بیشتر شود. این همان معنای واقعی خنثی‌سازی راهبردی است؛ اینکه بازیگر ضعیف‌تر، نه با نابودی دشمن، بلکه با بی‌معنا کردن پیروزی او، موازنه جنگ را تغییر دهد. ایران جنگ را به نقطه‌ای رساند که آمریکا اگر ادامه می‌داد، اقتصاد جهانی را وارد بحران می‌کرد و اگر متوقف می‌شد، تصویر شکست‌ناپذیری خود را مخدوش می‌ساخت. در چنین شرایطی، حتی موفقیت‌های نظامی بزرگ نیز الزاما به پیروزی سیاسی تبدیل نمی‌شوند. در نهایت جنگ چهل‌روزه نشان داد، قدرت فقط در تعداد جنگنده‌ها و ناوهای هواپیمابر خلاصه نمی‌شود. جغرافیا، اقتصاد، بازار انرژی و توانایی تغییر قواعد بازی، به همان اندازه تعیین‌کننده‌اند. شاید ایران نتوانسته باشد آسمان را از آمریکا و اسرائیل بگیرد، اما توانست جنگ را از آسمان خارج کند؛ و در منطق جنگ نامتقارن، گاهی همین، بزرگ‌ترین شکل پیروزی است.

حسین علی‌پور کارشناس ارشد مسائل منطقه‌ای*

انتهای یادداشت/

کد مطلب: 1306812

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha