گروه سیاسی ایسکانیوز، تصور کنید در یکی از خیابانهای تهران درسالهای اول دهه سی شمسی، مردانی با کلاههای لبهدار و کتوشلوارهای گشاد که انگار در تنشان غریبهاند. نگاهها خیره است؛ برخی از سر تحسین این تجدد نوظهور و برخی از سر حیرت برای مردمی که یکشبه دستور گرفتند پوست بیندازند. رضا شاه، در آن سالها، تشنهی تصویری بود که به دنیا ثابت کند ایران دیگر آن کشور خوابآلود و خاکگرفتهی دوران قاجار نیست. او میخواست ایران را مدرن کند، اما مدرنیته در ذهن او، چیزی جز یک ویترین نبود.
با عجله، لباسها عوض شد، کلاهها تغییر کرد و خیابانها پهن شد. اما در این عجله برای به نظر رسیدن مدرن شدن و به روز شدن با معیارهای غربی، چیزی به نام هویت و استقلال جامعه در همه جای این معادله گم شد؛ معادلهای که قرار بود دو دو تا چهارتاش رنگ و بوی ایران و هویت و فرهنگ ایرانی بدهد، چیزی شبیه آنچه در اعصار گذشته وجود داشت و مردمانش با آن زیست کردند. اما نتیجه این شد که همه چیز برای همه آنهایی که از بیرون نگاه میکنند یک نمایش باشد؛ یک شوی عاریهای بزرگ.
رضا شاه لباسی را به تن ملت پوشاند که نه اندازه قد و قوارهشان بود و نه متناسب با روحشان. او فکر میکرد با تغییر ظاهر، میتوانست روح یک ملت را به طور ناگهانی تغییر دهد. اما حقیقت این بود که در همان لحظاتی که کلاههای لبهدار جایگزین کلاههای قدیمی میشدند، آبروی ایرانی بودن، در برابر استانداردهای غربی به حراج رفت. تجدد، به جای آنکه از دل نیازهای مردم بجوشد، مثل یک دستور نظامی از بالا نازل شد و هر کسی که میخواست خودش باشد، یا به زندان میرفت یا در گوشه و کنار جامعه به حاشیه رانده میشد.
ریلهایی برای غارت، وابستگی با لعاب توسعه
در این میان، جادهها کشیده شدند و ریلهای راهآهن روی زمین ایران نشستند. شاید در نگاهی گذرا، اینها نشانه پیشرفت باشد، اما اگر کمی عمیقتر بنگریم، میبینیم که این ریلها به کجا میرفتند و چه کسی مسیرشان را ترسیم کرده بود. ریلهایی که نه برای پیوند دادن روستاهای دورافتاده و رونق بخشیدن به بازارهای محلی، بلکه برای جابجایی سریعتر ارتشها و تخلیه ثروتها طراحی شده بودند. رضا شاه در حالی که در سخنرانیهایش از استقلال میگفت، در پشت پرده، تیمهایی داشت که تمام نقشههایشان در لندن و پاریس تأیید میشد. او قصری میساخت که دیوارهایش از بتن بود، اما پیهای آن روی زمین لرزان وابستگی استوارشده بود. او میخواست در چشم جهان قدرتمند به نظر برسد، اما این قدرت، قدرتی عاریهای بود؛ چیزی شبیه به کودکی که لباسهای پدرش را میپوشد تا بزرگ به نظر برسد، در حالی که هنوز راه رفتن را یاد نگرفته است.
سپس روزهایی رسید که این ویترین صیقلی، ترک خورد. شاید برای خیلیها در تیره و تبار رضا میرپنج، این یک اتفاق دور از ذهن بود. اما تاریخ، متجاوز را میشناسد؛ متجاوز هرگز با تفاهم یا مهربانی آرام نمیگیرد. وقتی رضا شاه در سالهای آخر، لرزش را در صدای سیاستمدارانش حس کرد و وقتی فشار انگلیس از حالت غیرمستقیم به حالت مستقیم تغییر کرد، تمام آن جادهها و ریلها و مدارس، نتوانستند سدی در برابر یک دستور ساده از لندن باشند.
او در تلهای افتاده بود که خودش سالها پیش با دستهای خودش بافته بود، تلهی «وا دادن». او فکر میکرد با دادن امتیازهای کوچک، میتواند استقلال بزرگی را بخرد. اما متجاوز، هر امتیاز کوچک را به عنوان نشانهای از ضعف میبیند و اشتهایش برای بلعیدن بیشتر، افزونتر . رضا شاه را با همان لباسی بردند که سعی داشت با آن دنیا را بفریبد؛ لباسی که نه مال او بود و نه مال ملت، و در نهایت، نه استقلال را حفظ کرد و نه آبرو را.
بیایید از این تصویر دور شویم و به امروز نگاه کنیم. استقلال در دنیای امروز دیگر با کلاهفرنگی یا لباسهای خاص تعریف نمیشود. استقلال، دیگر یک شعار سیاسی نیست که روی بنرهایش نوشته شود و در سخنرانیها تکرار شود. استقلال یعنی وقتی در اتاقی مینشینیم تا برای آینده فرزندانمان تصمیم بگیریم، صدای هیچ سفارتخانهای در گوشمان نپیچد و هیچ دستورالعملی از پشت دریاها، مسیر قدمهای ما را تعیین نکند.
حقیقت این است که ایران امروز، در میدانی است که قواعدش با فشار و تهدید نوشته شده است. با دشمنی روبهرو هستیم که نگاهش به این خاک، نگاه یک مالک است؛ کسی که فکر میکند از معادن جنوب تا داراییهای علمی در تهران، همگی در فهرست اموال اوست. وقتی پیشرفتهای علمی در دانشگاههای ما، از نظر آنها دیگر با ابزارهای دیپلماتیک قابل مهار نیست، راه موشک را انتخاب کردند تا پیشرفت را متوقف کنند. اما این تخریبها، همان نقطهای است که نشان داد ایران دیگر آن بازار ساده و پیشبینیپذیر سالهای پیش نیست؛ جایی است که حالا هر حرکتی در آن، واکنشهای استراتژیک به دنبال دارد.
در این میان، باید از خودمان بپرسیم هویت یعنی چه؟ آیا هویت یعنی تقلید از کسی که در آن سوی دنیاست و با لبخندی مصنوعی، در پشت پرده برای سقوط ما نقشه میکشد؟ یا هویت یعنی شجاعت خود بودن در سختترین روزهای طوفان؟ اگر استقلال را در دنیای امروز بخواهیم تعریف کنیم، باید بگوییم استقلال یعنی توانستن؛ توانستن در تولید، توانستن در اندیشیدن و توانستن در ایستادگی، حتی وقتی تمام دنیا علیه تو صف کشیدهاند. هرگاه ما برای یک قطعه کوچک از یک دستگاه، یا برای یک داروی حیاتی که زندگی یک انسان به آن بسته است، دستمان را به سوی کسی دراز کنیم که منافعش در ضعف ماست، در واقع داریم همان لباسهای عاریهای رضا شاه را دوباره میپوشیم؛ لباسی که شاید شیک باشد، اما ما را در برابر سرمای وابستگی بیدفاع میگذارد.
خیلیها میگویند برای پیشرفت باید با قدرتهای بزرگ اتحاد هوشمندانه کرد. اما تاریخ ایران، گورستانی است از تفاهمات هوشمندانهای که در نهایت به خیانت، کودتا و غارت ختم شد.
شوی عاریهای؛ مدرنیته با دستور لندن
در همین راستا، حجتالاسلام فخرزاده در گفتگو با ایسکانیوز به درستی هشدار داد: قدرتهای جهانی اساساً منافع خود را در ضعیف ماندن ایران میبینند و تکرار اشتباهات دوران پهلوی در قالب تفاهمات صوری، تنها راه بازگشت دخالتهای خارجی است. استقلال واقعی، نه در انزوای مطلق، بلکه در این است که وقتی با دنیا ارتباط میگیریم، از جایگاه یک برابر وارد شویم.
او معتقد است: هرگونه تفاهمی که بر پایه ضعف باشد، پلهپله به سمت دخالت در امور داخلی پیش میرود؛ ابتدا در مسائل هستهای دخالت میکنند، سپس موشکی و در نهایت به ساختار سیاسی و نظام حکومتی کشور میپردازند. لذا، هیچ سازمان بینالمللی نمیتواند تعهد دهد که پس از حل یک مسئله خاص، دیگر کاری به ایران نخواهند داشت. تنها راه نجات، دستیابی به قدرتی است که مذاکرات را عادلانه کند؛ یعنی زمانی که ایران صاحب قدرت باشد، میتواند منافع خود را تحمیل کرده و از آنها دفاع کند.
اتحاد با کسی که تو را فقط به عنوان یک بازار مصرفکننده یا یک سپر دفاعی برای جنگهای خودش میبیند، اتحاد نیست؛ این همان تسلیم باکلاس است که در ظاهر زیبا و دیپلماتیک است اما در باطن، زنجیری است که هر روز تنگتر میشود. استقلال واقعی، نه در انزوای مطلق و قطع رابطه با تمام جهان، بلکه در این است که وقتی با دنیا ارتباط میگیریم، از جایگاه یک برابر وارد شویم، نه از جایگاه یک شاگرد که منتظر است استادش به او نمره بدهد.
پایان عصر بلهقربان؛ استقلال یعنی توانستن
ایران ملتی دارد که در سال ۵۷ و در حماسه ۸ ساله دفاع مقدس، به دنیا ثابت کرد دیگر قرار نیست سرنوشت این خاک بر مدار ذوق دودمان رضاخانی یا هر قدرت دستنشاندهای بچرخد. که این خاک، صاحبی دارد به وسعت یک تک تک اهالی نقشه چندهزار ساله. انقلاب کردند تا بگویند که دیگر زمان نسخههای تحمیلی تمام شده است. دوران این را که اهالی آن سوی دنیا برای ما تصمیم بگیرند چه بپوشیم و چگونه زندگی کنیم، به پایان رسید. اکنون این مردم هستند که باید برای سرنوشت خود، برای فرهنگشان و برای آیندهی کشورشان نسخه بپیچند. قدرت واقعی، نه در کاخهای سرد و مجلل، بلکه در همین ارادهی جمعی مردم است که تصمیم گرفتند حاکم خانه باشند، نه مهمانی که در خانه خودش، منتظر اجازه است.
مرگ رضا شاه، پایان یک شخص نبود؛ پایان یک توهم و پایان یک فرهنگ وا داده بود. توهمی که میگفت میتوان با قربانی کردن ریشهها، با فروختن آبروی ملی و با تقلید کورکورانه، به آسمان رسید. اما هر درختی که ریشهاش را برای خوشرنگتر شدنِ برگها ببرد، اولین تندبادی او را به زمین میزند. امروز، اگر میخواهیم استقلالمان تغییرناپذیر باشد، باید آن را در جایی پیدا کنیم که رضا شاه هرگز نگاه نکرد: در بازگشت به خود، در تکیه بر دستان پینهبسته مردم، و در ساختن اقتصادی که نه برای ویترینهای تهرانی و شو های عاریهای، بلکه برای سفرههای مردم در دورترین روستاها باشد.
استقلال یعنی اینکه دیگر نپرسیم آنها درباره ما چه فکر میکنند؟، بلکه بپرسیم ما برای خودمان چه ساختهایم؟. استقلال یعنی وقتی دنیا میبیند ما در برابر تحریمها راه جایگزین میسازیم و در برابر تهدیدها، تولید میکنیم، بفهمد که ما دیگر آن ملتِ ترسانی نیستیم که با یک دستور از لندن یا واشنگتن، کلاههایشان را عوض کنند. تنها در این صورت است که آبروی ایرانی بودن، از بند لباسها، کلاهها و توهمات رها میشود و در عزت تولید و قدرت اندیشیدن، دوباره متولد میگردد.
انتهای پیام/
نظر شما