سفر ترامپ به چین و جنگ ایران؛ از دیپلماسی بحران تا بازآرایی نظم آسیایی

علی محرابی تحلیل‌گر ارشد مسائل بین‌الملل*

سفر دونالد ترامپ به چین و دیدار او با شی‌جین‌پینگ را باید در سطحی فراتر از یک نشست دوجانبه میان دو قدرت بزرگ تحلیل کرد. این سفر در لحظه‌ای انجام می‌شود که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، انسداد تنگه هرمز، بحران انرژی، فشار بر بازارهای جهانی و شکنندگی آتش‌بس موقت، محیط راهبردی جهان را به‌طور جدی دگرگون کرده‌اند. بر اساس گزارش‌ها، نشست ترامپ و شی‌جین‌پینگ قرار است در ۲۵ و ۲۴ اردیبهشت‌ماه در بیجینگ برگزار شود؛ نشستی که پس از حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران به تعویق افتاده بود و اکنون در شرایطی برگزار می‌شود که جنگ ایران به یکی از محورهای اصلی گفت‌وگو تبدیل شده است.

اهمیت این سفر در آن است که ترامپ برخلاف انتظار اولیه خود، با دستِ پُر وارد بیجینگ نمی‌شود. او تلاش داشت پیش از نشست، دست‌کم یک دستاورد ملموس در ایران ارائه کند: بازگشایی تنگه هرمز، تثبیت آتش‌بس، کاهش قیمت انرژی یا واداشتن تهران به پذیرش چارچوب مطلوب واشنگتن. این در شرایطی است که آمریکا در ایجاد یک راهبرد منسجم برای بازگشایی تنگه هرمز با دشواری جدی مواجه شده است. از یک‌سو طرح اسکورت کشتی‌ها با شکست مواجه شد و به‌دلیل خطر تشدید درگیری‌ها متوقف شد. از سوی دیگر، در کنگره آمریکا نیز مقام‌های پنتاگون با انتقادهای دو حزب پیرامون هزینه‌های جنگ، نبود راهبرد پایان جنگ و ابهام در مسیر بازگشایی تنگه هرمز مواجه شده‌اند.

بنابراین، بیجینگ برای ترامپ نه میدان نمایش قدرت، بلکه صحنه مدیریت ضعف نسبی است. جنگ ایران نشان داده که برتری نظامی آمریکا لزوما به‌ معنای توانایی آن برای کنترل پیامدهای ژئواکونومیک جنگ نیست. ایران با بهره‌گیری از موقعیت ژئوپولیتیکی خود در تنگه هرمز، منازعه را از سطح میدان نبرد به سطح اقتصاد جهانی منتقل کرد. این همان نقطه‌ای است که جنگ ایران را از یک جنگ منطقه‌ای به یک بحران ساختاری در نظم بین‌الملل تبدیل کرد. لذا بحران ایران دیگر صرفا مسئله غرب آسیا نیست؛ بلکه به امنیت انرژی، مسیرهای دریایی و رقابت راهبردی آمریکا و چین سرریز کرده است.

در چنین وضعیتی، چین در موقعیتی پیچیده اما دارای اهرم قرار دارد. از یک‌سو، چین نمی‌خواهد بحران هرمز به اختلال بلندمدت در جریان انرژی و بی‌ثباتی بازارهای جهانی منجر شود. از سوی دیگر، چین حاضر نیست برای حل بحران مورد نظر آمریکا، رابطه خود با ایران را قربانی کند یا در چارچوب فشار حداکثری واشنگتن عمل نماید. همین عدم تقارن، دست برتر نسبی بیجینگ را شکل می‌دهد: ترامپ به یک خروجی فوری نیاز دارد؛ اما چین بیش از آنکه نیازمند پیروزی نمادین باشد، به مدیریت زمان، کنترل ریسک و حفظ اهرم‌های خود می‌اندیشد.

اقدام اخیر چین علیه تحریم‌های آمریکا در پرونده نفت ایران، مهم‌ترین نشانه این تغییر موقعیت است. وزارت بازرگانی چین در ۲ مه ۲۰۲۶ رسما اعلام کرد که تحریم‌های آمریکا علیه پنج شرکت چینی مرتبط با تجارت نفت ایران، مصداق اعمال ناموجه فراسرزمینی قوانین آمریکا است و شرکت‌های چینی نباید این تحریم‌ها را به رسمیت بشناسند و اجرا کنند. این تصمیم، صرفا یک اقدام حقوقی یا اقتصادی محدود نیست؛ بلکه اعلام ورود چین به مرحله‌ای تازه از مقاومت نهادی در برابر سلطه تحریمی آمریکا است. به بیان دیگر، بیجینگ از سطح دور زدن خاموش تحریم‌ها به سطح مقابله رسمی حرکت کرده است.

واکنش آمریکا نیز نشان‌دهنده حساسیت این نقطه است. دفتر کنترل دارایی‌های خارجی وزارت خزانه‌داری آمریکا هشدار داده که مؤسسات مالی آمریکایی و خارجی باید تراکنش‌های مرتبط با پالایشگاه‌های مستقل چین، به‌ویژه در استان شاندونگ، را با دقت بررسی کنند؛ زیرا از نگاه واشنگتن این تراکنش‌ها ممکن است با نفت از مبدا ایران ارتباط داشته باشد. این هشدار در کنار تحریم‌های جدید، نشان می‌دهد که واشنگتن اکنون پرونده ایران را نه فقط از مسیر نظامی، بلکه از مسیر جنگ مالی، بیمه‌ای، کشتیرانی و بانکی دنبال می‌کند. اما پاسخ چین، این جنگ را به سطحی بالاتر منتقل کرده است: چالش بر سر اینکه چه کسی حق دارد قواعد اقتصاد جهانی را تعریف کند؟

در این میان، ایران نیز کنشگری منفعل نیست. گزارش واشنگتن‌پست درباره تداوم انتقال نفت ایران از طریق عملیات کشتی‌به‌کشتی در نزدیکی مجمع‌الجزایر ریائو در اندونزی نشان می‌دهد که حتی پس از محاصره دریایی، بخشی از نفت ایران همچنان مسیر خود را به‌سوی بازارهای آسیایی، از جمله چین، حفظ کرده است. این مسئله از نظرگاه راهبردی اهمیت مضاعف دارد: نخست آنکه نشان می‌دهد ظرفیت آمریکا برای انسداد کامل صادرات ایران محدود است؛ دوم آنکه ایران توانسته حتی در شرایط جنگ، بخشی از نقش خود را در امنیت انرژی چین حفظ کند و سوم آنکه شبکه انرژی ایران-چین از حالت رابطه تجاری ساده به یک پیوند ژئوپولیتیکی ضدتحریمی ارتقا یافته است.

بر همین اساس، سفر ترامپ به بیجینگ از منظر جنگ ایران را باید در قالب چند سناریوی اصلی تحلیل کرد:

سناریوی نخست، «توافق حداقلی برای مدیریت بحران» است. در این سناریو، چین بدون پیوستن به راهبرد فشار حداکثری آمریکا، از نفوذ خود برای شکل‌گیری نوعی بازگشایی محدود، مرحله‌ای و مشروط در تنگه هرمز استفاده می‌کند. در مقابل، آمریکا ممکن است بخشی از فشار تحریمی علیه شرکت‌های چینی را تعدیل کند یا دست‌کم از تشدید فوری آن خودداری نماید. این سناریو برای ترامپ یک دستاورد تبلیغاتی محدود فراهم می‌کند، اما برای ایران نیز به معنای شکست نیست؛ زیرا تهران همچنان می‌تواند اصل اهرم هرمز را حفظ کرده و آن را به ابزار چانه‌زنی در مذاکرات بعدی تبدیل کند.

سناریوی دوم، «تثبیت جنگ سرد منطقه‌ای» است. در این وضعیت، نشست بیجینگ به توافقی اساسی منجر نمی‌شود؛ اما طرفین از عبور بحران به جنگ مستقیم گسترده‌تر جلوگیری می‌کنند. نتیجه چنین سناریویی، استمرار آتش‌بس شکننده، تداوم محدودیت در تنگه هرمز، افزایش جنگ تحریمی و شکل‌گیری مسیرهای موازی انرژی و مالی خواهد بود. این سناریو برای چین قابل تحمل‌تر از آمریکا است؛ زیرا بیجینگ می‌تواند از تداوم بحران برای فرسایش قدرت آمریکا و افزایش نیاز واشنگتن به میانجی‌گری چین بهره ببرد. برای ایران نیز این وضعیت، هرچند پرهزینه، به معنای حفظ بازدارندگی و جلوگیری از تحمیل نظم امنیتی آمریکایی-اسرائیلی در منطقه است.

سناریوی سوم، «معامله بزرگ اما مبهم» میان واشنگتن و بیجینگ است. در این سناریو، ترامپ ممکن است بکوشد پرونده ایران را با موضوعات دیگری مانند تعرفه‌ها، فناوری، هوش مصنوعی، صادرات نیمه‌رساناها یا حتی تایوان پیوند بزند. گزارش‌های تحلیلی اخیر نیز هشدار داده‌اند که هرچند معامله رسمی «تایوان در برابر ایران» بعید است، اما امکان شکل‌گیری نوعی بده‌بستان ضمنی از طریق زبان دیپلماتیک، تأخیر در فروش تسلیحات یا تعدیل سیگنال‌های سیاسی وجود دارد.

سناریوی چهارم، شکست نشست و تشدید بحران است. اگر ترامپ نتواند از چین همراهی معنادار دریافت کند و هم‌زمان فشار داخلی در آمریکا بر سر قیمت انرژی و هزینه جنگ افزایش یابد، احتمال بازگشت واشنگتن به گزینه‌های نظامی یا تحریمی شدیدتر افزایش می‌یابد. اما این مسیر برای آمریکا پرخطر است؛ زیرا تجربه ماه‌های اخیر نشان داده که هر اقدام نظامی برای بازکردن تنگه هرمز می‌تواند به تشدید کنترل ایران بر مسیرهای انرژی، افزایش هزینه بیمه کشتیرانی، فشار بر متحدان آمریکا و تعمیق شکاف واشنگتن با بیجینگ منجر شود. به همین دلیل، حتی اگر ترامپ در ادبیات سیاسی خود بر «کنترل اوضاع» تأکید کند، ساختار واقعی بحران نشان می‌دهد که کنترل آمریکا بر پیامدهای جنگ محدود شده است.

در مجموع، سفر ترامپ به چین حامل یک پیام بنیادین برای نظم بین‌الملل است: جنگ ایران، آزمون قدرت آمریکا و آزمون ائتلاف‌های نوظهور آسیایی است. اگر واشنگتن برای پایان‌دادن به بحران ایران ناگزیر از جلب همکاری چین باشد، این خود نشان می‌دهد که نظم تک‌قطبی دیگر توان مدیریت مستقل بحران‌های بزرگ را ندارد. از سوی دیگر، اگر چین بتواند هم رابطه خود با ایران را حفظ کند، هم تحریم‌های آمریکا را به چالش بکشد و هم در نقش قدرت مسئولِ مدیریت بحران ظاهر شود، جایگاه آن در معماری نظم جدید تقویت خواهد شد. از این منظر، بیجینگ فقط میزبان یک نشست دیپلماتیک نیست؛ بلکه صحنه‌ای است که در آن توازن قدرت میان نظم فرسوده آمریکامحور و نظم در حال ظهور آسیامحور به نمایش گذاشته می‌شود.

بنابراین، تأثیر اصلی این سفر بر جنگ ایران، نه لزوما در صدور یک بیانیه مشترک یا اعلام یک توافق فوری، بلکه در تعیین نسبت سه متغیر است: میزان نیاز آمریکا به چین، میزان آمادگی چین برای حمایت آشکارتر از ایران، و میزان توان ایران برای حفظ اهرم هرمز بدون ورود به جنگ فرسایشی غیرقابل کنترل. اگر این سه متغیر به سود محور آسیایی عمل کند، جنگ ایران به نقطه شتاب‌دهنده گذار نظم بین‌المللی تبدیل خواهد شد. اما اگر آمریکا بتواند چین را به همکاری علیه ایران وادار کند، آنگاه واشنگتن بخشی از ابتکار از دست‌رفته خود را بازیابی خواهد کرد. نشانه‌های فعلی، دست‌کم تا امروز، بیشتر به سود سناریوی نخست و دوم از میان سناریوهای چهارگانه مذکور است: مدیریت بحران، و تقویت نقش چین به‌عنوان قدرتی که آمریکا دیگر نمی‌تواند آن را دور بزند.

علی محرابی تحلیل‌گر ارشد مسائل بین‌الملل*

انتهای یادداشت/

کد مطلب: 1305777

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha