روایتی متفاوت از زندگی شهید احمدی روشن / بزرگ‌ترین خواسته شهید دانشمند هسته‌ای چه بود؟

مصطفی احمدی روشن از دانشمندان هسته‌ای کشورمان بود که هدف عملیات تروریستی قرار گرفت و به شهادت رسید.

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایسکانیوز، الگو گرفتن از شهدای بزرگ انقلاب یکی از بزرگترین دلایل شهدای اخیر ما برای گام نهادن در مسیر جهادگری بوده است. خواه این جهاد از نوع جهاد در میدان نبرد باشد یا جهاد در میدان علم و عمل. مصطفی احمدی روشن یکی از دانشمندان هسته‌ای کشورمان بود که هدف عملیات تروریستی قرار گرفت و به شهادت رسید.

بیشتر بخوانید:

زوایایی از زندگی شهید احمد کاظمی / سردار جاودانه ایران

مصطفی احمدی روشن در ۱۷ شهریور ماه ۱۳۵۸ در بیمارستان بوعلی شهر همدان به دنیا آمد. شهید احمدی روشن در سال ۱۳۷۷ وارد دانشگاه صنعتی شریف شد و تحصیلات خود را در رشته مهندسی شیمی آغاز کرد. در سال ۱۳۸۱ در رشته مهندسی شیمی موفق به دریافت مدرک کارشناسی شد و در همین رشته در مقطع کارشناسی ارشد ادامه تحصیل داد و پس از آن وارد مرحله دکترای رشته نانو بیوتکنولوژی شد.

در دوران تحصیل در دانشگاه در پروژه ساخت غشاهای پلیمری برای جداسازی گازها که برای اولین بار در کشور انجام شد، همکاری داشت و چندین مقاله ISI به زبان های انگلیسی و فارسی در مجلات معتبر علمی جهان به چاپ رساند.

مصطفی احمدی روشن پس از اخذ مدرک کارشناسی از رشته مهندسی شیمی، علیرغم اینکه همزمان موقعیت های کاری دیگری داشت با توانمندی های خود وارد سازمان انرژی اتمی شد. سال ۱۳۸۳-۱۳۸۲ برای فعالیت در سازمان انرژی اتمی، پدر و مادرش را راضی کرد تا وارد این کار شود.

احمدی روشن از پایه گذاران سایت هسته ای نطنز

شهید مصطفی احمدی روشن یکی از پایه گذاران سایت هسته ای نطنز بود. تاثیر بسیار مطلوبی در بخش تامین کالاها و خرید تجهیزات هسته ای در حوزه غنی سازی در زمان تحریم ها داشت که در مدت حضورش به عنوان معاون بازرگانی، کالاها به موقع، به تعداد و با کیفیت تأمین می شد و در همه جا از پیمانکاران خود دفاع می کرد.

مادر شهید می‌گوید: شهید «مصطفی احمدی‌روشن» به راهی که می‌رفت کامل اعتقاد داشت و همیشه می‌گفت «خداوند به‌قدری بزرگ است که ما نمی‌توانیم چیز کوچکی از او بخواهیم و بزرگ‌ترین چیزی که من از خداوند خواستم شهادت بوده است».

شهید احمدی روشن هدف عملیات تروریستی

سرانجام ساعت ۸:۳۰ صبح ۲۱ دی ماه ۱۳۹۰، مصطفی احمدی روشن در حالیکه عازم محل کار خود بود، در خیابان شهید گل ‌نبی (میدان کتابی) و روبه ‌روی دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طبابایی، هدف عملیات تروریستی دو موتورسوار قرار گرفت.

دو تروریست موتورسوار با چسباندن یک بمب مغناطیسی به خودروی وی که یک دستگاه خودروی پژو ۴۰۵ بود، او را به شهادت رساندند. با انفجار این بمب مهندس احمدی روشن بلافاصله به شهادت رسید و رضا قشقایی فرد، راننده خودرو نیز به شدت مجروح شد و ساعتی بعد در بیمارستان رسالت تهران بر اثر شدت جراحات وارده به شهادت رسید.
پیکر پاک شهید مصطفی احمدی ‌روشن پس از نماز جمعه روز ۲۴ دی‌ ماه و با همراهی سیل عظیم عاشقانی که برای تشییع وی آمده بودند، در جوار امام‌ زاده علی اکبر چیذر به خاک سپرده شد.

مصطفی احمدی روشن

شهید روشن از زبان همسر

خیلی مخلص بود. از مهم ترین ویژگی اش همین بود که می توانستی بفهمی هفت جلد از فلان کتاب را خونده یا فلان کار را کرده. هر کاری که می کرد، فقط برای خدا بود و اصلاً دوست نداشت کسی متوجه شود، حتی من که همسرش بودم.

* علاقه شدید به امام زمان (عج) داشت. علاقه فوق العاده زیاد. ما مشکلمان این است که فکر می کنیم امام زمان قراره است ده سال، بیست سال، ۵۰سال دیگر بیاید. انگار هنوز باور نکردیم امام زمانمان را، اما مصطفی این طور نبود. این عشق شدیدش به امام زمان باعث می شد که با انگیزه و فشرده کار کند و سختی ها را تحمل کند. دعای فرج را هم خیلی دوست داشت. خیلی مهم فکر می کرد، خیلی زیاد. یکی از ویژگی هایش هم همین فکر کرده بود.

* مصطفی هیچ وقت تک بعدی نبود. نمی گفت فقط درس یا فقط یک چیز خاص. خیلی ابعاد زیادی داشت. به همه چیز با هم توجه داشت. به خاطر همین هم بود که هیچ وقت دل زده نمی شد. آخر آدم های تک بعدی خلاصه تو یک ای خسته و دل زده می شوند، اما مصطفی با این همه ابعادی که داشت و یاد من تازه الان دارم خیلی هایشان را درک می کنم و با عشقی که به امام زمان داشت، هرگز خسته نمی شد. همیشه با انگیزه مشغول بود.

* خیلی خنده رو بود. خیلی شوخ طبع بود. همه مصطفی را با همان حالت شوخی و خنده هاش می شناختند. حتی همان وقت ها هم که خوابگاه بود، می گفتند هر اتاقی که می رفت پر از خنده و شوخی می شد. در عین حال سر کارش با هیچ کس شوخی نداشت. با هیچ کس. هرگز به زیر دستش زور نمی گفت، شاید به رئیسش و بالا دستیاش زور می گفت، اما به زیر دستانش هرگز. این ها را که خودش نمی گفت، دوستانش تعریف می کردند. نسبت به خانواده اش، شدیداً عاطفی بود، در حدی که اگه یک وقتی علیرضا مریض می شد و سرفه ای می کرد، من اول باید آقا مصطفی را جمع و جور می کردم تا علی رضا رو.

* دوران دانشجویی اش شدیداً فعال بود. تو کارهای فوق برنامه خیلی فعال بود.

خیلی سر کلاس ها نمی رفت، ولی خیلی باهوش بود و خوب از پس امتحان ها بر می آمد. در عین حال با استادها خیلی ارتباط خوبی داشت و استادان خیلی دوستش داشتن. خیلی فعال بود. خیلی. مثلاً تو آن برهه که هنوز اینترنت و سایت به این شکل در اختیار نبود، می رفتند و ایمیل استادان خارجی را پیدا می کردند و عکس های فلسطین را برایشان می فرستادند.

بیشتر مطالعه شان برای دوران دبیرستان و دانشگاه بود، چون بعدش اصلاً وقت برای این کارها نداشتند.کتاب های شهید مطهری را خیلی مطالعه می کردند مخصوصاً مطالعه تاریخ اسلام.

* مصطفی بدون هیچ پارتی، وارد سایت شد. وقتی که فارغ التحصیل شد، آزمون داد و نه ماه منتظر شد برای ورود به سایت. در واقع، یک رونمایی کاملاً هدفمند داشت، برای زندگی و آینده اش، کاملاً برنامه ریزی شده، حاج خانوم هم همیشه به مصطفی می گفت: «تو کلفت ترین پارتی را داری، به نام خدا».

مصطفی احمدی روشن

* مصطفی خیلی متواضع بود، خیلی شاید باور کردنی نباشد. اما تو خانه همیشه کف خانه را دستمال می کشید. همیشه می خواست با نفس خودش مبارزه کند هرگز اهل غرور نبود. هرگز خودش را بزرگ نمی دید.

* سهم من از «مصطفی» شدنش، فقط این بود که جلویش را نگرفتم خیلی سخت بود. خیلی. مصطفی فقط آخر هفته خانه بود و دیگر از این شغلش خیلی خسته شده بودیم. آخر بار دیگه گریه کردم و گفتم: خسته شدم… . دیدم جدی شد و به هم گفت: «آیت الله خوشوقت به من گفت که این کارت تأثیر زیادی در ظهور آقا دارد..» منم دیگر هیچی نگفتم. هیچی. سهم من فقط همین بود، و گرنه دیگه من هیچ کار دیگه ای نکردم. مصطفی هر چی که دارد، هشتاد- نود درصدش از مادرش هست… خیلی مشغله داشت. خیلی کارش سنگین بود. دوستانش می گفتند که حتی چندین روز شده که پای دستگاه خوابش برده بود. حالا اگر من و مادرم هم می خواستیم همراهی اش نکنیم و جلویش را بگیریم و نگرانی از این طرف را هم داشته باشد، دیگه خیلی کارش سخت تر می شد.

* من از خودم هیچی نداشتم که خدا به خاطرش مصطفی را سر راهم قرار داد. نه، من لیاقتش را نداشتم. خدا به من داد،… خدا داد،… و گرنه من هیچی نداشتم، هیچی. خدا به من داد، اگر الان هم چیزی شدم از برکت خون مصطفاست، و گرنه من هیچی نبودم و نیستم.

* مصطفی شدیداً تودار بود. خیلی حرف ها را نمی زد. حالا فکر می کنم که اگر آن موقع خیلی از این حرفها را می زد، شاید من هیچی متوجه نمی شدم. اما حالا بعد شهادتش تازه دارم خیلی چیزها رو درک می کنم و تازه با رفتنش من را به راه کمال کشاند.

* آرام بودنم برای شهادت است، فقط شهادت. مصطفی نمرده، شهید شده و بین شهید با یک آدم عادی خیلی فرق هست. خیلی زیاد مصطفی واقعاً پیش ماست، فقط جسمش نیست.

* شهدا هیچ کدام از کره مریخ یا راه های خیلی دور نیامدن. از بین خودمان بودن. آنها هم گاهی دچار خطا و گناه می شدند. اما یک سیری را داشتن. با نفسشان جنگیدند و تلاش کردند. فقط تلاش کردند تا سیم شان وصل شد. مصطفی هم مثل آدم های عادی زندگی می کرد. گاهم هم دچار گناه می شد، البته نه گناه کبیره، ولی وزن کارهای خویش آن قدر زیاد بود که در مقابل گناهانش به حساب نمی آمد.

هیچ وقت خودش را از چیزایی که خدا داده، محروم نمی کرد، مثل همه زندگی عادی داشت، اما در عین حال خیلی هم تلاش می کرد تا خلاصه آن سیم وصل بشود. مطمئن باشید حساب و کتاب فرق می کند، به شرط اینکه همه چیز خالص برای خدا باشد. فقط برای خدا، مهم فقط آن سیم هست که خلاصه وصل شود.

* به حاج احمد متوسلیان ارادت و علاقه خاصی داشت. به شهدا ارادت عجیبی داشت. یادم است اولین گردش دو نفرمون گلزار شهدا بود.

مصطفی احمدی روشن

* آقا (رهبری) را خیلی دوست داشت. البته هیچ وقت اهل حرف و فقط «آقا آقا» گفتن نبود. این علاقه اش به آقا را تو عمل واقعاً نشان می داد.

* آقا که آمدند، با خودشان نور آوردند و وقتی هم که رفتند نور را بردند.

علی رضا به زور بغل مامان بزرگ و بابا بزرگش می رود و این که چه جوری آن طور بغل آقا نشسته بود را دیگر خدا می داند. خودمان هم تعجب کرده بودیم.

* علی رضا هم مثل بابایش شدیداً تودار است. از آن وقت تا حالا فقط حدود ده بار سراغ پدرش را گرفته که مادر بزرگش به او گفت: «بابا برای چه مأموریتی رفته پیش خدا. هر وقت که لازم باشد، ما هم می رویم پیشش…» منم هر وقت که از پدرش بپرسد همین را گویم.

* مصطفی فقط دانشگاه شریف را قبول داشت. فقط همین جا را. منم بعد اذیت هایی که تو دوره کارشناسی شدم، دیگر نمی خواستم شریف بیایم، اما به اصرار مصطفی بود که دوباره آمدم اینجا. می گفت شریف را استادهایش شریف نکردند، دانشجوهایش شریف کردند.

* دلیل اینکه تو امام زاده چیذر دفن کردیم، خواست خودش بود! من شب قبلش به مصطفی گفتم امامزاده چیذر خیلی باصفاست. تا حالا نرفتیم. بیا فردا بریم اینجا. مصطفی هم گفت: «آره! فردا حتماً می رویم اینجا…» فردا هم که این اتفاق افتاد، احساس کردم که باید مصطفی را همان جا ببریم. و همان یک دانه جا مانده بود که برای مصطفی شد.

* مصطفی از چند جا پیشنهاد برای رفتن داشت، اما نرفت. می گفت باید همین جا خدمت کرد. پس اگر خواستید برای ادامه تحصیل خارج بروید، حتماً برگردید و اینجا خدمت کنید.

* طبق معمول هفت و نیم صبح بود که داشت می رفت. همیشه قبل رفتن حمام می رفت و این برایم جای سؤال داشت که چرا همیشه مصطفی قبل رفتن سرکار، این کار را می کرد و تازه این روزهاست که می فهمم حتماً همیشه قبل رفتن، غسل شهادت می کرد و اصلاً منتظر بود. آن روز هم آماده رفتن بود که من بهش گفتم: آخر چه قدر مشکی می پوشی! هنوز سه روز تا اربعین مونده. بسه دیگر، این قدر مشکی نپوش مصطفی هم گفت: من این برای امام حسین می پوشم، و این شد دیدار آخر و رفت.

انتهای پیام/

کد خبر: 1125686

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 8 + 7 =