تجدیدچاپ یک رمان نوجوان/ قصه پسری که نامرئی شد

رمان «پسری که نامرئی شد» نوشته اندرو کلمنتس با ترجمه امیر حیدری باطنی توسط انتشارات امیرکبیر به چاپ چهارم رسید.

به گزارش گروه فرهنگ و هنر ایسکانیوز، رمان «پسری که نامرئی شد» نوشته اندرو کلمنتس با ترجمه امیر حیدری باطنی به تازگی توسط انتشارات امیرکبیر به چاپ چهارم رسیده است.

این کتاب یکی از عناوین مجموعه «کتاب های شکوفه» واحد کودک و نوجوان این انتشارات است که در قالب یک رمان نوجوان نوشته شده و اولین چاپ ترجمه فارسی اش، مربوط به سال ۱۳۹۵ است. «پسری که نامرئی شد» برای مدتی در بازار نشر نبود و حالا با عرضه چاپ چهارمش، دوباره احیا شده و در دسترس مخاطبان رمان نوجوان قرار گرفته است.

اندرو کلمنتس نویسنده آمریکایی این کتاب متولد سال ۱۹۴۹ و درگذشته به سال ۲۰۱۹ است. جوایز اشنایدر فمیلی، رودآیلند و جایزه خوانندگان جوان کالیفرنیا ازجمله افتخارات ادبی این نویسنده در حوزه ادبیات کودک و نوجوان هستند.

در داستان «پسر نامرئی» که برای اولین بار سال ۲۰۰۲ منتشر شد، پسر نوجوانی به نام بابی فیلیپس حضور دارد که ۱۵ ساله است و یک روز که از خواب بیدار می شود، پس از ایستادن مقابل آینه، تصویر خود را در آن نمی بیند. او متوجه می شود نامرئی شده اما ضمن وحشت از این ماجرا، متوجه می شود دیگران نباید از نامرئی شدنش بویی ببرند چون ممکن است از او سوءاستفاده و برای آزمایش های علمی استفاده کنند.

در ادامه ماجرا، اعضای خانواده بابی از مساله نامرئی شدنش مطلع می شوند و سعی می کنند او را به حالت قبلی و زندگی عادی اش برگردانند. از طرفی پلیس هم که گزارش هایی مبنی بر غیبت طولانی مدت بابی در مدرسه دریافت می کند، در جستجوی اوست. بنابراین پدر و مادر و خانواده بابی در پی این هستند که هرچه زودتر او را مرئی کنند ...

«پسر نامرئی» در ۲۸ فصل نوشته شده است.

در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

از در که خارج می شویم اولین امتحان، امتحان آسانسور است. در طبقه سوم با دو نفر دیگر سوار آسانسور می شویم و بعد در طبقه دوم، چهار دانش آموز دیگر با کوله پشتی هایی بزرگ وارد می شوند. امیدوارم کسی پایم را لگد نکند یا مرا به سمت دیوار هل ندهد، چون در این صورت فاجعه اتفاق می افتد.

اما به خیر می گذرد. همه، توی آسانسور بدون آنکه حرفی بزنند، در یک سمت می ایستند؛ البته این سکوت و نظم آنها به خاطر عصای بلند و سفید دختر است که مثل چوب جادویی عمل می کند. او عصا را مقابل خود طوری عمودی می گیرد تا فضای کمتری اشغال کند و انگشتانش را بر روی آن به شکلی قرار می دهد که انگار مداد بلندی را که تا جلوی بینی اش آمده، به دست گرفته است. همه مراقبند که برخوردی با دختر نابینا نداشته باشند، مبادا که او را ناراحت کنند. خب پس، عصای او باعث می شود تا من در امتحان آسانسور به سادگی قبول شوم.

از بخش امنیتی که رد می شویم، چشمم به والت می افتد که آنجا ایستاده است. او دختر را می بیند و می گوید: «هی آلیشیا، اوضاع چطوره؟»

آلیشیا لبخندی می زند و می گوید: «عالیه. فردا می بینمت.» بدون مکث به حرکت خود ادامه می دهیم. حالا دیگر من نام او را می دانم؛ آلیشیا.

چاپ چهارم این کتاب با ۳۴۸ صفحه مصور و شمارگان هزار نسخه عرضه شده است.

انتهای پیام/

کد مطلب: 1317470

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha