صبح روشنِ میناب

نهم اسفند ۱۴۰۴ رژیم صهیونیستی اسرائیل و آمریکا، به کشور عزیزمان ایران حمله کرد که باعث شهید شدن دانش آموزان زیادی شد.

آن روز، سپیده دم میناب، با نسیمی خنک و آشنا آغاز شد. ساعت ۷:۳۰ صبح بود و صدای بازیگوشی بچه ها از کوچه پس کوچه های شهر به گوش می‌رسید. بچه ها با کیف‌های رنگارنگ روی دوش و دل‌های سرشار از شوق دیدار همکلاسی‌ها و شنیدن قصه‌های خانم معلم‌ به سمت مدرسه سرازیر شدند.
حیاط مدرسه، مثل همیشه، پر از هیاهوی شیرین صدای قدم‌ها و خنده‌های کودکی بود.
اما این صبح خاص، تفاوت کوچکی داشت. ابری نامرئی، گویی بر دل آسمان نشسته بود؛ نه ابری که مانع نور شود، بلکه ابری که فقط یک حس غریب را در هوا پخش می‌کرد. وقتی زنگ اول ساعت ۸:۰۰ صبح خورد، معلم‌ها، مانندِ هر روز در کلاس‌هایشان حاضر شدند. خانم رحیمی با لبخندی که همیشه بر لبانش بود شروع به خواندن اسم‌ها کرد. زهرا، فاطمه، ستایش و تمام بچه‌های کلاس سوم.
اما صداهای دیگری هم از حیاط شنیده می‌شد، صدای بچه‌های کلاس چهارم که در حال تمرین سرود بودند و بچه‌های کلاس پنجم که در گوشه‌ای جمع شده بودند با هیجان درباره‌ی چیزی حرف می‌زدند.
ناگهان، بدونِ هیچ پیش زمینه‌ای، آسمان نه با غرش رعد، بلکه با نوری خیره کننده و ناگهانی شروع به تغییر کرد. نوری که شبیه آفتاب بود و نه ماه؛ نوری که هم آشنا بود و هم غریب و انگار که مستقیم از دلِ یک رویا می‌تابید. صدای مهیب و غریبی، نه از بیرون که گویی از درون خود هوا برمی‌خاست. شیشه‌های پنجره‌ها لرزیدند، اما نشکستند. گویی چیزی قدرتمند اما نه مخرب درحال رخ دادن بود.

مدیر مدرسه، با صورتی که رنگ نگرانی به خود گرفته بود، اما چشمانی که نشان از آرامش درونی داشت، به سرعت در راهروها چرخید و با صدایی محکم گفت: همه آرام باشند! در کلاس‌هایتان بمانید! هیچ‌کس تنها نیست! این یک اتفاق طبیعی نیست، اما ما باهم هستیم!
در کلاس سوم خانم رحیمی بچه‌ها را دور خود جمع کرد. دست‌های کوچ‌کشان به هم گره خورده بود.
او زمزمه کرد : بچه‌های عزیزم، شما شجاع‌ترین قلب‌های دنیا را دارید، نترسید. گاهی اتفاقاتی می‌افتد که فراتر از درکِ ماست، اما مهم این است که در کنار هم باشیم.
صدای نور شدت گرفت. دیگر صدای بمب و انفجار نبود بلکه آوای ملایمی بود، شبیه به زمزمه‌ی ستارگان یا بالِ فرشتگان. نور خیره کننده هرچیزی را در برگرفت.
گویی خود مدرسه، بچه‌ها، معلم‌ها، حیاط، درختانِ نارنج و همه در دریایی از نور سپید غرق شدند.
لحظه‌ای سکوت مطلق حاکم شد. آن سکوتی که پس از هر طوفان بزرگی می‌آید، اما این بار طوفانی از نور بود.
وقتی نور آرام گرفت، دیگر هیچ صدایی از حیاط شنیده نمی‌شد.

بچه ها، نه ترسیده، نه پریشان، بلکه با آرامشی عجیب کنارهم ایستاده بودند. گویی سفرشان به پایان رسیده بود، سفری به سوی روشنایی.
مردم شهر، بانگرانی خود را به مدرسه رساندند. درب‌ها را باز کردند. کلاس‌ها، حیاط و همه جا آرام بود. انگار که تنها حضور بچه‌ها و معلم‌ها غیب شده بود. اما بر روی نیمکت چوبی قدیمی حیاط که همیشه محل نشستن بچه‌ها بود دفتر خاطرات خانم رحیمی بازمانده بود.
روی آخرین صفحه، با خطی لرزان اما پر از عشق نوشته شده بود: آن ها رفتند، اما نورشان اینجاست. در یاد میناب، در قلب هرکدام از ما. آن ها قهرمانان این صبح روشن بودند.
از این به بعد در تاریخ ۹ اسفند به بعد، هر سال در همان روز در مدرسه و شهر میناب مراسم یاد بودی برگزار می‌شود. درخت کهنسال حیاط، با نور ویژه‌ای که هر صبح ساعت ۸:۰۰ بر شاخه‌هایش می‌تابد، گویی قصه‌ی بچه هایی را روایت می‌کند که در دل یک صبح روشن، به سوی ستارگان پرکشیدند.

خبرنگار: فاطمه احمدی

انتهای پیام/

کد مطلب: 1301046

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha