به گزارش خبرنگار گروه دانشگاه ایسکانیوز، از نخستین ساعات صبح، تهران رنگ دیگری به خود گرفته بود. ساعت شش صبح، وقتی از کوچهها و خیابانهای شهر عبور میکردم، سکوت سحرگاهی با زمزمههای آرام مردم شکسته میشد. جوانانی از دانشگاههای مختلف، خانوادههای شهدا، مادران، پدران و عاشقانی که از شهرهای دور و نزدیک آمده بودند، آرامآرام خود را به مسیر زینبیه میرساندند.
امسال اما، این مسیر برای بسیاری از حاضران فقط یک راه معمولی نبود؛ مسیری بود آمیخته با خاطره، دلتنگی و بغض. پس از حوادث تلخ ماههای گذشته و شهادت جمعی از فرماندهان و چهرههای اثرگذار کشور، حال و هوای مردم با سالهای قبل تفاوت داشت. انگار هر قدم، علاوه بر شوق حضور، سنگینی یک داغ را نیز با خود حمل میکرد.
از دانشگاه تهران حرکت را آغاز کردیم؛ جایی که قرار بود کارتهای ورود به مراسم دریافت شود. در کنار کارت ورود، چفیه و پرچمهای «یا لثارات الحسین» میان حاضران توزیع شد. پرچم را در دست گرفتم، اما ذهنم درگیر چیزی فراتر از یک مراسم بود؛ درگیر این پرسش که چگونه یک ملت میتواند در میان فقدانها، همچنان راه خود را ادامه دهد.
از در اصلی دانشگاه تهران خارج شدیم و قدم در خیابان انقلاب گذاشتیم. جمعیت آرامآرام به سمت خیابان کشور دوست حرکت میکرد. هر چه به مقصد نزدیکتر میشدیم، تعداد آدمها بیشتر میشد؛ صفهایی که نه از بیحوصلگی، بلکه از شوق و انتظار شکل گرفته بود.
وقتی به مسیر ورودی رسیدم، لحظهای ایستادم. بلوکهای امنیتی مقابل ورودی، صفهای منظم و رفتوآمد آرام مردم، تصویری متفاوت از سالهای قبل ساخته بود. برای بسیاری از حاضران، این مسیر یادآور روزهایی بود که با امید دیدار و شنیدن سخنان رهبری قدم در این راه میگذاشتند. حالا اما، جای خالی آن حضور، برای بسیاری از مردم به یک حس مشترک تبدیل شده بود؛ حسی که در نگاهها، سکوتها و اشکها دیده میشد.
از ورودی فلسطین وارد شدیم. در میان گذرگاههای بازرسی، نگاهها به تصاویر و نشانههای مراسم دوخته شده بود. هر گوشهای از مسیر، خاطرهای را زنده میکرد. انگار دیوارها و درهای این مجموعه نیز شاهد سالها حضور مردمی بودند که برای شنیدن یک کلام، دیدن یک نگاه و لمس یک لحظه معنوی خود را به اینجا رسانده بودند.
وقتی وارد زینبیه شدیم، فضای داخل، حال و هوای دیگری داشت. فرشها، پرچمهای سیاه، جایگاه مراسم و جمعیتی که آرامآرام جای خود را پیدا میکردند، تصویری شبیه یک اجتماع بزرگ عاشورایی ساخته بود. در میان آن همه جمعیت، سکوتی عجیب وجود داشت؛ سکوتی که پیش از آغاز مراسم، پر از حرفهای ناگفته بود.
پشت جایگاه، پرچمهای عزای سیدالشهدا(ع) خودنمایی میکردند. نگاه که به آن میافتاد، ناخودآگاه یاد این جمله میافتادم که بعضی عهدها را نه با قلم، بلکه با اشک مینویسند. در آن لحظه، هر کس با خاطرات، باورها و دلتنگیهای خودش در این مکان حاضر بود.
با آغاز مراسم، صدای نوحه و مرثیه در فضای زینبیه پیچید. میثم مطیعی روی جایگاه آمد و از کربلا، حضرت زینب(س)، صبر اهلبیت و داغهای بزرگ تاریخ خواند. اما این بار، هر بیت از مرثیه، برای بسیاری از حاضران رنگ دیگری داشت؛ گویی مصیبتهای امروز با مصیبتهای عاشورا گره خورده بود.
وقتی از شهدا و داغهای اخیر خوانده شد، بغض جمعیت شکست. مادران، دختران شهدا و جوانانی که در گوشهوکنار زینبیه نشسته بودند، اشک میریختند. صدای گریهها با نوای مداحی در هم آمیخته بود و فضای زینبیه را پر میکرد.
در گوشهای از زینبیه، گروهی از دانشجویان آرام روی سجاده نشسته بودند و زمزمههای دعا و توسلشان با صدای گریه مردم ترکیب شده بود. انگار زمان برای لحظاتی متوقف شده بود؛ نه کسی عجلهای برای رفتن داشت و نه کسی میخواست این فضای معنوی را ترک کند.
ناگهان موجی از شور در میان جمعیت شکل گرفت. صداها بلندتر شد، دستها بالا رفت و شعارها فضای زینبیه را پر کرد. فریادهای جمعیت، بیش از آنکه فقط یک واکنش لحظهای باشد، بیانگر احساسات و باورهای کسانی بود که خود را ادامهدهنده راه شهدا و مدافع ارزشهای مورد اعتقادشان میدانستند.
در میان این شور، اما یک حس مشترک در دل بسیاری از حاضران وجود داشت؛ حس دلتنگی برای روزهایی که گذشته بود و خاطراتی که دیگر تکرار نمیشد. برخی زیر لب زمزمه میکردند که جای نگاههای آشنا و لحظههای گذشته خالی است. بعضی فقدانها را نمیتوان با واژهها توضیح داد؛ فقط میتوان آنها را در سکوت، در اشک و در نگاههای خیره به جایگاه فهمید.
مداحی ادامه پیدا کرد و نام اباعبدالله الحسین(ع) که آمد، بسیاری بیاختیار گریستند. برای کسانی که هر سال با شنیدن نام حسین(ع) به یاد صحنههای کربلا میافتند، این بار نام حسین با یاد شهدا و داغهای تازه نیز همراه شده بود.
مراسم به پایان نزدیک میشد. آرامآرام جمعیت از جای خود بلند شد، اما خروج از زینبیه برای بسیاری آسان نبود. هر کس انگار بخشی از احساسات خود را در همان فضا جا گذاشته بود. نگاهها هنوز به اطراف میچرخید و دلها هنوز درگیر لحظاتی بود که گذشته بود.
در مسیر بازگشت، تهران همان تهران بود؛ خیابانها همان خیابانها، اما حال مردم تغییر کرده بود. بعضیها آرام قدم میزدند، بعضیها هنوز مشغول خواندن ذکر بودند و برخی با دوستان و خانوادههایشان درباره آنچه دیده بودند صحبت میکردند.
اربعین امسال در زینبیه، برای بسیاری از حاضران فقط یک مراسم نبود؛ روایتی بود از پیوند میان عشق به اهلبیت(ع)، یاد شهدا و ایستادگی در برابر روزهای سخت. روایتی از مردمی که با وجود داغها و فقدانها، همچنان خود را در مسیر باورهایشان میدیدند.
وقتی از زینبیه دور میشدم، صدای نوحهها هنوز در گوشم بود. بعضی لحظهها تمام نمیشوند؛ در ذهن و قلب آدم باقی میمانند. آن صبح، در میان اشکها، دعاها و زمزمههای مردم، تصویری از یک جامعه شکل گرفت که با همه رنجها و دلتنگیها، همچنان به راهی که انتخاب کرده بود وفادار مانده است.
انتهای پیام/

نظر شما