کف میدان؛ روایتی از عشق، ایثار و پایداری ملتی که ایستاده‌اند

از میناب که داغ فرزندانش قلب‌ها را مچاله کرد تا خیابان‌هایی که مردم با زبان روزه پر کردند؛ این روزها قصه‌ ایران، آمیزه‌ای از غم فراق و حماسه‌ جاودانگی است. اما در میان تمام دردها، یک چیز ثابت ماند: مردمی که ثابت کردند وقتی پای وطن وسط باشد، تفاوت عقیده معنا ندارد.

قصه این روزها، آمیزه‌ای است از غم و داغ فراق! اما حماسه ساختن از داغ، کار ایرانی جماعت است و بس! می‌گویم حماسه؛ حماسه همان فرزندان ایران‌اند! چه آنان که این شب‌ها مأمنی شده‌اند بر دل‌های بی‌قرارمان و چه آن‌هایی که شاپرک شده و پر زده‌اند بر قصه پرافتخار تاریخ ایران‌مان! همان‌هایی که رفتند، تا دیوار این خانه فرو نریزد و حالا هر دیوار، سایه‌ی قامت‌شان را کم دارد. آنان که چشمان‌شان در عکس‌های قاب شده، هنوز مراقب‌اند؛ اما شانه‌هایی که به آن‌ها تکیه می‌کردیم؛ دیگر نیست.

قصه این پروازها، برای دیروز و امروز نیست؛ خاک وطن، از همیشه تا همیشه میراث‌دار آنانی‌ست که برای آزادی جان داده‌اند.

مردمانی که عشق را به جان خریدند و جان را به عشق سپردند. داغ فرشته‌های میناب، قلب‌مان را مچاله کرد؛ هنوز باور نکرده بودیم، که خبر شهادت امام امت و فرماندهان، داغ‌مان را چند برابر کرد و اگر بگویم لبخند امام شهیدمان لحظه‌ای از مقابل دیدگانم دور نمی‌شود، اغراق نیست و صدای دلگرم‌کننده سپهبد موسوی که عشق به مردمش را فریاد می‌زد؛ ما هم همین‌طور امیر، ما هم شما و تمام هم‌سنگرهایتان را از اعماق قلب‌مان دوست داریم.

داشتم از داغ‌های بر دل نشسته می‌گفتم؛ مگر تمامی دارد این عزیزان از دست رفته؟! پس بگذار سخن کوتاه کنم که واژه‌ها سرافکنده‌اند از رشادت‌ها و جوان‌مردی و مظلومیت‌شان.

بگذار از مردمی بگویم که ایستاده‌اند؛ مردمی که شرافت و وطن پرستی را معنا بخشیدند، مردمی که زیر بمباران دشمن، برای دفاع از وطن ایستادند و از مرگ نمی‌هراسند، که تشنه شهادت‌اند.

می‌دانی، جنگ همیشه پر بوده از صحنه‌هایی که هرگز فراموش نمی‌شوند و صحنه‌هایی که شاید هرگز نباید اتفاق می‌افتاد. شاید هرگز نباید چشمان خیس از اشک آن پیرمرد زباله‌گرد را حین بمبارانی که برخلاف دفعات قبل، گویا این بار تمامی نداشت را می‌دیدم و من اطمینان دارم که هرگز قرار نیست چشمان مظلوم و شاید مأیوس رو به آسمانش را فراموش کنم.

اما فقط این صحنه‌ها نیستند که فراموش نمی‌شوند؛ امدادگری که با دست و روی خاکی، قربان صدقه دخترک زخمی می‌رود؛ جوان لری که زخمی است، اما مادر را از نگرانی رها می‌کند؛ بسیجی جوانی که بی‌هیچ ادعایی به خیابان آمده و مردمی که زبان روزه، به تشییع شهدای‌شان آمدند.

مردمی که پشت سرزمین‌شان، با وجود تمام سختی‌ها، ایستادند. مردمی که ثابت کردند، وقتی پای وطن، وسط باشد؛ تفاوت عقیده جایی ندارد. هیچ یک از ما، این روزها و از خودگذشتگی‌ها را فراموش نمی‌کنیم. فراموش نمی‌کنیم کسانی کنارمان ایستادند که کم زخم زبان نشنیده بودند و اما در میان تمام دردها و داغ‌ها، وطن و هموطن، تمام ماجرا بود.


فاطمه‌سادات‌ بنی‌هاشم*

انتهای یادداشت/

کد مطلب: 1301448

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha