سکوتِ سنگینِ کوهستان در حوالیِ شهربابک، با طنینِ تیشههایی که هزاران سال پیش بر پیکرهیِ سختِ سنگ فرود آمدند، هنوز هم در گوشِ تاریخ زمزمه میکند؛ فضایی که در فروردین هزار و چهارصد و پنج، همچنان به عنوانِ یکی از اعجابانگیزترین پیوندهایِ میانِ نبوغِ بشری و قهرِ طبیعت، بر تارکِ تمدنِ ایران میدرشد. میمند، این یادگارِ عصرِ مِهر و آیینهایِ کهن، نه صرفاً یک روستا برایِ بازدید، بلکه یک «مانیفستِ زیستی» است که در آن، انسان به جایِ تقابل با محیط، در دلِ آن حل شده است. ما با ساختاری روبرو هستیم که در آن، واژهیِ «ساختن» معنایِ سنتیِ خود را از دست داده و جایِ خود را به «تراشیدن» و «کشف کردنِ فضا» در بطنِ زمین داده است تا میراثی پدید آید که زمان در برابرِ هیبتش، به زانو درآمده است.
معماریِ دستکندِ میمند، تجلیِ نوعی هوشِ اکولوژیک است که قرنها پیش از ظهورِ مفاهیمِ مدرنِ پایداری، در این جغرافیا نهادینه شده بود؛ خانههایی که بدونِ نیاز به خشت، گل و آهن، تنها با تکیه بر «تاریکیِ هوشمند» و لایههایِ عایقِ سنگی، در زمستان گرم و در تابستان خنک میمانند. این اتاقهایِ سیاه و دوده گرفته که «کیچه» نامیده میشوند، استعارهای از آغوشِ امنِ زمین هستند که ساکنانشان را در برابرِ بادهایِ استخوانسوزِ کویر و هجمهیِ بیگانگان مصون نگاه داشتهاند. تضادِ میانِ سادگیِ بصریِ این حفرهها و پیچیدگیِ مهندسیِ اقلیمیِ آنها، نشان از درکی عمیق دارد که انسانِ میمندی از «تعادلِ انرژی» در طبیعت داشته است. چرا در عصرِ بتن و شیشه، ما هنوز نتوانستهایم به چنین همزیستیِ مسالمتآمیزی با زمین دست یابیم؟
این روستا، یک «موزهیِ زنده» است که در آن آیینها، گویشها و ابزارهایِ معیشتی، همپایِ صخرهها صیقل خورده و باقی ماندهاند؛ مردمی که میانِ سه مرحلهیِ ییلاق و قشلاق جابجا میشوند و در فصلهایِ سرد به دلِ این کوههایِ حفاری شده پناه میبرند، آخرین نگهبانانِ یک سبکِ زندگیِ اساطیری هستند. اما حقیقتِ تلخ اینجاست که میمند در میانه «ثبتِ جهانی» و «انزوایِ معاصر» گرفتار شده است. با وجودِ آوازهیِ بلندِ یونسکو، هنوز لکنتِ توسعه در این منطقه عیان است؛ جوانانی که دیگر تیشهزنی را پیشه نمیکنند و خانههایی که با مهاجرتِ کهنسالان، به تدریج بویِ کهنگی و فراموشی میگیرند. ما در مدیریتِ این میراث، دچار نوعی «کالبدگراییِ مفرط» شدهایم و از یاد بردهایم که روحِ میمند، در تپشِ زندگیِ جاری در این کیچهها نهفته است.
تضادِ میانِ اعتبارِ جهانیِ میمند و سهمِ ناچیزِ مردمِ محلی از چرخهیِ ثروتِ گردشگری، زخمی است که بر پیکرهیِ این تمدنِ سنگی نشسته است؛ در حالی که دنیا برایِ تماشایِ این همزیستیِ انسان و صخره مشتاق است، فقدانِ زیرساختهایِ اقامتیِ خلاقانه و نبودِ برندینگِ تخصصی برایِ محصولاتِ بومیِ منطقه نظیرِ گیاهانِ دارویی و صنایعِ دستی، باعث شده تا میمند تنها به یک مقصدِ چندساعته بدل شود. چرا نباید این روستا به قطبِ مطالعاتِ معماریِ جهان و گردشگریِ تجربهمحور تبدیل شود؟ زیرساخت در میمند نباید به معنایِ دستاندازیِ مدرن و کشیدنِ آسفالت به قلبِ بافت باشد، بلکه باید در قالبِ تقویتِ شبکههایِ پنهانِ خدماتی و احیایِ کاربریهایِ سنتی با نگاهِ مدرن تعریف گردد تا اصالتِ بصریِ منطقه فدایِ رفاهِ زودگذر نشود.
میمند روایتگرِ «صبرِ تمدنی» ایران است؛ هر حفره در دلِ این سنگهایِ کاتسپید، داستانی از ایستادگی در برابرِ هجومِ تاریخ دارد. دودهیِ نشسته بر سقفِ کیچهها که خود عاملی برایِ ایزولاسیون و دفعِ حشرات بوده، امروز شناسنامهیِ حضورِ ممتدِ انسان در این تالارهاست. ما در کرمان، پایتختِ تاریخ و تمدن، وظیفهای سنگینتر از صرفاً حفاظتِ فیزیکی داریم؛ ما باید «زبانِ میمند» را به نسلِ جدید بیاموزیم. اگر ارتباطِ عاطفیِ نسلِ آینده با این صخرهها قطع شود، میمند به یک بنایِ سنگیِ سرد و بیروح تبدیل خواهد شد که دیگر هیچ قصهای برایِ گفتن نخواهد داشت. پایداری در این روستا، یعنی زنده نگه داشتنِ آتشِ اجاقهایی که هزاران سال است در دلِ این کوه خاموش نشدهاند.
این یادداشت، دعوتی است برایِ فرار از کلیشههایِ گردشگری و ورود به تماشایِ یک «فلسفهیِ زیستن»؛ بیدارباشی برایِ مسئولانِ میراثِ فرهنگی و استانداری که بدانند میمند بیش از لوحهایِ تقدیر، به «طرحِ جامعِ حیات» نیاز دارد. تلخیِ ماجرا اینجاست که ما در حالی از میراثِ جهانی سخن میگوییم که هنوز در تأمینِ حداقلهایِ درمانی و آموزشی برایِ ساکنانِ دائمیِ این صخرهها ناتوانیم. میمند برایِ ماندن، به دستهایی نیاز دارد که به جایِ لمسِ فانتزیِ سنگها، بر آنها تیشه بزنند و خانههایِ جدید را با همان منطقِ باستانی در دلِ کوه پدید آورند تا زنجیرهیِ تمدن پاره نشود.
معماریِ دستکندِ میمند، آیینهای است که در آن میتوان قدرتِ ارادهیِ بشری را تماشا کرد. آیندهیِ روشنِ این دیار در گروِ خروج از نگاهِ موزهای و ورود به عصرِ بازآفرینیِ هویت است. پایتختِ کرمان باید به داشتنِ چنین گوهری در آستینِ خود ببالد و بسترهایِ لازم را برایِ شکوفاییِ دوبارهیِ زندگی در هزارتویِ زمان فراهم کند. بیایید قبل از آنکه سکوتِ ابدی بر این کوهها حاکم شود، نبضِ زندگی را در رگهایِ سنگیِ میمند دوباره به جریان اندازیم.
صخرهها سخن میگویند، اگر دلی برایِ همدردی و ذهنی برایِ درکِ شکوهِ سادگی داشته باشیم. فرصت برایِ حفظِ این میراثِ بیتکرار مهیاست؛ اگر تدبیر، جایگزینِ گزارشهایِ کاغذی و همایشهایِ بیحاصل شود.
فعال رسانهای*
انتهای یادداشت./
نظر شما