این بار نوشته من درباره گروهی است که همیشه بودهاند؛ ولی در خفا بودهاند. همیشه جان دادهاند ولی کسی ندیده است، همیشه در تاریخمان بودهاند ولی کمرنگ و پر کار بودهاند.
این بار نوشته ما از دیروز شروع و به حال و فردا ختم میشود. هشت سال در میدانها بودند و آنجا یاد گرفتند چگونه بجنگند و چگونه جان فدا کنند.
هشت سال بدون اسلحههای پیشرفته جنگیدند و کشور را نگه داشتند و بعد از آن، هربار که بلایی جایی نازل شد آنها حضور داشتند.
در تنشها تلاش میکنند آرام کنند و به جای همراهی آنها را وحشیانه میکشند و کاری میکنند که حتی شمر و یزید هم زمانی با امامان نکردند؛ آنها را به بدترین اتهامهای بیعفتی محکوم میکنند چرا که نمیتوانند با آنان مقابله کنند.
آنها هربار هستند. این بار هم آنان آوار خرابههایی که در پی آزادی و کشتن آنان به وجود آمده است را کنار میزنند و در جستوجوی نفسهایی هستند که هنوز به دنبال امیدند و جسمهای سرد.
اینها باز هم خوب هستند اما آنها هر روز به دنبال تکههای بدن مردماند.
پس چرا ذرهای به آنها دلداری نمیدهیم وقتی که کارهایی میکنند که هیچ کس این کارها را نمیکند.
هشتسال پیش هم آنها با دیگر نهادها هنگام بمبارانهای بیامان به دنبال مغز و رودهی مردم روی دیوارها بودند.
فردا باز هم برای این مردم جان میدهند و برای نجات مان دو پا دارند و دو پای دیگر هم قرض میگیرند و شاید تنها خوبی که میتوانیم در قبالشان بکنیم این است که اندکی به آنها احترام بگذاریم و قدردان آنها باشیم.
این مردم که گروهی از دلیران ایران هستند نامشان بسیجی است. بسیجیانی که از خوبیشان سو استفاده میشود و همیشه میبخشند اما بخشیده نمیشوند.
یگانه ابویی*
انتهای یادداشت/
نظر شما