گروه دانشگاه ایسکانیوز- ساعت ۱۱:۲۵ دقیقه. دانشجوها آرامآرام در حال جمعشدن در محل اعلام شده هستند؛ روبهروی سلف مرکزی. من بهجای واژهی بسیجی یا طرفدار نظام یا هر واژه دیگری از واژه با وطن و بهجای برانداز یا معترض یا اغتشاشگر یا دانشجونما یا هر واژه دیگری، از لغت بیوطن استفاده میکنم. دلیلش را هم در ادامه خواهم گفت.
نیروهای حراست در محل تعیین شده قرار میگیرند تا جو را آرام کنند. میدانید جذابترین نکته این دقایق چیست؟ اینکه همه میدانند تا چند دقیقه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؛ اما هیچکس به روی خودش نمیآورد. همانها که تا دقایقی دیگر مقابل هم قرار میگیرند؛ الان بدون هیچ تنش و کاملاً عادی از کنار هم رد میشوند و حتی خوشوبش میکنند!
۳۰ دقیقه گذشت. دیگر جمعیت قابلقبولی گرد هم آمدهاند. تعداد با وطنها اما بیشتر است. بیوطنها آچمز شده بودند. چه کردند؟ درست حدس زدید؛ تغییر راهبُرد دادند و محل تجمع را عوض کردند. باید بتوانند هستههای منسجم تشکیل بدهند؛ به مکان خلوتتری احتیاج دارند.
حالا ساعت ۱۲:۲۰ دقیقه است و سروصداها بلند شده. راهبُرد با وطنها این است: تا زمانی که آنها شعار ساختارشکنانه ندادند ما سکوت میکنیم و هیچ کاری نمیکنیم. در مقابل شعارهای اقتصادی کنشی انجام نمیدهیم. ۵ دقیقه بعد شعارهای هنجارشکنانه شروع شد. فریادهای مرگ بر از سمت بیوطنها خون با وطنها را به جوش آورد و آنها هم شعاردادن را شروع کردند: مرگ بر اسرائیل. آخر میدانید نفرت دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی از رژیم صهیونیستی عمیق است. ۲۵۶ روز پیش بود که جنایتکاران اساتید دانشکده مهندسی هستهای دانشگاه را ترور کردند. بهشتیچیها از صهیونیستها و اربابشان، ایالات متحده، نفرت عمیقی دارند.
بعد از دقایقی شعاردادن بهصورت ایستا، هر دو طرف شروع به حرکت کردند. کسی قصد درگیرشدن نداشت. فاصله میانشان بود. نیروهای حراست هم میان دو گروه ایستاده بودند و نمیگذاشتند به هم نزدیک شوند. حدود ساعت ۱۳ و بعد از ۴۰ دقیقه شعاردادن (از بیانکردن شعارها صرفنظر میکنیم)؛ با وطنها مقابل سلف مرکزی و بیوطنها مقابل کتابخانه مرکزی جمع شدند.
ابتدا و انتهای یک خیابان. با وطنها مشغول صحبتکردن با هم بودند که یک نفر فریاد زد: «سریع بیاید کتابخانه مرکزی. دارن پرچم آتیش میزنن. یکی از بچهها پرچم رو درآورد.» بدو رو به سمت کتابخانه مرکزی رفتیم. صحنه هولناک بود. پرچم مقدس ایران عزیزمان آسیبدیده بود؛ اما یکی از با وطنترین با وطنها تنها به قلب این بیوطنهای نوکیسه زد و پرچم را نجات داد. نگذاشت بیوطنترین بیوطنها آتشش بزنند. این دلیل تقسیمبندی دو گروه به با وطن و بیوطن است. کسی که متوجه هویت ملیاش نیست و نمیفهمد پرچم رسمی کشور جزئی از هویت کشور است و پرچم و ایران از هم جدا نیستند؛ و متوجه نیست که پرچم ایضاً جزئی از هویت او هم هست و پرچم نماد هویت یک کشور و مردمانش است؛ خودش فریاد میزند که: «آهای! من یک بیوطن هستم.» بماند که این جماعت از بیگانه تقاضا میکنند تا به کشورشان حمله کند. این دیگر انتهای وطنفروشی است. بگذریم. خدا رو شکر پرچم از دست آن بیوطنها نجات پیدا کرد. هر چند که آن دانشجوی باوطن نجاتدهنده، شدیداً مورد ضرب و شتم قرار گرفت و به بیمارستان منتقل شد. بیوطنها علاوه بر عرق ملی، نفس انسانیشان را کشتهاند. بهقصد کشتن طرف مقابل دعوا میکنند. از این لحظه بود که فضا متشنج شد. حراست دیگر نمیتوانست جلوی دعوا را بگید. بیوطنها سنگ پرتاب میکردند؛ به پهلوی یکی از دخترها و سینه یکی از پسرها خورد. جوان با وطن ما سریعاً به بیمارستان منتقل شد؛ البته که خانم آسیب جدی ندید.
از ساعت ۱۳:۱۵ تا ۱۴:۱۵ دقیقه حدود یک ساعت، فضا بسیار متشنج بود. چند دقیقه یکبار چند نفر از دوطرفه یکگوشه دستبهیقه میشدند. در نهایت ساعت ۱۴:۱۵ دقیقه بازهم در میدان دانشگاه جمع شدند. جمعیت بیوطنها پراکنده و کم شده بود. نمیدانم خسته شده بودند یا رفتند نهار ششمین روز ماه مبارک رمضان را میل کنند؛ شاید همکلاسشان شروع شد و دست از اعتراضکردن کشیدند. هرچه بود آنها رفتند؛ اما با وطنها با زبان روزه تا آخرین لحظه ایستادند؛ در صحن دانشگاه نماز جماعت اقامه کردند. به پیروی از حضرت سیدالشهدا که نمازش را میان میدان خواند تا میدان از دست نرود. اتفاقاً تعدادی از همین بیوطنها هم پشت سر نمازگزاران ایستاده بودند و فریاد میزدند: «ایکاش یزید زنده بود.» این جمله تمام ایدئولوژی نداشته آنهاست. دشمنی صرفاً با حکومت و سیاستهای اتخاذشدهی جمهوری اسلامی نیست؛ دشمنی باهویت ایرانیاسلامی ما است. وقتی هم پرچم کشور را به آتش میکشند و هم در روز روشن و زیر آسمان خدا، به حضرت سیدالشهدا توهین میکنند. اربابانشان کمر به نابودی هویت ایرانیان بستند و این بدبختها شدهاند نوکران بی جیره و مواجبشان.
قائله امروز اینجا ختم شد. اما این تقابل زیر پوست دانشگاه همچنان ادامه دارد. در همان از کنار هم رد شدنها، خوشوبش کردنها و کنار هم سر زده نشستنها. یکی از دانشجوها میگفت: «من و هماتاقیم صبح تو تجمع هم رو فحش میدادیم؛ شب تو اتاق نشسته بودیم با هم بقیه رو مسخره میکردیم و غشغش میخندیدیم.» جامعه ایران این روزها وضعیت عجیبی دارد. کتابهای جامعهشناسی هم بعضی مواقع توضیح روشنی برای شرحدادن این وضعیت ندارند. حقیقتاً جامعه ایران عجیب متکثر و غیرقابلپیشبینی و پیچیده شده است.
انتهای پیام/
*خبرنگار
نظر شما