خورشید روزگار، انگار دلش نمیخواست بر ایران بتابد. سالها بود که آسمان شهر، رنگ خاکستر جنگ را به خود گرفته بود. جنگی که نه خودمان خواسته بودیم و نه آغاز کرده بودیم، اما مجبور بودیم تا پای جان بایستیم. دشمن، با تمام قوا آمده بود تا ریشهما را بخشکاند، اما غافل از اینکه ریشه ایران در قلب تاریخ و در جان مردمش استوار است.
آن روزها، روزهای سختی بود. هشت سال بمبها آسمان را میشکافتند و صدای آژیر، لالایی خوابهای آشفتهمان شده بود. اما در دل همین ویرانیها، جوانمردیها شکوفه میداد. پیرمردانی که با دستهای لرزان، کولهبار جوانان رزمنده را بر دوش میکشیدند، زنانی که با چشمانی اشکبار، اما استوار، خانههایشان را پناهگاه مجروحان کرده بودند و کودکانی که در آغوش مادرانشان، ترانه امید میخواندند.
رهبر ما؛ آن کوه استوار، در این روزهای جنگ تحمیلی سوم، قامت وفایش خم شد. تیر دشمن، قلب مهربانش را شکافت. خبر شهادتش، مثل موجی از غم، تمام ایران را فرا گرفت. انگار خورشید امیدمان خاموش شد. خیلیها گریستند، خیلیها نالیدند. انگار همه چیز تمام شده بود. اما نه! در همان لحظه اوج اندوه، مردم ایران، که سالها بود طعم تلخ از دست دادن را چشیده بودند، دوباره ایستادند. اشکها را پاک کردند و به جای دلسردی، عزمشان را جزم کردند. وزیران، سرداران، سربازان و تک تک مردم عادی، با خود گفتند: “رهبرمان رفت، اما راهش باقیست.
پرچمی که او به دوش داشت، حالا بر دوش ماست.”آنها فهمیدند که قدرت ایران در لباس یک فرد نیست، بلکه در تار و پود همین ملتی است که در کنار هم، مثل یک تن، نفس میکشند. فهمیدند که هر شهیدی که پر میکشد، بذریست برای رویش صدها قهرمان دیگر و اینگونه شد که ایران با وجود تمام زخمها و فقدانها، ایستاد؛ جنگ ادامه یافت و اما این بار با صلابتی بیشتر.
هر گلولهای که شلیک میشد، با عشق مردم به وطن پاسخ داده میشد. هر اشکی که میریخت، تبدیل به فریادی برای پیروزی میشد.
دشمن، که فکر میکرد با رفتن رهبر، ایران دیگر توان مقاومت ندارد، سخت در اشتباه بود. او ندیده بود که در پس هر خانه، در دل هر کوچه، هزاران رهبر کوچک، هزاران سرباز فداکار، آماده دفاع از خاکشان هستند. ندیده بود که وقتی مردم یک سرزمین، با هم برای هدفی مشترک، همقسم میشوند، هیچ نیرویی در جهان نمیتواند آنها را شکست دهد و سرانجام، آن روز پیروزی فرا رسید. نه با فتح سرزمین که با حفظ تمامیت خاک وطن. نه با نابودی دشمن که با اثبات ایستادگی خود. ایران، سربلند از دل خاکستر جنگ، دوباره طلوع کرد. نه آنطور که دشمن میخواست، که با شکوهی که شایسته ملت صبور و قهرمانش بود. این داستان ایران است.
داستانی که بارها نوشته شده و هر بار با قلم شجاعت و جوهر وحدت، فصل جدیدی به آن اضافه شده است. داستانی که میگوید: ایران، همیشه در هر شرایطی حتی وقتی عزیزترینهایش را از دست میدهد با تکیه بر اتحاد مردمش، پیروز میدان است. چون مردم ایران، پشت هم هستند؛ مثل کوه، استوار.
ریحانه امیدی*
انتهای یادداشت/
نظر شما