بیست و هفتم شهریور در تقویم فرهنگی ایران فقط یادآور نام یک شاعر نیست؛ روزی است برای ایستادن در برابر یکی از مهمترین ستونهای هویت این سرزمین؛ "شعر و ادب فارسی". روزی که نام استاد شهریار را نیز با خود به همراه دارد. اما معنای آن بسیار گسترده تر از بزرگداشت یک چهره ادبی است.
شعر و ادب فارسی، قرنهاست که بخشی از حافظه این سرزمین را با خود حمل میکند؛ حافظهای که در شاهنامه فردوسی، غزل حافظ، حکمت سعدی، مثنوی مولانا و آثار بیشمار شاعران و نویسندگان این سرزمین، از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است.
اگر تاریخ ایران را تنها در بناها، جنگها، حکومتها و رخدادهای سیاسی جستوجو کنیم، بخش بزرگی از این سرزمین را ندیدهایم؛ ایران دیگری در کلمات شکل گرفته است؛ در شعرهایی که مردم با آنها عاشق شدهاند، سوگوار شدهاند، امید بستهاند و خودشان را شناختهاند.
شعر فارسی صرفاً مجموعه ای از وزنها، قافیهها و آرایههای ادبی نیست... روایتی است از انسان ایرانی و جهان او. ادبیات فارسی در طول قرنها توانسته است مفاهیمی چون عشق، آزادی، اخلاق، معنویت، رنج، امید، وطن، عدالت و انسانیت را به زبانی منتقل کند که هنوز برای مخاطب امروز قابل فهم و اثرگذار است.
شاید یکی از شگفت انگیزترین ویژگیهای این میراث همین باشد که بسیاری از ابیات که صدها سال پیش سروده شدهاند، هنوز میتوانند احساس یا پرسشی را در انسان امروز بیدار کنند. این ماندگاری اتفاقی نیست؛ ادبیات زمانی زنده میماند که بتواند از زمان خودش عبور کند و با انسانهای زمانهای دیگر سخن بگوید.
اما در روز شعر و ادب فارسی، شاید بیش از آنکه لازم باشد فقط از بزرگان گذشته تمجید کنیم، باید از خودمان بپرسیم امروز چه نسبتی با این میراث داریم؟ آیا شعر و ادبیات هنوز بخشی از زندگی ماست یا به چند مناسبت تقویمی، چند بیت حفظشده و چند نام آشنا در کتابهای درسی محدود شده است؟ شاید مسئله اصلی امروز، کمبود شاعر و نویسنده نباشد؛ مسئله این است که در جهان پرسرعت امروز، فرصت خواندن، اندیشیدن و مکث کردن روزبهروز کمتر میشود.
انسان امروز با حجم عظیمی از کلمات مواجه است، اما الزاماً با عمق آنها ارتباط ندارد. پیامها کوتاهتر شدهاند، محتواها سریعتر مصرف میشوند و جملهها گاهی پیش از آنکه فرصت کنند در ذهن بنشینند، جای خود را به جملهای دیگر میدهند.
نسل جوان را نمیتوان به خاطر این تغییر سرزنش کرد. زبان، همواره همراه جامعه تغییر کرده و نسل جدید نیز حق دارد زبان و شیوه بیان خودش را داشته باشد. مسئله زمانی آغاز میشود که میان "تغییر زبان" و "گسست از زبان" تفاوتی قائل نباشیم.
طبیعی است که نسل امروز با ادبیات و رسانههای جدید، شکلهای تازهای از بیان را تجربه کند؛ اما اگر ارتباط او با ادبیات کلاسیک و معاصر بهکلی قطع شود، در واقع بخشی از امکان شناخت گذشته و حتی شناخت خودش را از دست خواهد داد. جوانی که فردوسی، حافظ، سعدی، مولانا، نیما، شهریار و دیگر چهرههای ادبی را فقط به عنوان اسامی کتاب درسی بشناسد، هنوز با بخش مهمی از سرمایه فرهنگی خود ارتباط برقرار نکرده است.
شاید یکی از ضعفهای جدی ما نیز همینجا باشد؛ ادبیات را بیش از اندازه به "درس" تبدیل کردهایم و کمتر توانستهایم آن را به "تجربه" تبدیل کنیم. وقتی شعر فقط برای امتحان خوانده شود، وزن و آرایه و معنی بیت اهمیت پیدا میکند، اما ممکن است خود شعر فراموش شود. ادبیات زمانی جان میگیرد که دانشآموز و دانشجو بتواند در آن خودش را پیدا کند؛ بتواند بفهمد چرا شاعری قرنها پیش از دلتنگیای نوشته که هنوز برای او آشناست، چرا یک غزل میتواند حال امروز او را توضیح دهد یا چرا یک داستان قدیمی همچنان درباره مسائل انسان معاصر حرف میزند. شاید اگر قرار است نسل جدید را دوباره با شعر و ادب فارسی آشتی دهیم، باید از اجبار فاصله بگیریم و به سمت تجربه، گفتوگو و کشف برویم.
از سوی دیگر، پاسداشت زبان فارسی تنها وظیفه ادیبان و استادان ادبیات نیست. رسانهها، دانشگاهها، مدارس، خانوادهها و حتی تولیدکنندگان محتوای فضای مجازی در شکل دادن به آینده این زبان نقش دارند. زبان فارسی برای زنده ماندن نیازمند آن نیست که در گذشته متوقف شود؛ اتفاقاً باید بتواند با فناوری، علم، رسانه و زندگی روزمره امروز همراه شود.
زبانی که نتواند مفاهیم جهان جدید را بیان کند، به تدریج از بخشی از زندگی اجتماعی کنار گذاشته میشود؛ اما زبانی که ریشههای خود را بشناسد و همزمان توانایی خلق واژه، روایت و اندیشه تازه داشته باشد، میتواند همچنان پویا و اثرگذار بماند.
انتهای یادداشت/
نظر شما