گاه، زندگی ما را در دلِ تندباد حوادث و اعماقِ آزمونها میاندازد. در این میان، اتفاقاتِ ناگوار؛ چه در مقیاسِ جهانی چون پاندمیِ نفسگیرِ کووید ۱۹ و چه در گسترهٔ سوزانِ جنگها، همچون آیینههایی سترگ و بیرحم، در مقابلِ وجودمان قرار میگیرند. آیینههایی که پشت کردن به آنها، نه ممکن است و نه سودمند. در مواجهه با این بازتابِ گاه تلخ، ناگزیر برمیگردیم و به گذشته، به آنچه که بودیم و آنچه که هستیم، نگاهی میاندازیم. به داشتهها، به نداشتهها، به انتخابهایی که شکلمان دادند و به فرصتهایی که از دست رفتند و در همین لحظهٔ تأمل، عریانترین حقیقتِ هستی بر ما آشکار میشود: انسانیت، تنها جوهرِ ماندگارِ وجودِ ماست.
دنیا، پردهای است از بیثباتی؛ این را تاریخ و اتفاقاتِ اخیر به ما آموختند. روزی در کنارِ عزیزی، قهوه نوشیدیم و صبحِ فردا، نامش در شمارِ رفتگان بود. ناگهان، سن و سال، ظاهرِ فریبنده، زر و سیم، و جایگاهِ اجتماعی، همه و همه رنگ باختند و بیمعنا شدند. هیچیک از این ظواهر، سپرِ محکمی در برابرِ گذرِ عمر و ناملایماتِ روزگار نیستند. زندگی، همینقدر شکننده، همینقدر غیرمنتظره و همینقدر لغزنده است. درکِ این لغزندگی، نه مایهی هراس، که سرآغازِ یک بیداریِ عمیق است؛ بیداری از خوابِ غفلت، از عادتِ روزمرگی و از بیتفاوتی نسبت به آنچه که واقعاً اهمیت دارد.
این بیداری، ما را به سوی درکِ حقیقیِ مفهومِ «توشهٔ آن دنیا» هدایت میکند. توشهای که نه با پول خریده میشود و نه با قدرت به دست میآید، بلکه در همین خاکدانِ دنیا، با هر دم و بازدمِ ما پر و پیمان میشود. این توشه، از جنسِ شکستنِ دلِ دیگران نیست، از جنسِ ظلم و ستم نیست، از جنسِ نادیده گرفتنِ حقِ مظلوم نیست؛ بلکه از جنسِ لبخندی است که بیمنت بر لبی مینشانیم، از جنسِ دستی است که گرهای از کارِ گرفتاری میگشاییم، از جنسِ قلبی است که مرهمِ دردی میشویم، از جنسِ مهری است که بیچشمداشت نثار میکنیم. هیچکس، هیچکدام از زرق و برقهایِ دنیا را با خود به سرایِ باقی نمیبرد؛ اما یک نیکیِ کوچک، یک خاطرهٔ خوش، یک حسِ آرامش که به دیگری بخشیدهایم، تا ابدیت همراهِ روحِ ما خواهد بود. پس، توشهٔ حقیقی را همینجا، همین امروز و با هر انتخابِ آگاهانهٔ انسانی، انباشته سازیم.
و در اوجِ این درک، کلماتِ جاودانهٔ گابریل گارسیا مارکز، چونان نوری بر این مسیر میدرخشند. نامهای که او به دخترش نوشت، نه فقط یک نامه، که یک تلنگرِ زنده است برای درکِ ارزشِ حقیقیِ زمان و بودن. او در وداعِ قلمیاش، این حقیقتِ غریب و در عین حال آشنا را یادآوری میکند:
«اگر میدانستم امروز آخرین بار است که تو را میبینم، در آغوشت میگرفتم و اجازه نمیدادم لحظهای از من جدا شوی. اگر میدانستم دیگر صدایت را نخواهم شنید، تمام کلمات عالم را برای گفتن به تو پیدا میکردم. زندگی همیشه فرصت نمیدهد. هر روز را چنان زندگی کن که گویی آخرین روز است؛ شاید باشد.»
این کلمات، بیش از هر اندرز و پندی، ما را به بیداری فرا میخوانند؛ بیداری از این حقیقت که عمر، گرانبهاترین سرمایهٔ ماست و فرصتِ زیستن، غنیمتی است که نباید با روزمرگی و غفلت از دست برود. بیاییم با درکِ این «تلنگرِ بزرگ»، توشهٔ واقعیِ انسانیت را در همین آیینهی زندگی برگیریم و آمادهٔ سفری شویم که فردا، دیر نباشد.
مجتبی صفابخش*
انتهای یادداشت/
نظر شما