فاکنر در رمان گور به گور با پیش کشیدن عقوبت دنیوی خانواده ای را نشان می دهد که مادر آنها پیرزنی به نام ادی باندرن، در بستر مرگ است. او یکی از آدمهای روستایی، فقیر و ساده است که با مرگش و قولی که از همسرش برای قبر کردن او در جفرسن نزد اقوامش گرفته ماجرایی را برای خانواده اش به وجود می آورد، ماجرایی که هر بار از زاویه دید یکی از اشخاص رمان پیش می رود.
در شروع رمان کَش فرزند بزرگ ادی باندرن و اَنسی باندرن که در نجاری سررشته دارد به دست خود در حال ساخت تابوتی برای مادرش است. این در حالی است که جوئل و دارل دو فرزند دیگر ادی برای کار به مزرعه دیگری رفته اند و چند روز بعد از مرگ مادرشان می رسند تا با همراه دیگر اعضای خانواده سفرشان را آغاز کنند. سفری پر از رفتارهای احمقانه ای که خواننده را متعجب و مرعوب می کند و در یک فضای گوتیک به پیش می برد و شخصیت های رمان را در چشم خواننده منفور و چندش انگیز می کند. مثل لحظه ای که وردمن پسر کوچک خانواده ماهی را سلاخی می کند یا با سوراخ کردن تابوت مادر صورت او را زخم می کند.
وسواس کش در ساخت تابوت، بی اهمیتی جوئل به مادر و دلبستگی او به اسبش، آتش زدن انبار آرمستید توسط دارل و معرفی او به تیمارستان با نقشه ی پدرش انسی باندرن برای رهایی از پرداخت خسارت، اقدام به ماهی گیری انسی از مردابی که هیچگاه ماهی در آن وجود نداشته و نیز سیمان گرفتن در پای شکسته کش و بسیارکارهای عجیبی که از آنها سر می زند. تمام این رفتارها و حماقت ها ریشه در همان عقوبتی دارد که باندرن ها باید به تاوان گناهانشان بپردازند. عقوبتی که منشا آن مادر خانواده است و ما در بخشی که بعد از مرگش از گذشته ی او می خوانیم و در نوع روایت فاکنر توسط خود ادی روایت می شود متوجه این موضوع می شویم. جایی که از بی اعتقادی او و داستانش در ارتباط با کشیشی به نام ویتفیلد که جوئل هم حاصل این رابطه است مطلع می شویم و ذهن ما متوجه افتادن کش از بالای کلیسا و شکستن پایش می شود. تاوانی که قبل از شروع داستان آغاز شده و در داستان با غرق قاطرهایی که تابوت ادی را میکشند و غوطه ور شدن تابوتش در آب و نیز بلند شدن بوی تعفن لاشه او ادامه می یابد. این تاوان ها به نظر باندرن ها گویی با قبر کردن ادی باندرن و جایگزین کردن او توسط انسی با زنی دیگر و خرید دندان که هدف غایی انسی بود و نیز تحویل دارل به تیمارستان پایان می پذیرد. ولی هنوز دیویی دِل دختر انسیِ پیروز، آبستن فرزندی است از کارگر مزرعه که این ماجرا را از دیگران پنهان کرده است و تلاشش در پیدا کردن دارویی برای خلاص شدن از دست جنینش در سفر آنها به شهر ثمر نداده است. و گویا هنوز پرداختن این جزا ادامه دارد جزایی که در واگویه های کورا زن مذهبی و معتقد آقای تل همسایه ی خانواده باندرن به وضوح دیده می شود. جایی که از زاویه ی دید تل می خوانیم (تو راه خونه کورا هنوز می خونه «می روم به سوی خدای خویش و جزای خویش»).
فاکنر به دنبال آن است تا نشان دهد چگونه انسان به پادافره گناهان خویش دچار عذاب می شود بدون آنکه تصورش را هم بکند که گرفتاری هایش از کجا ناشی می شود. در دنیای فاکنر برای بازپس دهی تاوان گناهان انتظار زیادی نباید کشید و انسان همواره در زندگی معمولی خود در حال پس دادن جزای اعمال گناه آلود خویش است. در داستان فاکنر این پرداخت با حماقت خانواده باندرن که شاید خود نوعی از عذاب باشد همراه است. حماقتی که موجب شکست آنها در مبارزه با این تاوان ها می شود. در پرداختن به این موضوع قلم فاکنر در توصیف موقعیت ها و شخصیت های اغراق آمیزش بسیار روان و جذاب است اما در شروع داستان و در چند بخش اولیه آن به خاطر تغییر زاویه دید خواننده در ابتدا برای درک ارتباطات دچار مشکل می شود و بعد از خواندن چند بخش از داستان و یافتن ارتباط آدمها با هم با خانواده باندرن همراه می شود. در چند بخش میانی و پایانی رمان هم گاهی از زاویه دید آدمهایی ماجرا را دنبال می کنیم که برای خواننده درجه اهمیت بالایی ندارند و به نظر خواننده مایل نیست از زبان آنها داستان را پی بگیرد و این امر باعث گسست عاطفی بین خواننده با خانواده باندرن ها می شود. مانند زمانی که دیوی دل برای خرید دارو به داروخانه می رود و ما از نگاه مک گاون فروشنده ماجرا را دنبال می کنیم و همین امر ما را از همراهی دیوی دل یا خانواده باندرن دور می کند. ولی در پایان با خواندن این رمان و غرق شدن در دنیای ساختگی فاکنر احساسی از ترس و تفکر بر آدم مستولی می شود که بسیار دلنشین است.
نویسنده: داوود پورحمزه ، منتقد ادبی