به گزارش گروه فرهنگ و هنر ایسکانیوز، از پردههای نقرهای تا فرش قرمز جشنوارههای بینالمللی، همواره شکافی میان هنر محض و هنر متعهد وجود داشته است. در ساعات اخیر، خبر موفقیت فیلم سینمایی «مراقب» به نویسندگی و کارگردانی محسن قرایی در جشنواره فیلم ونیز، بار دیگر این پرسش قدیمی را پیش کشیده است که آیا هنرمند در ساحت جهانی، تنها نماینده هنر خود است یا سفیر رنجها و آرمانهای مردمان سرزمینش؟
فیلم «مراقب» با عنوان بینالمللی Falling House به معنی خانه در حال سقوط که با نقشآفرینی فرهاد اصلانی، لاله مرزبان و ریما رامینفر ساخته شده، امسال توانست در بخش «افقها» جشنواره ونیز حضور یابد و جایزه بهترین بازیگر زن را برای لاله مرزبان به ارمغان بیاورد. این موفقیت، فارغ از ارزشهای فنی و سینمایی اثر، به دلیل ماهیت «بدون پروانه نمایش» آن در ایران، از همان ابتدا در بستری خارج از ساختار رسمی سینمای کشور رقم خورد و در اصل نماینده رسمی سینمای ایران نبوده است. اما آنچه این رویداد را از یک خبر هنری ساده فراتر برد، نه خود جایزه، بلکه نطق پس از دریافت آن بود.

جشنواره ونیز، به عنوان قدیمیترین جشنواره فیلم جهان، همواره ترکیبی از هنر والا و سیاستگذاریهای فرهنگی بوده است. حضور فیلم «مراقب» در بخش «افقها» که به کشف استعدادها و رویکردهای نوآورانه اختصاص دارد فینفسه برای عوامل آن موفقیتی چشمگیر محسوب میشود. با این حال، آنچه بحثبرانگیز شد، نه کیفیت بازیگری خانم مرزبان، بلکه انتخابهای کلامی او در لحظه دریافت تندیس بود.
لاله مرزبان در سخنان خود، جایزهاش را به «زنان ایرانی که برای کوچکترین میزان آزادی، سنگینترین هزینهها را پرداختهاند» تقدیم کرد. تقدیری که بلافاصله با واکنشهای متفاوتی در داخل کشور روبرو شد. برای بسیاری، این سخنان تکرار روایتی بود که در سالهای اخیر در محافل غربی به یک «کد استاندارد» برای هنرمندان مهاجر یا معترض تبدیل شده است.
طی سالهای اخیر، موجی از مهاجرت سلبریتیها و چهرههای هنری تحت عناوین پرطمطراقی چون آزادی، پیشرفت و فرار از محدودیت به راه افتاد. حمید فرخنژاد، برزو ارجمند، احسان کرمی و اشکان خطیبی، نامهایی بودند که نه در قامت هنرمندانی وطندوست، بلکه در کسوت منتقدان تندرو از دیار خود بریدند. اما اکنون، پس از گذشت زمان، آنچه از پس غبار شعارهای رنگین باقی مانده، تصویری است از سرخوردگی، انزوا و تقلا برای بقا در جوامعی که نه تنها فرش قرمزی برای این «تازه واردها» پهن نکردهاند، بلکه آنها را به حاشیه راندهاند.
در میانه این هیاهو، نگاهی به عملکرد چهرههای جوانی چون لاله مرزبان، تأملبرانگیز است. جایزهای که او با رویکردی سیاسی تقدیم به زنانی کرد که به زعم وی در پی «آزادی» بودند، بیش از آنکه حرکتی هنری باشد، بازتولید همان نسخهی شکستخوردهای است که پیشینیان امتحان کردند. این اقدام، نه تنها کمکی به زنان ایران نکرد، بلکه نوعی شوآف سیاسی بود که چشم بر واقعیتهای موجود در کشور میبست.
نقد اصلی بر اینگونه رویکردهای هنری، نادیده گرفتن جامعیت رنج است. ایران، کشوری است که در سالهای اخیر با فشارهای چندجانبهای دستوپنج نرم کرده است؛ از تحریمهای ظالمانهای که معیشت و سلامت عمومی را هدف گرفته، تا حملات دشمن آمریکایی-صهیونی که جان صدها هموطن را در جایجای این سرزمین، از مرزها تا شهرهای بزرگ، به مخاطره انداخته است.
وقتی هنرمندی در تریبونی بینالمللی قرار میگیرد، این انتظار اخلاقی و میهنی وجود دارد که او نه فقط بخشی از واقعیت، بلکه تمام حقیقت سرزمینش را روایت کند. آیا زن ایرانی تنها آن کسی است که مرزبان به او اشاره کرد؟ یا شامل آن دختری که در شب عروسیاش توسط موشک آمریکایی در سیریک به شهادت رسید هم هست؟ آیا زن ایرانی شامل مادرانی نیست که در پی حملات وحشیانه دشمن به مدرسه میناب و سایر نقاط ایران، جگرگوشههای خود را از دست دادند و بار سنگین داغ را به دوش کشیدند؟
خانم مرزبان و همفکرانش، اگر اندکی عمیقتر به فضای جامعهشان مینگریستند، میدیدند که زنان ایران در همین سرزمین قلههای موفقیت را یکی پس از دیگری فتح میکنند. کافی است نگاهی به ترکیب متخصصان در بیمارستانها، دانشگاهها، آزمایشگاههای پیشرفته، پیستهای اتومبیلرانی و سالنهای ورزشی بیندازیم تا ببینیم که زنان ایرانی، دکتر، مهندس، خلبان، کارگردان و قهرمان ورزشی هستند.
آیا این آزادی نیست که یک زن ایرانی میتواند با تکیه بر دانش و توانمندی خود، در بالاترین سطوح مدیریتی و علمی کشور بدرخشد؟ تقدیم جایزه به بهانهی فقدان آزادی، در حالی که خود آن فرد، محصول سیستم فرهنگی همین کشور است، نه تنها جفایی به سایر زنان موفق ایرانی است، بلکه نادیده گرفتن واقعیت موجود در کوچه و خیابانهای تهران و شهرهای دیگر است.
یکی از بزرگترین مغالطههای این جریان، تقلیلِ مفهوم زن و حقوق او به موضوع حجاب و استفادهی ابزاری از آن است. درحالیکه لاله مرزبان و همفکرانش سعی در القای این تصور دارند که در ایران، زنان در حصاری تنگ محصورند، گذر کوتاهی در خیابانهای کلانشهرهای ایران، تصویری کاملاً متفاوت را روایت میکند.
به نظر میرسد نوعی تقسیمبندی نانوشته در جشنوارههای غربی حاکم است که هنرمند را تشویق میکند تا تنها روایت مطلوب غرب را بازتاب دهد. در این مدل گفتمانی، صحبت از محاصره دریایی، تحریمهای دارویی یا شهادت زنان و کودکان جایی ندارد، چرا که با موازین زیباشناختی و سیاسی جشنوارههای اروپایی همخوانی ندارد.
لاله مرزبان ترجیح داده است با انتخاب کلماتی که لبخند غربیها را تضمین میکند، مسیر خود را در جشنوارههای بینالمللی هموار سازد. اما این موفقیت فردی، در حافظه تاریخ و افکار عمومی مردم خواهد ماند و فراموش نخواهد شد. آیا میتوان به قیمت گرفتن یک جایزه، خون هزاران هموطنی که در اثر جنگ، تحریم و فشارهای بیرونی و دشمنیهای آشکار جان خود را از دست دادند، نادیده گرفت؟
هنر متعهد، هنری است که در آن، هنرمند در کنار مردمش میایستد؛ در روزهای سخت تحریم، در روزهای سوگواری برای قربانیان ترور و در روزهای تلاش برای آبادانی کشور. وقتی هنرمندی در ونیز میایستد و از «هزینههای سنگین» میگوید، اگر منظور او هزینهای است که ملت ایران برای «ایستادگیاش» پرداخته، باید آن را با صدای بلند فریاد بزند نه آنکه با تقلیل دادن مفهوم رنج به گزارههای سیاسی رایج در رسانههای فارسیزبان خارجنشین، تنها به دنبال مقبولیت در نزد هیئت داورانی باشد که شاید هیچ درکی از واقعیت ملموس زندگی در ایران نداشته باشند.
سینمای ایران به واسطه استعدادهای درخشانش همواره در جهان شناخته شده بوده است. موفقیت فیلم «مراقب» در ونیز میتوانست افتخاری برای سینمای مستقل ایران باشد، اما حواشی کلامی لاله مرزبان، کام این موفقیت را برای ایرانیان تلخ کرد. این رویداد، بیش از آنکه یک پیروزی هنری باشد، زنگ خطری برای اخلاق در سینمای ایران است.

ظلم واقعی، نه در ایران، بلکه در آن سوی مرزهاست؛ جایی که همانهایی که سلبریتیهای ما برایشان خوشرقصی میکنند، با دهها تحریم، حمله به زیرساختها، حمایت از تروریسم و تلاش برای ایجاد هرجومرج، معیشت و آرامش همین زنان را نشانه گرفتهاند. چرا هنرمندان ما، به جای تقدیم جایزه به بهانههای سیاسی، یک بار از حق حیات مردمشان در برابر تحریمهای ظالمانه سخن نمیگویند؟ چرا از جنایتهایی که امنیت زنان و کودکان این سرزمین را تهدید میکند، چیزی نمیگویند؟
سلبریتیها باید بدانند که مخاطبان اصلی آنها، نه داوران ونیز، بلکه میلیونها ایرانی هستند که در سختترین شرایط، ایستادگی کردهاند. پشت کردن به رنج این مردم به خاطر چند دقیقه تشویق در سالنهای پر زرقوبرق اروپا، نه تنها جایگاه هنری را ارتقا نمیدهد، بلکه در بلندمدت، هنرمند را از بدنه اصلی ملت جدا میکند. در نهایت، تاریخ قضاوت خواهد کرد که آیا این جایزه، ارزش نادیده گرفتن واقعیت بزرگتری به نام وطن را داشت یا خیر. آنچه باقی میماند، نه جایزههای روی طاقچه، بلکه تصویری است که هنرمند از خود در حافظه تاریخی ملت بر جای میگذارد.
جواد قارایی کارگردان مستند «ایرانگرد» با انتشار یک استوری در صفحه اینستاگرام خود چنین نوشت:
اینکه یک فرصت طلایی داشته باشی برای اینکه صدای مظلومیت ایران باشی اما از تکه تکه شدن کودکان میناب، ده هزار تحریم ظالمانه و محاصره، نابودی پلها و کارخانهها و... سخن نگویی، مرگ شرافت تو را نشان میدهد.

انتهای پیام/
نظر شما