آه ملت به آسمان رفت!

روز دوشنبه مردم تهران برای تشییع پیکر مطهر رهبرشهید انقلاب اسلامی و چند تن از اعضای خانواده‌اش که در جریان تجاوز وحشیانه دشمن آمریکایی _ صهیونیستی به شهادت رسیدند، به خیابان آمدند و بار دیگر با ارزش‌های انقلاب اسلامی پیمان بستند.

به گزارش خبرنگار اجتماعی ایسکانیوز، از خانه بیرون که می‌آیم شانه به شانه‌ی رهگذرهایی می‌شوم سیاه پوش و پرچم به دست. آفتاب شعاع تیزش را روی زمین تابانده و مشت مشت گرما را حواله‌ی سر و تنِ تهرانِ فرومانده در زیر خروارها دود و آلایندگی می‌کند تا صبح تیرماهی پایتخت نصیبی از خنکای بامدادی‌اش نبَرَد.

ماه‌ها و روزها به چشم زدنی از سرمان گذشته، ماجراها آمده‌اند و رفته‌اند و فرصت دوره کردنشان هم هنوز دست نداده و حالا پیکر رهبرشهید و چند عضو خانواده‌اش بی آنکه داغ، مجال بهت و خیرگی بدهد باید روی دست دوستدارانش تشییع ‌شود.

پا به ایستگاه مترو که می‌گذارم محفل سیاه‌پوشان رفته رفته گرم می‌شود. جوان‌هایی با پرچم منقش به تمثال رهبران انقلاب عکس یادگاری می‌گیرند. مامور مترو قیل و قالشان را که می‌بیند تذکر ملایمی می‌دهد تا پا از خط زرد آن‌طرف‌تر نگذارند. آن‌سوتر بچه‌های ریز و درشت چند خانواده بساط بازی و جست و خیزشان به پاست. اضافه شدن مسافران تازه‌تر هم که توقفی ندارد.

قطار می‌رود، تو می‌روی، تمام ایستگاه می‌رود

قطار طبق معمول با تاخیر زیاد می‌رسد. اما به خلاف همیشه طوری از مسافر پر است که جای هیچ چانه‌زدنی برای راه باز کردن و سوار شدن نمی‌ماند. این پا و آن پا می‌کنم که بمانم برای قطار بعدی یا نه. فرصتی ندارم. قطار هم که بعد از کلی معطلی بیاید لابد باز تا گلو پر از مسافر است. پله‌های ایستگاه را دو تا یکی می‌کنم تا بلکه زودتر خودم را برسانم به بی‌آرتی.

بزرگراه نواب آنقدر ترافیکی ندارد. اما سوار اتوبوس که می‌شوم جوانکی سد راه می‌شود و وسط خیابان کاپوت سمندش را می‌زند بالا و همان جا می‌نشیند به سیگار کشیدن. بعد از یک بگومگوی کشدار بالاخره با پادرمیانی جماعتی از رهگذرهای سربندبسته و سیاه پوشیده سمند به کنار خیابان می‌رود که راه باز شود. اما به ایستگاه رودکی که می‌رسیم راننده تازه خبر اصلی را به گوشمان می‌خواند: ایستگاه بعدی گیشاست. از جمهوری نمی‌رم!

پا به پای پیاده‌ها راه می‌افتم سمت آزادی. از آسمان انگار آتش می‌بارد و زمینِ زیر پا را به قل قل می‌اندازد و اگر موکب‎های کنار خیابان نباشند که شربتی یا آب خنکی به دست مردم بدهند طاقتی نمی‌ماند برای ادامه دادن و راه گز کردن. آقای جاافتاده‌ای با ریش و موی جوگندمی شربت خاکشیر را به دستم می‎دهد. می‌پرسم نوه‌دار شدی حاجی؟ سری به انکار بلند می‌کند. پاپی می‌شوم که اگر صاحب نوه شد از آقای شهید چه نقل‌هایی در گوشش خواهد خواند؟ در پاسخ نقطه‌زنی می‌کند: من فقط بهشون می‌گم که آقا معمار ایران نوین و ایران جدیده!

دختر جوانی پرچم به دست و خیره به زمین زیرلب ذکر می‌خواند و آرام با جمعیت همراهی می‌کند. کارت خبرنگاری را جلوی چشمانش می‌گیرم که از آقای شهید و راه و رسمش بشنوم، همانطور خیره به زمین و بی‌اعتنا انگار به ذکر گفتنش ادامه می‌دهد: شجاع، دلیر، نترس، انسان مومن و پاک.

پسرک ده دوازده ساله‌ای پاپیچم می‌شود که او را هم به پرسش بگیرم. حواله‌اش می‌دهم به آینده و نسل‌های هنوز نیامده‌ای که اگر بیایند باید از آقای شهید برایشان بگوید: می‌گم که خیلی خوب بود، مهربون بود، برای وطنش وایساد و برای مملکت شهید شد.

پا به پای آفتاب

آفتاب دست بردار نیست. خودروهای آبپاش گروه گروه از جماعت عزادار را زیر آب شور خنکی می‌گیرند که گرما رمق پاهایشان را نگیرد. جمعیت ستونی است که اندام‌وار به طرف خیابان آزادی راه کج می‌کند. تشنگی امان نمی‌دهد. به دردسر می‌افتم تا از لای جمعیتی خودم را به موکبی برسانم و بطری آبی دست و پا کنم. دو دختر لبنانی با پرچم‌های حزب‌الله وسط راه مانده‌اند. تقاضای گفت‌وگو که می‌کنم لبخندزنان من و منی می‌کنند و بهانه می‌آورند که خیلی فارسی نمی‌دانند. سماجت که می‌کنم یکی به زحمت و بریده و جویده چند کلمه‌ای تحویلم می‌دهد: کل عالم ایشونه، کل نه جهان اسلام کل عالم!

از آن یکی که خاموش مانده می‌پرسم آقای شهید را با کدام ویژگی به یاد خواهد سپرد: عزت از ایشون منتقل میشه. طفلان لبنان ایشون رو بشناسن. ما می‌گیم تا بشناسن. خدا انشاالله با امام حسین و علی اکبر محشور کنه.

آفتاب به وسط آسمان رسیده و کف خیابان از لهیب گرما له له می‌زند. از گوشه و کنار زمزمه‌هایی می‌شنوم که پیکرها به نزدیک میدان آزادی رسیده‌اند. با غوغای جمعیت پا تند می‌کنم مگر من هم شکارگر لحظه‌ آمدن و رسیدن باشم. ازدحامِ درون میدان راه گریزی به کسی نمی‌دهد. از مامور پلیسی که فریادکنان انبوه جمعیت را به آرامش دعوت می‌کند سراغ پیکرها را می‌گیرم. نزدیک بودنشان را تایید می‌کند.

لابلای شلوغی رکوردر را جلوی دهان دختربچه سبزپوشی می‌گیرم که احساسش به آقای شهید را زمزمه کند: خیلی شجاع بود، نترس بود و از بچه‌ها مثل یه پدر مهربون دفاع می‌کرد.

غلغله‌ای است در جهان

نزدیک برج آزادی که می‌شوم غلغله‌ای راه می‌افتد. هرکسی از هر گوشه‌‎ای بنای دویدن و رفتن دارد. سر که می‌چرخانم خودروی حامل پیکرها خودنمایی می‌کند. روحانی میانسالی به دیدن تابوت‌های پوشیده در پرچم هق هق می‌کند و شانه‌هایش می‌لرزد. به یادش می‌آورم که باید برای نسل‌های نوآمده از آقای شهید بگوید: نسل‌های آتیه اگر واقعا دل به دیدگاه‌های ایشون بدن انشاالله موثره در ظهور و انشاالله کمک امام زمانه، انشاالله موثر در انقلابه، انشاالله عاقبتشون شهادته مثل آقای شهید، شاید بگم از معصومین به بعد و بعد از امام راحلمون ایشون بهترین الگو از لحاظ اینکه ایرانی‌ترین ایرانی بودن، شجاع بودن از لحاظ اخلاقی، از لحاظ علمی ایشون در رتبه‌های بالای دنیا بودن و قطعا می‌تونن بهترین الگو باشن.

نزدیک پیکرها می‌شوم. پیچیده در پرچم سه رنگ و در محاصره نگاه‌ها و اشک‌ها و شعارها. غوغا و آه و استغاثه و فغان از هر گوشه‌ای بلند است. از لابلای جمعیت تقلایی می‌کنم بلکه از قاب دوربین موبایل، قاب ماندگاری بسازم از عمامه و چفیه‌ای که حالا خود در حکم نشان و بیرقی است که از ورای صد و اندی سال مبارزه حالا بر بام این سرا به اهتزاز و جلوه افتاده. ولوله‌ی جماعت به آسمان رسیده. تابوت‌ها کعبه‌ی عزاداران شده‌اند. بانگ مکرر یاحسینِ بانوی بغض‌کرده‌ای از همه رساتر است. یاری کن شیون. به فریاد برس ضجه. همه‌ی اشک‌های این ماه‌ها جمع شده برای حالا. برای همین امروز ناگزیر.

انتهای پیام/

کد مطلب: 1311471

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha