به گزارش خبرنگار علم و فناوری ایسکانیوز؛ عباس حدادی، معمار نمایشگرهای اپل، از پژوهشگران ایرانی فعال در یکی از پیشرفتهترین حوزههای فناوری در جهان است. او مسیر حرفهای خود را از دانشکده مهندسی برق دانشگاه تهران آغاز کرد و پس از ادامه تحصیل در دانشگاه نورثوسترن آمریکا، وارد حوزه پژوهشهای پیشرفته در زمینه فوتونیک، اپتوالکترونیک، نیمهرساناها و فناوریهای کوانتومی شد.
حدادی بخشی از فعالیتهای پژوهشی خود را در مرکز ادوات کوانتومی دانشگاه نورثوسترن دنبال کرد و پس از تجربه فعالیت پژوهشی و صنعتی در شرکتهایی همچون KLA، به اپل پیوست و اکنون بهعنوان معمار نمایشگرها در این شرکت فعالیت میکند. مسیر او از دانشگاه تهران تا دانشگاه نورثوسترن و سپس حضور در صنعت پیشرفته، نمونهای از پیوند میان آموزش دانشگاهی، پژوهش فناورانه و توسعه محصولات نوآورانه در صنعت است.
او در این گفتوگو با تکیه بر تجربه حضور در محیطهای دانشگاهی و صنعتی، از چالشهای مقالهمحوری، ضعف آموزش عملی و کار گروهی، فاصله دانشگاه و صنعت و ضرورت اصلاح نظام تأمین مالی پژوهش میگوید و تأکید دارد که دانشگاه باید بیش از تولید انبوه مقاله، به سمت تعریف و حل مسائل واقعی حرکت کند:
به نظر شما مهمترین کارکرد دانشگاه در جامعه در آینده چه خواهد بود؟
دانشگاهها براساس رشتههای مختلف، کارکردهای متفاوتی برای جامعه دارند. برخی رشتهها مانند ریاضی و سایر علوم نظری و پایه، لزوماً نمیتوانند تأثیر خود را در جامعه به سرعت نشان دهند. ممکن است پژوهشی که امروز انجام میشود، سالها بعد به رشد اقتصادی یا حل یک مسئله در جامعه کمک کند. بنابراین نمیتوان این بخش را نادیده گرفت و گفت هر زمان به آن نیاز داشتیم به سراغش برویم. علوم پایه نیازمند یک روند پیوسته و مداوم است.
در مقابل، بخشی از دانشگاه مربوط به علوم کاربردی، مانند علوم مهندسی و پزشکی است. این علوم معمولاً اثرات خود را در جامعه با سرعت بیشتری نشان میدهند؛ نه لزوماً در کمتر از یک سال، اما سریعتر از علوم پایه. دلیلش هم این است که معمولاً صورتمسئلههای خود را از مسائل واقعی جامعه میگیرند.
بنابراین فکر میکنم دانشگاه آینده باید هم به تولید دانش بنیادی و بلندمدت توجه داشته باشد و هم در بخشهای کاربردی، ارتباط خود را با مسائل واقعی جامعه تقویت کند.
ارزیابی شما از وضعیت کیفیت آموزشی در دانشگاههای ایران چیست و چه عواملی در سالهای اخیر بر این کیفیت اثر گذاشتهاند؟
چیزی که در جامعه محدودی که اطراف خودم دیدهام، این است که دانشجوها بیشتر به این سمت رفتهاند که چگونه بتوانند برای ادامه تحصیل در خارج از کشور پذیرش بگیرند. از طرف دیگر، دانشگاهها نیز تلاش کردهاند راه میانبری برای افزایش رتبه خود پیدا کنند.
به صورت تاریخی، یکی از معیارهای مهم ارزیابی دانشگاهها میزان فعالیتهای پژوهشی و تعداد مقالاتی بوده که در ژورنالهای مختلف دنیا منتشر میکنند. این معیار مشکلات خودش را داشته، اما چون در گذشته سیستم تا این اندازه به سمت سوءاستفاده از این معیار سوق پیدا نکرده بود، تا حدی کار میکرد.
در دو دهه اخیر، دانشگاههای خاورمیانه، نه فقط ایران، و حتی برخی دانشگاههای آسیایی تلاش کردهاند خودشان را به سطح دانشگاههای معتبر دنیا برسانند. در نتیجه، به شکل نسبتاً کورکورانهای بحث مقاله و تعداد انتشار را در اولویت قرار دادهاند. اگر نگاه کنید، در دانشگاههای ایران افرادی را میبینیم که تعداد مقالات سالانهشان از تعداد مقالات برخی برندگان نوبل بیشتر است.
این مسئله هم میتواند خوب باشد و هم بد. اگر واقعاً به همان میزان علم تولید شده باشد، اتفاق خوبی است؛ اما اگر علم واقعی تولید نشده باشد، حتی میتواند ماجرا را به عقب برگرداند و کیفیت تحقیقات را پایین بیاورد، چون هدف اصلی صرفاً افزایش تعداد مقالات است.
در سالهای اخیر نیز ژورنالهای عجیبوغریب زیادی در دنیا شکل گرفتهاند و افراد تلاش میکنند تعداد زیادی مقاله در آنها منتشر کنند. از نظر داوری و بررسی علمی، سطح برخی از این نشریات پایین است، اما همچنان دانشجوها برای پذیرش و استادان برای ارتقای مرتبه علمی از این مجلات استفاده میکنند. واقعیت این است که انگار مانند داستان «لباس پادشاه» همه میدانند چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما خیلی جدی با آن برخورد نمیکنند.
آیا مقالهمحوری باید از معیارهای ارزیابی استادان و دانشگاهها کنار گذاشته شود؟
به نظر من باید وزن مقالات را پایینتر بیاوریم. مقاله، بهخودیخود چیز بدی نیست. برای مثال، افراد مقاله مروری مینویسند و این کار ذاتاً ارزشمند است. معمولاً افرادی که در یک حوزه پیشرو و صاحبنظر هستند، مقالههای مروری مینویسند تا به دیگران نشان دهند وضعیت آن حوزه چگونه است.
اما اگر یک دانشجو یا استاد جوان این کار را صرفاً برای افزایش تعداد مقالاتش انجام دهد، بیشتر به این سمت میرود که فقط تعداد انتشارات خود را بالا ببرد. به نظرم شاخصی که اکنون در دانشگاهها استفاده میشود، یعنی تعداد مقالات، معیار چندان مناسبی نیست. شما در نهایت یک عدد را بزرگ میکنید، اما این عدد لزوماً نشاندهنده تولید علم بیشتر نیست.
من معتقدم دانشگاه باید بیشتر به سمت حل مسائل واقعی برود؛ مسائلی که در دنیای اطراف وجود دارند، نه صرفاً مسائل انتزاعی. البته این به معنای حذف مقاله یا پژوهش نظری نیست، بلکه باید معیارهای دیگری هم در کنار تعداد مقالات قرار بگیرند؛ از جمله کیفیت پژوهش، تأثیر آن و مسئلهای که پژوهش برای حل آن انجام شده است.
آیا حرکت دانشگاهها به سمت حل مسائل واقعی به معنای کماهمیت شدن علوم پایه و تحقیقات نظری است؟
طبیعتاً نمیتوان از همه انتظار داشت که فقط روی مسائل کاربردی کار کنند. یکسری افراد در علوم پایه، مانند فیزیک نظری یا ریاضی محض، فعالیت میکنند و ماهیت کار آنها متفاوت است. نمیتوان انتظار داشت که این رشتهها همیشه مستقیماً یک مسئله واقعی جامعه را حل کنند.
پژوهش در علوم پایه ممکن است امروز کاربرد مشخصی نداشته باشد، اما سالها بعد زمینهساز یک فناوری یا حتی یک صنعت جدید شود. بنابراین این بخش باید به صورت مستمر حمایت شود.
اما در رشتههایی مانند مهندسی و پزشکی که بیشتر در حوزه علوم کاربردی قرار میگیرند، انتظار میرود تحقیقات با مسائل واقعی ارتباط بیشتری داشته باشند. به همین دلیل، بیش از هر چیز، تعریف درست صورتمسئلهها میتواند به حل این مشکل و افزایش کیفیت آموزش و پژوهش کمک کند.
در حوزه آموزش، برخی معتقدند باید دروس دانشگاهی را سادهتر و متناسب با شرایط جدید دانشجویان ارائه کرد. نظر شما چیست؟
بحثی در دنیا شکل گرفته که مثلاً درسها را آسانتر کنیم یا آنها را با شرایط جدید تطبیق دهیم، اما واقعیت این است که این رویکرد در بسیاری از جاها جواب نداده است. این روند گاهی افراد را به کاربرانی تبدیل کرده که صرفاً از یکسری فناوری استفاده میکنند و در علوم پایه ضعیف هستند.
همین چند وقت پیش مقالهای از استادی در دانشگاه برکلی منتشر شده بود که نشان میداد برخی دانشجویان حتی نمیتوانند مفاهیم حسابان را بهدرستی درک کنند. دانشجویان برخی دانشگاههای بلژیک که جزو بهترین دانشگاههای دنیا هستند نیز در مواردی مفاهیم ریاضی دبیرستان را به سختی میدانند.
به نظر میرسد تلاش برای آسانتر کردن آموزش در طول زمان، در برخی موارد نتیجه معکوس داده و نسلی را ایجاد کرده که شاید شادتر باشد، اما از نظر پایه علمی ضعیفتر است.
دروس پایه واقعاً مهم هستند. خود من هم در دوران دانشگاه از برخی از این درسها متنفر بودم، اما بعدها متوجه شدم که در چه موقعیتهایی میتوانند به کار بیایند. بنابراین نادیده گرفتن این دروس یا سرسری گذشتن از آنها میتواند در آینده آثار نامطلوبی بر کل سیستم آموزشی داشته باشد. به همین دلیل معتقدم باید روی آموزش مباحث نظری و پایه تأکید زیادی وجود داشته باشد.
در کنار آموزش نظری، یکی از انتقادها به نظام دانشگاهی ایران، ضعف آموزش عملی و کار گروهی است. این مسئله را چگونه ارزیابی میکنید؟
سیستم آموزشی ما یک ویژگی مهم داشت و آن این بود که بیشتر تئوری بود. از نظر عملی و کار گروهی نیز، حداقل در زمانی که من دانشجو بودم، وضعیت چندان خوبی نداشت. وقتی با سیستمهای دانشگاهی کشورهای دیگر مقایسه میکردیم، این موضوع یکی از سختیهای زندگی ما بود.
ما در کار انفرادی و درس خواندن به صورت فردی عملکرد خوبی داشتیم، اما کار گروهی و کار آزمایشگاهی برایمان چندان قوی نبود. احساس میکنم سیستم آموزشی ما تأکید زیادی بر بخش عملی ندارد و این یکی دیگر از ایرادات آن است.
بهخصوص در رشتههای مهندسی و علوم کاربردی، دانشجو باید علاوه بر یادگیری مفاهیم، بتواند آنها را در محیط عملی به کار بگیرد و در قالب یک تیم روی یک مسئله کار کند. این مهارتها در محیط صنعتی اهمیت بسیار زیادی دارند.
چه عاملی میتواند دانشگاه و استادان را از مقالهمحوری به سمت انجام پروژههای واقعی و کاربردی سوق دهد؟
همه اینها در نهایت به این بستگی دارد که درآمد از کجا میآید. اگر برای یک پروژه تحقیقاتی پول و درآمد مناسبی تعریف کنید، افراد واقعاً به سمت انجام تحقیقات میروند، به جای اینکه تلاش کنند یک مقاله را به هر شکل ممکن آماده کنند و بعد برای پذیرش اقدام کنند.
برای استادان نیز همین موضوع صدق میکند. اگر معیار ارزیابی این باشد که آیا یک پروژه انجام شده و آیا نتیجهای از آن حاصل شده است، این مسئله میتواند به بهتر شدن سیستم آموزشی کمک کند.
سیستم آمریکا برای من بسیار جالب است. در این سیستم، نهادهای مختلف دولتی برای پروژههای تحقیقاتی بودجه تعریف میکنند و دانشگاهها برای دریافت این بودجه اقدام میکنند. سپس بر اساس میزان پیشرفت تحقیق، امکان دریافت بودجه بیشتر وجود دارد و اگر پروژه پیشرفت مناسبی نداشته باشد، بودجه میتواند قطع شود.
به نظرم این مدل، مدل درستتری برای چرخاندن دانشگاه است؛ چون در اینجا پژوهشگر برای انجام یک کار واقعی و رسیدن به نتیجه مشخص بودجه دریافت میکند، نه اینکه صرفاً تعداد مقالات خود را افزایش دهد.
آیا این مدل تأمین مالی پژوهش باید در تمام مقاطع دانشگاهی به یک شکل اجرا شود؟
دانشگاه بر اساس رشتهها و مقاطع مختلف، کارکردهای متفاوتی دارد. در مقطع کارشناسی، وظیفه اصلی دانشگاه بیشتر آموزش است و اینکه دانشجو را با دانش و مفاهیم اصلی آشنا کند. تحقیق کردن در این مقطع کار بسیار سختی است. شاید جذاب به نظر برسد که بگوییم یک دانشجو فلان مسئله را حل کرده، اما واقعیت این است که معمولاً یک دانشجو به تنهایی چنین کاری را انجام نمیدهد. بنابراین باید تمرکزمان را روی کار اصلی بگذاریم، نه اینکه بخواهیم صرفاً نمایش بدهیم.
در تحصیلات تکمیلی، شرایط متفاوت است. در این مقطع، دانشجو باید به جای اینکه صرفاً کارمند یک مجموعه باشد، زمان و انرژی خود را برای تحقیق اختصاص دهد. در زمان ما، بسیاری از دانشجویان دکترا کارمند جایی بودند و در اوقات آزاد خود به دانشگاه میآمدند. کمتر پیش میآمد که یک دانشجوی دکترا واقعاً تمام وقت خود را به تحقیق اختصاص دهد.
اطلاعات من مربوط به حدود ۲۰ سال پیش است، زمانی که در ایران بودم، اما به نظرم تأمین مالی پژوهش از نظر مالی یکی از مهمترین مسائلی است که در دانشگاه ایران مغفول مانده است. استادان نیز سعی کردهاند با افزایش تعداد مقالات به نوعی این مسئله را دور بزنند. تا زمانی که این مشکل حل نشود، تغییر خاصی اتفاق نخواهد افتاد.
در مقاطع تحصیلات تکمیلی، بهخصوص دکترا، باید شرایطی فراهم شود که دانشجو واقعاً بتواند روی پژوهش تمرکز کند و پروژه مشخصی داشته باشد. اگر دانشجو از نظر مالی تحت فشار باشد و مجبور شود بخش عمده وقت خود را صرف کار دیگری کند، طبیعتاً نمیتوان انتظار داشت که پژوهش باکیفیتی انجام دهد.
در نهایت، اگر قرار است دانشگاه در آینده نقش مؤثرتری در جامعه داشته باشد، باید میان آموزش، پژوهش و نیازهای واقعی جامعه ارتباط برقرار شود؛ ارتباطی که بدون اصلاح نظام ارزیابی و تأمین مالی پژوهش، بهسادگی شکل نخواهد گرفت.
انتهای پیام/
نظر شما