به گزارش خبرنگار گروه دانشگاه ایسکانیو، آموزشعالی ایران در آستانه ورود به دورهای قرار گرفته که بسیاری از الگوهای گذشته دیگر پاسخگوی نیازهای امروز نیستند. تغییرات جمعیتی، تحولات شتابان فناوری، ظهور هوش مصنوعی و دگرگونی بازار کار گرفته پرسشهای تازهای را پیش روی سیاستگذاران قرار داده است؛ پرسشهایی که پاسخ به آنها، آینده دانشگاه ایرانی در افق ۲۰۵۰ را رقم خواهد زد.
سید سپهر قاضینوری نائینی، موسس و سردبیر فصلنامه علمیـپژوهشی «سیاست علم و فناوری» و عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس، در گفتوگو با خبرنگار ایسکانیوز با نگاهی انتقادی به روند توسعه آموزشعالی، از ضرورت عبوراز توسعه کمی، بازتعریف مأموریت دانشگاه وافزایش انعطاف نظام دانشگاهی سخن میگوید که در ادامه میخوانید،
در سالهای اخیر، آموزشعالی کشور با چه چالشهایی روبهرو شده است و این وضعیت چه تأثیری بر چشمانداز دانشگاهها در افق ۲۰۵۰ خواهد داشت؟
به نظر من، آموزشعالی کشور، فارغ از مسائل اقتصادی، امنیتی و سایر مشکلاتی که کل کشور با آنها مواجه بوده، در سالهای اخیر با یک تغییر روند اساسی روبهرو شده است؛ تغییری که به نظر میرسد هنوز آنگونه که باید مورد توجه مسئولان قرار نگرفته است.
شاید تنها دانشگاه آزاد، آن هم بیشتر از سر اجبار، تا حدودی متوجه این تغییر شده باشد.از زمانی که آموزشعالی نوین وارد کشور شد، همواره روندی رو به گسترش را تجربه کردیم. سیاست غالب این بود که دانشگاههای بیشتری تأسیس شود، ساختمانهای جدید ساخته شود، رشتههای تازه ایجاد شود، اعضای هیئت علمی افزایش پیدا کنند و تعداد دانشجویان بیشتر شود بنابراین دانشکدهها گسترش پیدا کردند، گروههای آموزشی افزایش یافتند و دانشگاهها مدام توسعه یافتند.
در آن دوره، این روند با استقبال جامعه نیز همراه بود. داوطلبان مشتاق ورود به دانشگاه بودند، اعضای هیئت علمی فرصت اشتغال پیدا میکردند، مدیران دانشگاهها توسعه مجموعه خود را موفقیت تلقی میکردند، مردم هر منطقه از تأسیس دانشگاه استقبال میکردند و حتی نمایندگان مجلس نیز آن را نوعی خدمت به حوزه انتخابیه خود میدانستند.
اما امروز شرایط به طور کامل تغییر کرده است. اکنون بسیاری از رشتههای دانشگاهی دیگر داوطلب ندارند. حتی برخی دانشگاهها ناگزیر خواهند بود فعالیت خود را متوقف کنند. اشتیاقی که سالها برای ورود به دانشگاه وجود داشت، به شکل محسوسی کاهش یافته است.
امروز بسیاری از خانوادهها این پرسش را مطرح میکنند که اساساً چرا باید فرزندشان وارد دانشگاه شود و چه ضرورتی دارد در رشتهای تحصیل کند که آینده روشنی برای آن متصور نیست. آن نگاه گذشته که به هر شکل ممکن باید فرزند را وارد دانشگاه کرد، دیگر وجود ندارد. از سوی دیگر، شرایط اقتصادی نیز اجازه ادامه همان مسیر را نمیدهد. خانوادهها دیگر توان پرداخت هزینههای سنگین آموزشعالی را ندارند و در عین حال، احساس میشود در توسعه کمی دانشگاهها نیز تا حد زیادی زیادهروی شده است.
برای نمونه، شهری مانند تهران واقعاً به چه تعداد دانشگاه نیاز دارد؟ آیا همه دانشگاهها قرار است به قطب نوآوری تبدیل شوند؟ آیا همه آنها باید همچنان توسعه پیدا کنند و ساختمانهای جدید بسازند؟در حالی که بسیاری از این دانشگاهها حتی منابع مالی کافی در اختیار ندارند، همچنان پروژههای عمرانی جدید تعریف میکنند. نتیجه این رویکرد، انبوهی از ساختمانهای نیمهتمام است؛ در حالی که منابعی که میتوانست صرف ارتقای کیفیت آموزش و پژوهش شود، به ساختوساز اختصاص یافته است.
امروز با دانشگاههایی مواجه هستیم که بخش قابل توجهی از ظرفیت فیزیکی آنها بلااستفاده مانده است. نمونه روشن آن، دانشگاه پیامنور است که ساختمانهای متعددی در نقاط مختلف کشور دارد، اما بسیاری از آنها عملاً خالی ماندهاند.
در مقابل، بسیاری از دانشگاههای دولتی همچنان تصور میکنند چون عضو هیئت علمی در اختیار دارند، وظیفه دولت است که دانشجو و بودجه مورد نیاز آنها را نیز تأمین کند؛ بدون آن که به این پرسش پاسخ داده شود که این منابع قرار است از کجا تأمین شود، از سوی دیگر، حتی دانشگاهی مانند دانشگاه تهران، با وجود نزدیک به یک قرن سابقه فعالیت، همچنان در مسیر توسعه کمی حرکت میکند. این پرسش جدی مطرح است که این روند قرار است تا کجا ادامه پیدا کند؟ دانشگاه تا چه اندازه باید ساختمان، عضو هیئت علمی، رشته و دانشجو اضافه کند تا احساس شود کافی است.
اگر به دانشگاههای معتبر جهان مانند آکسفورد یا کمبریج نگاه کنیم، مشاهده میکنیم که آنها با وجود چند صد سال سابقه، مسیر توسعه خود را صرفاً بر افزایش ساختمان، رشته و دانشجو بنا نکردهاند. به اعتقاد من، باید سازوکاری طراحی شود که توسعه دانشگاهها دارای سقف و منطق مشخص باشد. برای مثال، اگر دانشگاهی قصد جذب عضو هیئت علمی جدید دارد، باید در مقابل، به همان میزان از ظرفیتهای پیشین خود بکاهد. اگر قرار است رشتهای جدید ایجاد شود، لازم است رشتهای که دیگر کارآمد نیست، متوقف شود.همچنین لازم است درباره سرنوشت ظرفیتهای بلااستفاده نیز تصمیمگیری شود.
برای مثال، ساختمانهای متعدد دانشگاه پیامنور در شهرهای مختلف، میتواند به مراکز آموزشی مورد نیاز آموزش و پرورش تبدیل شود. هرچند باید توجه داشت که حتی در آموزش و پرورش نیز به دلیل کاهش نرخ رشد جمعیت، در سالهای آینده با کاهش تعداد دانشآموزان روبهرو خواهیم بود.
با توجه به این شرایط، دانشگاه در افق ۲۰۵۰ باید چه مأموریتی را دنبال کند؟ آیا باید مسیر توسعه گذشته را ادامه دهد یا به سمت الگوی دیگری حرکت کند؟
توسعه آموزشعالی باید بر پایه برنامهریزی و بر اساس دو شاخص اصلی انجام شود؛ نخست نیازهای واقعی کشور و دوم روندهای علمی جهان. متاسفانه توسعه آموزشعالی در کشور ما از گذشته تاکنون بیش از آن که یک موضوع تخصصی باشد، به ابزاری برای سیاست تبدیل شده است. بسیاری از نمایندگان مجلس برای آن که خدمتی به حوزه انتخابیه خود انجام دهند، تلاش میکردند یک واحد دانشگاهی یا چند رشته تحصیلی به شهر خود اضافه کنند. این سیاست در مقطعی پاسخ میداد، زیرا هر دانشگاهی که تأسیس میشد، متقاضی هم داشت؛ اما امروز دیگر چنین شرایطی وجود ندارد.
اکنون باید آموزشعالی را از فضای سیاست خارج کنیم و آن را به یک حوزه کاملا تخصصی تبدیل کنیم؛ حوزهای که تصمیمهای آن بر پایه نیازهای واقعی کشور اتخاذ شود، نه بر اساس ملاحظات سیاسی. اگر امروز یک پیمایش دقیق انجام شود، بعید میدانم بیش از ۲۰ تا ۲۵ درصد فارغالتحصیلان آموزشعالی در حوزه مرتبط با رشته تحصیلی خود مشغول کار باشند. این وضعیت برای نظام آموزشعالی زیبنده نیست. دانشگاه سالها دانشجو تربیت میکند، اما بخش عمده آنها پس از فارغالتحصیلی وارد مشاغلی میشوند که اساسا نیازی به آن آموزش دانشگاهی نداشته است.
یکی از موضوعهایی که همواره درباره آن صحبت میشود، کاربردیسازی علم است. دانشگاهها برای آن که در سالهای آینده بتوانند نقش مؤثرتری در حل مسائل کشور داشته باشند، چه تغییراتی باید ایجاد کنند؟
پیش از هر چیز باید بپذیریم که آموزشعالی نباید بر مبنای استخدام مادامالعمر اداره شود. امروز بخش قابل توجهی از دانشجویان دکتری، آزمایشگاهها، امکانات پژوهشی و اعضای هیئت علمی کشور، به حوزههایی اختصاص یافتهاند که دیگر اولویت گذشته را ندارند یا ارتباط آنها با نیازهای جامعه بسیار محدود شده است در مقابل، حوزههای جدیدی شکل میگیرند که دانشگاه باید بتواند به سرعت به آنها پاسخ دهد. برای نمونه، امروزه در سراسر جهان شرکتهای فعال در حوزه هوش مصنوعی به فارغالتحصیلان رشته فلسفه نیاز دارند. بنابراین ممکن است لازم باشد برای چند سال ظرفیت رشته فلسفه افزایش پیدا کند تا این نیاز برطرف شود. اما این یک نیاز دائمی نیست.
ممکن است سه یا چهار سال بعد شرایط تغییر کند و دیگر چنین تقاضایی وجود نداشته باشد. در آن صورت، دانشگاه باید بتواند آن ظرفیت را کاهش دهد. مشکل اینجاست که چون ساختار ما بر پایه استخدام دائمی شکل گرفته، وقتی یک رشته توسعه پیدا میکند، اعضای هیئت علمی، ساختمانها و ساختار اداری آن برای همیشه باقی میمانند؛ حتی اگر آن حوزه دیگر هیچ ضرورتی نداشته باشد. به نظر من، مهمترین اصلاح ساختاری که آموزشعالی کشور به آن نیاز دارد، کنار گذاشتن استخدام مادامالعمر و حرکت به سمت ساختاری منعطف است.
ممکن است ۶۰ یا ۷۰ سال پیش در دانشگاه تهران یا هر دانشگاه دیگری، یک مرکز تحقیقاتی برای موضوعی خاص ایجاد شده باشد. اما امروز دیگر هیچ اهمیتی نداشته باشد، اما همچنان ساختمان وجود دارد، نیروی انسانی حضور دارد، اعضای هیئت علمی حقوق دریافت میکنند و مجموعه همچنان به فعالیت خود ادامه میدهد. با چنین ساختاری نمیتوان همگام با تحولات علمی حرکت کرد. دانشگاه باید چابک باشد و بتواند خود را با نیازهای جدید تطبیق دهد.
از سوی دیگر، کاهش رشد جمعیت نیز واقعیتی است که نمیتوان آن را نادیده گرفت. کشور دیگر با موج گسترده متقاضیان ورود به دانشگاه روبهرو نیست و تا سالهای طولانی نیز چنین شرایطی تکرار نخواهد شد. بنابراین ناگزیر هستیم ظرفیت آموزشعالی را متناسب با نیازهای واقعی جامعه تنظیم کنیم.
البته مسئله مهمتر این است که با رشتههایی که دیگر متقاضی یا کارکرد لازم را ندارند، چه باید کرد، به اعتقاد من، باید شجاعت تعطیل کردن آنها را داشته باشیم؛ اما با ساختارهای اداری و استخدامی فعلی، چنین کاری تقریبا امکانپذیر نیست.
یکی از موضوعهای مهم در سیاست آموزشعالی، نسبت دانشگاه با جامعه است. از نگاه شما، این رابطه در سالهای آینده باید چگونه بازتعریف شود تا دانشگاه بتواند نقش مؤثرتری در حل مسائل کشور ایفا کند؟
به نظر من دانشگاه زمانی با جامعه همراه میشود که جامعه کارفرمای واقعی آن باشد.اگر دانشگاهها به معنای واقعی کلمه هیئت امنایی اداره میشدند و اعضای هیئت امنا نماینده واقعی جامعه بودند و اگر دانشگاه ناچار بود منابع مالی خود را از جامعه تأمین کند، به طور طبیعی خود را با نیازهای جامعه هماهنگ میکرد. اما امروز چنین وضعیتی وجود ندارد.
اکنون دانشگاه دلیلی نمیبیند که خود را با جامعه تنظیم کند، زیرا تأمینکننده منابع مالی آن جامعه نیست. دانشگاه ناگزیر است خود را با نهادی هماهنگ کند که بودجه آن را تأمین میکند و طبیعی است که همان نهاد نیز سیاستها و اولویتهای خود را بر دانشگاه تحمیل میکند؛ این که چه رشتهای ایجاد شود، چه رشتهای حذف شود، چه کسی استخدام شود و چه کسی استخدام نشود از آن جا که میان حکومت و جامعه فاصله وجود دارد، دانشگاه نیز به طور طبیعی بیشتر به سمت سیاستهای حکومت حرکت میکند تا نیازهای واقعی جامعه. این موضوع منحصر به دانشگاه نیست. درباره هر نهاد دیگری نیز همین منطق برقرار است. هر مجموعهای در نهایت خود را با کسی هماهنگ میکند که منابع مالی آن را تأمین میکند. آینده دانشگاه در گرو انعطاف است، نه حفظ ساختارهای ثابت.
آینده آموزشعالی کشور را در افق ۲۰۵۰ چگونه ارزیابی میکنید؟
واقعیت این است که سرعت تحولات فناوری و تغییرات جمعیتی به اندازهای زیاد شده که حتی ممکن است تا سال ۲۰۵۰، مفهوم دانشگاه به شکلی که امروز آن را میشناسیم، در بسیاری از کشورهای دنیا دگرگون شده باشد. این که ما از این تحولات عقب بمانیم، موضوع دیگری است، اما آنچه امروز مشاهده میکنیم این است که شکل دانشگاه، شکل یادگیری و حتی مفهوم آموزش در حال تغییر است.امروز دیگر بسیاری از افراد ضرورتی نمیبینند که برای یادگیری یک مهارت یا یک دانش، چهار سال از عمر خود را صرف دریافت مدرک کارشناسی کنند. الگوی یادگیری در حال تغییر است و آموزشعالی نیز ناگزیر است خود را با این تغییر هماهنگ کند.
برای آن که سیاست آموزشعالی کشور بتواند با این تحولات همراه شود، چه اقدامی باید در اولویت قرار گیرد؟
مهمترین موضوع، از نگاه من، ایجاد انعطاف در کل نظام آموزشعالی است. ما بسیاری از مسائل را میشناسیم و حتی درباره آنها توافق هم داریم، اما ساختارهای موجود اجازه اجرای اصلاحات را نمیدهند. برای مثال، همه میدانند که کشور دیگر به برخی رشتههای دانشگاهی با ظرفیت فعلی نیاز ندارد، اما به دلیل قوانین اداری و استخدامی، امکان تغییر وجود ندارد. بنابراین، پیش از هر چیز باید ساختارهای اداری و استخدامی اصلاح شوند تا امکان تغییر وانطباق با شرایط جدید فراهم شود. در کنار آن نیز باید تحولات علمی و فناوری جهان به صورت مستمر رصد شود.
امروز میدانیم که هوش مصنوعی در حال دگرگون کردن بنیانهای آموزشعالی است. وزیر علوم نیز این مسئله را درک کرده بود و پیشنهادهایی مانند کوتاهتر شدن دوره کارشناسی را مطرح کرد؛ اقدامی که از نظر من، در مسیر درستی قرار داشت، زیرا همانطور که گفتم، دیگر بسیاری از افراد حاضر نیستند چهار سال برای دریافت یک مدرک دانشگاهی زمان صرف کنند و به تدریج باید طول دورههای آموزشی نیز متناسب با نیازهای جدید بازنگری شود. اما متأسفانه، مقاومت گستردهای از سوی بدنه دانشگاهها شکل گرفت. بخش قابل توجهی از این مقاومت، ناشی از منافع گروهی و نگاههای محدود بود.
بنده دررابطه با این موضوع یادداشتی در روزنامه دنیای اقتصاد منتشر کردهام. به نظر من، بزرگترین مانع اصلاح آموزشعالی، مقاومت ساختار موجود در برابر تغییر است و تا زمانی که این مانع برطرف نشود، اجرای بسیاری از اصلاحات ممکن نخواهد بود.
انتهای پیام/
نظر شما