ایسکانیوز - دین و اندیشه: مبارزات سیاسی در دهه چهل و پنجاه نقشی انکارناپذیر در زمینهسازی انقلاب اسلامی داشتهاند. به همین جهت شناخت این جریانها قدمی اساسی برای درک تاریخ معاصر ایران است. در این مصاحبه تلاش شده تا با گفتگو با دکتر حبیبالله پیمان -که خود از فعالین سیاسی پیش از انقلاب بوده است- تصویری کلی از ریشههای تاریخی و جهتگیری این مبارزات به دست داده شود.
موضوع بحث ما بررسی وضعیت جامعه و جریانات مبارز در دهه های چهل وپنجاه است. دورانی که شاهد نوعی گسست و شکست نسبت به دوران پیش و پس از آن هستیم.اما آنچه به عنوان مقدمه باید به آن پرداخته شود؛ زمینه های شکل گیری، و علل و عوامل رادیکالیسم موجود در این دو دهه است. به نظر شما چه عواملی زمینه ساز تفکرات رادیکال در این دوران است ؟
برای بررسی آن چه که شما از آن به عنوان گسست یاد کردید؛ که می توان آن را به تحول نیز تعبیر کرد، باید به اتفاقات برهه ی بیست وسی و پیش از آن نگاه دقیق تری بیندازیم، و ببینیم جریان ها و جنبش های سیاسی آن دوره با چه مشی و هدفی شکل گرفتند و کدام نیروهای اجتماعی کارگزار این تحولات بودند. سابقه این تحولات و جنبش ها در عصر جدید به مبارزات دوره مشروطیت بازمی گردد؛ که قرار بود قانون، دموکراسی، انتخابات پارلمانی جای استبداد را بگیرد، که رسما چنین شد. حال باید دید چرا در دهه بیست وسی برای آن چه در دوران مشروطه می باید محقق می شده، کوششهایی از نو آغاز میشود. باید دید چرا محصول مبارزات دوران مشروطه پایدار نماند و دموکراسی و قانون مداری و انتخابات آزاد و دولت ملی که می باید ضامن آنها باشد، کم کم از بین رفت.
این رضاشاه بود که روشی برای برون رفت از آشوب و هرج و مرج سال های بیداد مشروطه پیش گرفت، که پس از دو دهه تلاش، این روش هم شکست خورد. هر چند در آن دوران یک رشته نوسازی هایی به صورت روبنایی و بدون مشارکت نیروهای اجتماعی و با مداخله مستقیم حکومت انجام گرفت.اما با فروپاشی حکومت، که فاقد پایگاه اجتماعی و مشروعیت سیاسی و قانونی بین مردم بود؛ این دستاوردها کم کم بی اثر شد و نتوانست راه توسعه اجتماعی و سیاسی ایران را هموار کند. البته یک سری آثار مثبت داشت. از جمله: امکان دادن به رشد طبقه متوسط و تحصیل کرده با احداث دانشگاه ها، فرستادن محصلین به خارج از کشور و برداشتن موانع موجود از سر راه سوادآموزی. همچنین نیروی اجتماعی تحصیل کرده رشد کرد و جذب ادارات و تاسیسات صنعتی و اقتصادی شد.پس از رضاشاه، طبقه متوسط با توان بالاتری وارد عرصه تقابل و مبارزه سیاسی می شود. زیرا با وجود موقعیت برتری که در نظام اداری، آموزشی و همچنین موقعیت اقتصادی کسب کرده بود؛ از حق مشارکت در امور سیاسی و مدنی کشور و همچنین آزادی بیان محروم است.این تعارض، یکی از نیرو های محرک جنبش اجتماعی دهه بیست و سی می باشد.
در واقع نوسازی های رضا شاه در زمینه تاسیس دانشگاه ،مدارس، ادارات و صنایع مدرن به رشد طبقه تحصیل کرده کمک کرد. آثار این تحول در دوره بعد ظهور نمود. به طوری که بلافاصله بعد از سقوط دیکتاتور، دانشجویان و قشر تحصیلکرده در هیات یک نیروی اجتماعی اثرگذار و پیشرو در صحنه حیات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور ظاهر شدند.
آیا نقش دانشگاه پیش از دهه های چهل و پنجاه و در دوره پس از سقوط رضاشاه آنچنان که اشاره میکنید حقیقتا تاثیرگذار و پیشتاز بود؟
نمی توان گفت که در دهه های بیست وسی، دانشجویان نیرویی پیشرو و اثرگذار نبودند. اما مانند ادوار بعد، به صورت یک نیروی نسبتا مستقل از سایر نیروهای سیاسی عمل نمی کردند. جنبش دانشجویی در دهه بیست و سی در وابستگی با احزاب سیاسی بوجود آمده عمل میکرد، و البته همان زمان برخی انجمن های مستقل دانشجویی؛ مثل انجمن های اسلامی، مستقل از احزاب پدید آمده فعالیت داشتند. برای مثال اکثر بنیانگذاران نهضت خداپرستان سوسیالیست، دانشجو بودند و بسیاری از آنها عضو انجمن های اسلامی دانشجویان بودند. بنابراین دانشجویان به عنوان بخشی از جنبش ملی آن زمان که در حال شکل گرفتن بود، به طرق مختلفی فعالیت می کردند. بعدها نیز با تشکیل جبهه ملی، حول رهبری این جبهه فعالیت می کردند که البته با شکست مواجه شد.
همین شکست زمینه ساز تحولات مورد بحث ما در دهه چهل و پنجاه شد.
همزمان با توقف فعالیت جبهه ملی و سرکوب نیروهای ملی، مسئله اصلاحات شاه مطرح شد. مواردی از این اصلاحات مخالفت روحانیت را بر انگیخت. مثل لایحه انجمن های ایالتی ولایتی و حق رای زنان و اصلاحات ارضی. نفوذ اجتماعی و سازمان و قدرت روحانیت شیعه که از چند صد سال قبل در زمان حکوت صفویان رو به رشد نهاد و در جریان انقلاب مشروطیت در حمایت از مشروطه خواهان، پیروزی آنها را بر اتحاد شاه و روحانیون مشروعه خواه تضمین نمود.
به رغم نقش بسیار موثری که مذهب (اسلام) و بخشی از رهبران مذهبی در پیروزی مبارزات ملی و استقلال طلبانه، و برای آزادی و مشروطیت ایفا کردند؛ هیچ یک از این نیرو ها و رهبران مذهبی، در صدد قبضه کردن قدرت و تشکیل حکومت دینی نبودند. آنها همان قوانین اساسی ملی و سکولار را که تضمین کننده آزادی و استقلال کشور و حاکمیت ملی و نفی استبداد و قطع نفوذ بیگانگان را در راستای اهداف دینی می دیدند. و قائل به این بودند که دولت های مستقل و مصلحی سر کار باشند تا به آبادانی، پیشرفت کشور و برقراری عدالت کمک کنند. البته آزادی انجام شعائر دینی نیز تضمین شود و مسلمانان در همه جا از قید سلطه بیگانگان رهایی یافته و صاحب استقلال و عزت و سربلندی گردند. در واقع همگی به نوعی از آرمان های ملی (ملیت خواهی متفاوت با ناسیونالیسم اروپایی) دفاع می کردند. همچنین هویت مذهبی بخشی جداناپذیر از هویت ملی محسوب می شود. دلیل این امر هم یکی در این واقعیت و باور بود که اسلام از ابتدای ظهور، وجود ادیان و مذاهب مختلف از هر نوع را به شرط خودداری از تجاوز و ستم به یکدیگر، به رسمیت می شناخت. و در واقع اصل تنوع و تکثر و اختلاف عقیده و رویه و مشی را در میان مردم پذیرفت. چنان که اسلام یادآور می شود که مشیت خداوند بر تکثر و تنوع استوار است و این اختلاف عقیده، پدیده ای همیشگی است (ولایزالون مختلفین). عامل وحدت، همبستگی و همکاری صلح آمیز در میان همه پیروان ادیان را تکیه بر اصول و ارزش های مشترک میان همگان می داند و بر پایه آنها همه اعضای اقوان و مذاهب را به اتحاد دعوت می نماید. در عمل هم به رقم وقوع نزاع ها و کشمکش های مذهبی، در مجموع هویت دینی مسلمانان طی قرن ها همزیستی با اقوام، نژادها و پیروان مذاهب گوناگون؛ در آمیزش و رواداری و صلح با دگر اندیشان و تنها به شرط پرهیز از عدوان و تعدی، شکل گرفته و استحکام یافته است.
متاسفانه این جنبش ها و یا حکومت های ملی برآمده از آنها، یکی بعد از دیگری با توطئه ها و دسیسه های مخرب استعمارگران و عوامل داخلی آنها از پا در آمدند. ولی نباید فراموش کرد که اگر ضعف درونی این جنبش ها و نزاع و نبرد داخلی میان گروه ها و ناکارآمدی دولت های منتخب مردم و روی هم رفته ضعف نهاد های دموکراتیک نبود، دولت های ملی در اثر فساد، اختلاف، نزاع و فرسایش ها ناتوان نمی شدند. در بسیاری از این کشور ها، از جمله در ایران؛ دولت های ملی و دموکرات و یا لیبرال، با کودتای نظامی مورد حمایت کشورهای بزرگ استعماری سقوط کردند. سپس دیکتاتوری های وابسته و حکومت اقلیت های فاسد و اقتدارگرا، جای آنها را گرفتند. کوشش های بعدی نیرو های ملی برای نجات آزادی و حاکمیت ملی به جایی نرسید. در ایران، نهضت های مقاومت ملی، برای تغییر حکومت کودتا و بازگرداندن دولت ملی، از احزاب و نیروهای ملی و مذهبی تشکیل شد؛ ولی در برابر سرکوب شدید حکومت کاری از پیش نبرد. در دیگر کشور های مسلمان نیز دولت های ملی، یکی یکی در برابر توطئه، استعمار و ارتجاع از پای درآمدند و قدرت به دست وابستگان به قدرت های سلطه گر خارجی و هیئت های حاکمه فاسد محلی افتاد. زمانی که بر بسیاری از مردم و به ویژه نیرو های جوان و مبارز ثابت شد که از جنبش های ملی پیرو مبارزات مدنی و مسالمت آمیز و خواهان دموکراسی در برابر حکومت های سرکوبگر و خشن کاری ساخته نیست. آنها که اسیر انفعال و نومیدی و گرفتاری در روزمرگی نشدند و در اندیشه مقاومت بودند، به راه های دیگر مبارزه فکر کردند.
با توجه به زمینه های فکری و شرایط سیاسی حاکم در سال های پایانی دهه سی و آغازین دهه چهل، چه بدیل های ایدئولوژیک و راهبردی دربرابر مبارزان جوان مطرح بود؟
از منظر ایدئولوژی؛ در برابر ملی گرایی، بدیل های مذهبی و مارکسیستی قرار داشتند. مارکسیست ها در قالب حزب توده، از قبل به عنوان رقیب و مدعی داشتن استحقاق انحصاری رهبری مبارزات مردم بودند و لذا برای نهضت ملی اصالتی قائل نبوده و آن را به چالش می کشیدند. به این امید که با بی اعتبار کردن آن، رهبری مبارزات مردم را به دست گیرند و با یک انقلاب، قدرت را به چنگ آورده؛ بر طبق برنامه خود اداره نمایند. اما به رغم موفقیت هایی که در جذب بخش قابل توجهی از جوانان، دانشجویان و قشرهای تحصیلکرده و کارگران در دهه بیست و سی کسب کردند، احزاب فاقد ظرفیت ها و شرایط لازم برای پر کردن خلأیی بودند که بعد از ناکامی نهضت ملی در جامعه پدید آمد. آنان از یک سو با سرکوب شدید حاکمیت رو به رو بودند، و از سوی دیگر ایدئولوژی آنها قادر به نفوذ در مردم و جذب اقشار وسیع جامعه نبود. جدا از آن که تحت شرایط واقعی تحقق ناپذیر می نمود. بالاتر از آن روابط و وابستگی های سیاسی و عملی آنها با حزب کمونیست و دولت شوروی، اعتماد اکثریت مردم ایران را جلب نمی کرد، و مضافا مانع از آن می شد که حزب تصمیماتی بر اساس منافع ملی و شرایط واقعی کشور اتخاذ کند. آنها فرصت های بزرگی را در اثر دنباله روی از شوروی از کف دادند.
جریان سنتی مذهبی که تا سال های پایانی دهه چهل و پیش از فوت آیت الله بروجردی؛ مرجع اصیل مذهبی مردم که بر ادامه مشی پیشین بنیانگذاران حوزه دینی قم، مبنی بر عدم مشاکت در قدرت سیاسی اصرار می ورزید، به مثابه بدیلی برای رهبری سیاسی مبارزات مردم بر ضد حکومت در صحنه حاضر نبود. تحت چنین شرایطی گروه های مذهبی سنتی فعال در عرصه سیاسی نظیر فداییان اسلام، قادر نبودند مستقلا و بدون حضور و شرکت مراجع و مجتهدین در میان توده نفوذ کرده و به بسیج اجتماعی دست بزنند. اما بعد از فوت آیت الله بروجردی و زمانی که عامه رهبران مذهبی دراعتراض به برخی مواد و برنامه اصلاحات شاه، دست به اعتراض سراسری زدند، و قدرت خود را در بسیج توده ها به نمایش گذاشتند. و شاه مجبور به عقب نشینی شد. جنبش اعتراضی با هویت دینی به عنوان بدیل پر قدرتی که می تواند خلأ رهبری مبارزاتی و سیاسی مردم را پس از افول جبهه ملی دوم پر کند، مورد توجه ناراضیان و مخالفان رژیم شاه قرار گرفت. این اتفاق را با فاصله زمانی نه چندان زیاد ـ قبل یا بعد از ایران ـ بعد از شکست جنبش های ملی و سقوط دولت های ملی به وسیله کودتا و دسیسه های دولت های غربی و وابستگان داخلی شان در کشور های دیگر نیز شاهد هستیم.
ادامه دارد ….
کد مطلب: 96240