خواب بودم یا بیدار، خودم هم نمیدانستم. صبحهای این روزها مرز رویا و وحشت، خواب و بیدار آنقدر نازک شده که با اولین بوم پاره میشود. ساعت ۷:۵۰ دقیقه، یک «بوم» تمام شیشههای خانه را فرو ریخت توی خواب و بیداریام. صدا در یک قدمی بود، آنقدر نزدیک که فکر کردم همسایه طبقه بالایی شادی میکند؛ اما شادی مدتهاست که از شهر ما رفته است.
بوم بعدی را دیگر نشنیدم؛ فقط دیدم. دیدم که چگونه آشپزخانهام شد صحنهی فیلمهای جنگی، بیآنکه کسی بلیطی از من خریده باشد. فریاد مردم توی کوچه پیچید، دویدم، بیکفش، بیفکر، بیامنیت ملی، با همان زیرپوش راحتی.
فقط میخواستم برسم به جایی که سقف ندارد تا روی سرم خراب نشود. به جایی که آسمان سقفش است؛ شاید آنجا امنتر باشد.
رسیدم به پیادهرو. تکیه دادم به دیوار همسایه. سرم را تکاندم تا غبار از روی موهایم بریزد. زانوهایم شل شده بود، انگار استخوانهایم یادشان رفته بود چطور مرا نگه دارند. همان لحظه بوم بعدی آمد. این بار دیگر دیوار مجتمع بود که نشست، با همان وقاری که دیوارهای محکم موقع نشستن دارند. برگشتم و از پشت کمد لباسهایم را دیدم که آویزان بودند به هیچ، به نبود دیوار، به تهی. کمد بیدیوار مثل قفس بیپرنده میماند، بیمعنا و غریب.
نیمی از خانه نبود. همان نیمی که با وام سیساله ساخته بودم. نمیدانستم باید گریه کنم یا خدا را شکر که زندهام. همانطور نشسته بودم روی آجرها، گوشی زنگ خورد.
مجی مامان! «خوبی؟ اونجا رو زدن؟ چهاراه پلیس؟ یه چیزی بگو...» و بعد چند تماس دیگر از آشنا و غریبه. همه میپرسیدند زندهای؟ جواب نمیدادم، فقط نگاه میکردم به جایی که اتاق مطالعهام بود و حالا دیگر نبود. کتابهایم ریخته بودند توی کوچه، باد ورق میزدشان، انگار میخواستند قبل از من پرواز کنند.
ناگهان پیامک آمد. چشمم افتاد به صفحه گوشی: «اضافه شدن میگو، گوشت قرمز و پوشک به اقلام خرید با کالابرگ»
یک لحظه همه چیز را فراموش کردم. یعنی واقعاً؟ میگو؟ گوشت قرمز؟ پوشک؟ این یعنی چه؟ یعنی دولت دارد فکری به حال سفرههای ما میکند؟ یعنی در این آتش و دود، کسی هست که یادمان باشد؟ این یعنی، این همه خوشبختی؟ محال است!
آه، چقدر خوبی ای مرد، چقدر تدبیرت به موقع است. دقیقاً وقتی خانهام خراب شد، یاد میگو افتادی! دقیقاً وقتی آوار نشسته بود روی موهایم، یاد پوشک افتادی! چه هماهنگیای، چه برنامهریزی دقیقی! واقعاً که در بحرانها، آدمها شناخته میشوند.
اما بعد، دودوتا کردم. میگو هر کیلو یک میلیون و سیصد، گوشت یک میلیون و ششصد. کالابرگ هم فقط یک میلیون. من هم یک نفرم. یعنی با این حساب میتوانم نصف یک کیلو میگو بخرم یا یک تکه گوشت را از پشت ویترین ببینم. ریاضیاتِ جدیدی است، ریاضیات تدبیر.
پوشک! بله، این همان چیزی است که در این لحظه به کارم میآید و تراز با کالابرگ ۱میلیونی من. آوارگیام را که پنهان نمیکند، ترس را که از بین نمیبرد، اما حداقل خشکم میکند. وقتی زانوهایت شل شده و نمیدانی باید کجا بروی، پوشک یعنی یک لبخند کوچک، یعنی یک جورهایی خودت را جمعوجور کنی. بالاخره ترس است، کوچک و بزرگ نداره ، پیش میاد شاید برای شما هم.
خلاصه که فهمیدم شایعات شهادت مغز متفکر اقتصاد و کشورداریمان واهی است. او زنده است، دارد تدبیر میکند. تدبیری از جنس او که مختص خود اوست.
دقیقاً وقتی یک قدم آن طرفتر بمب میآید، او دارد فکر میکند که چطور میگو را وارد سبد کالابرگ کند. انگار نه انگار که بمب آمده، انگار نه انگار که خانهها ریخته. مهم میگو است، مهم پوشک است. مابقی را خود مردم تدبیر میکنند.
حالا من ماندهام و یک کالابرگ یک میلیونی، یک خانه نیمهمخروبه، و کلی امید... .
داشتم فکر میکردم که خانه ساخته میشود، جنگ تمام میشود و ما پروتئین بدنمان با جناب کالابرگ تأمین میشود. فقط میماند صبحانه با خاویار که این تنها تفاوت ما با همسایگان منطقه است و باید از جیب هزینه کنیم و اگر یک مقدار دور مخارج مازاد مثل خمیردندان و مسواک، دارو و درمان و این حاشیههای بی مصرف لوکس و بیاهمیت خط بکشیم، زندگی اصیل و شایستهمان دوباره شکل میگیرد. مسواک که چیزی نیست. دندان که نیست! دارو که چیزی نیست، مرگ که هست!
اطلاع رسانی حداکثری؛ هویج و بادمجان و سیب زمینی هم به سبد کالابرگ اضافه شد و سهمیه بنزین ۱۰ لیتر کاهش یافت.
خداجون شکرت. ممنون آقای اول شخص مفرد. راستی، دیروز فهمیدم نان و آب هم قرار است اضافه شود. شاید تا پایان جنگ، سبدمان کامل شود.
قناعت هنر است؛ هنر زندگی با حداقلها، در جهانی که حداکثرها را از تو دریغ کردهاند.
نویسنده: مجتبی صفابخش مدیر مسئول ماهنامه علمی کیمیا*
انتهای پیام/
نظر شما