صبح چهارشنبه بود، همان صبحی که آسمان هم انگار دلش گرفته بود. ابری سیاه، نه از جنس باران، که از جنس اضطراب و ترس، بالای شهرمان چنبره زده بود. همزمان با حمله ناجوانمردانه و کثیف رژیم صهیونیستی ـ آمریکایی، پدرم، کلید غرورم، پدری که به او افتخار میکنم، پدری که نگهبان آسمان این سرزمین است، رو به من ایستاد. نگاهش را که در قاب عکس یادگاریمان گره زده بود، به چشمان من دوخت. با همان صدای گرم همیشگیاش، اما این بار لرزشی پنهان در آن بود، گفت: «دخترم، مراقب خودتون باشید. وصیتنامهام را پشت قاب عکس گذاشتم. اگر فردا صبح، این موقع، من خونه نبودم، بدانید که رفتم؛ رفتم به آرزوم، یعنی شهادت. اما یادتان باشد، بعد از من، نباید گریه کنید. من برای وطنم، برای ناموس این خاک دفاع میکنم.
من و همکارانم، نگهبانان آسمان ایران هستیم و امروز شاید آسمان، پرواز ما را به سوی معبود بخواهد. اما شما، شما هم نباید کم بیاورید. محکم بایستید. نگذارید دشمن حتی برای لحظهای فکر کند ما ضعیف شدهایم. هر قطره خونی که ریخته میشود، باید انگیزهای شود برای رفتن جلوتر، برای نابود کردنشان.»
لحظه خداحافظیاش، مثل یک صحنه آهسته در ذهنم حک شد. رفت و ما ماندیم با انبوهی از ترس و سکوت.
آن شب، تا صبح پنجشنبه، کابوسی بود که تمام نمیشد. هر ثانیه، مثل یک ساعت کش میآمد. دلواپسی، مثل خوره به جانمان افتاده بود. اما هیچ خبری نشد. دیگر طاقتمان طاق شده بود.
بعد ناگهان، درست همین چند دقیقه پیش، پدر برگشت. درب را که باز کرد، دیدمش. اما این پدر، پدر همیشگی من نبود. بدنش میلرزید، نفسش به شماره افتاده بود و چشمانش؛ چشمانش انگار سطل اشک بودند که داشتند سرازیر میشدند. اما نه از ترس، نه از اندوه؛ از دردی که انگار تا عمق استخوانهایش نفوذ کرده بود.
همه با هول و ولا دورش جمع شدیم: «پدر! چه شده؟ چرا اینطوری هستید؟ آن خبر چیست؟» و او، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میآمد، صدایی که از شدت بغض و درد، بریده بریده بود، شروع به گفتن کرد: «حمله شد. به ما حمله شد. ما...
فقط دونفر از نگهبانان آسمان وطن زنده ماندیم. بقیه. بقیه رفتند. همه. رفتند. اجسادشان. تکهتکه شده بود. از زیر آوار درآوردیمشان.»
مکث کرد، نفس عمیقی کشید که انگار تمام هوای دنیا را میخواست در ریههایش جا دهد. «سرباز جوانی بود. نامهاش پایان دورهاش بود. اما بدنی نداشت. رفیق سی سالهام؛ که فقط با زحمت شناساییاش کردیم. آن یکی. همان که خدا بعد از سالها به او بچه داده بود. چقدر خوشحال بود. حالا...»
دوباره اشکهایش سرازیر شد، این بار شدیدتر. «چرا من زنده ماندم؟ چرا من آنجا نبودم که همراهشان بروم؟ چرا من ماندنی شدم؟ بدون من رفتند. کاش من هم بودم.»
بعد، نگاهش را بین ما چرخاند، انگار که میخواهد تک تک ما را با این حرفش بیدار کند: «مردم. مردم باید بدانند. نیروهای مسلح ما چقدر از جانشان میگذرند. چقدر با عشق، با همه وجودشان دفاع میکنند. این نگهبانان آسمان، پروازشان برای امنیت ما بود. کاش فقط دعا کنند. دعایشان. تنها امید ماست. تنها انگیزه ما برای جنگیدن. خالی نگذارید میدان را.»
حالا من اینجا نشستهام. پدرم، همان پدرِ پدرانه و بیسنگر، همان سنگرساز آسمانها، در کنارم نشسته، اما انگار تمام دنیا روی شانههایش خراب شده است. قاب عکس را برداشتم. پشتش، وصیتنامه پدرم است و در کنارش، عکسی از پدرم با همکارانش؛ همکارانی که حالا دیگر نیستند. نگهبانان آسمانی که پر کشیدند. داغشان بر دل پدرم، بر دل همه ما. اما میدانم که این داغ، باید تبدیل به اراده شود. باید محکمتر ایستاد. همانطور که پدرم گفت. باید راهشان را ادامه داد. باید نگذاره خونشان پایمال شود. باید. باید فقط دعا کنیم و میدان را خالی نگذاریم.
نسترن بهرامی؛ فعال فرهنگی*
انتهای یادداشت/
نظر شما