گروه فرهنگ و هنر ایسکانیوز_ سریال «کلاغ» شخصیتی را در مرکز روایت قرار میدهد که روی کاغذ ظرفیت بالایی برای پیچیدگی دارد.
مأموری موفق که علاقهای به شغلش ندارد، عاشق زنی دیگر است اما در زندگی رسمی خود باقی مانده و جسارت خروج ندارد، عضوی از ساختار قدرت است اما با آن همدل نیست. چنین کاراکتری اگر درست پرداخت نشود، یا تبدیل به تیپ یک مأمور امنیتی میشود یا به مردی منفعل و بیاثر تبدیل میشود. آنچه که هادی حجازیفر در قسمت اول ارائه داده، حرکت روی مرز این دو مواجهه است، ماموری که در کار دقیق و کنترلشده است اما در زندگی شخصی بیش از حد در خود فرو رفته است.
حجازیفر آگاهانه از بازی اغراقآمیز پرهیز میکند. بدن جلال جمعوجور، نحیف، کمتحرک و اغلب در وضعیت نیمهمنقبض است. لباسهای تیره میپوشد و تنها در مواجهه با سایه لبخند میزند. این انتخاب با وضعیت روانی شخصیت همخوانی دارد؛ مردی که زیر فشار ساختار و زندگی شخصی فرسوده شده است. او در سکانسهای سازمانی، نه ژست اقتدار میگیرد و نه با بدنش خشونت را بازتولید میکند؛ در کنار شکنجهگر میایستد اما به لحاظ فیزیکی و حسی با او یکی نمیشود.
جلال تقریباً در تمام موقعیتها با یک الگوی بدنی مشابه ظاهر میشود. این یکنواختی، هرچند با شخصیت «در خود فرو رفته» سازگار است، اما از نظر دراماتیک خطر کاهش دینامیک بصری را به همراه دارد.
حجازیفر از میمیکهای حداقلی استفاده میکند؛ نگاههای طولانی، فک منقبض، ابروهای ثابت و تغییرات ظریف در چشمها. این سبک بازی در چارچوب بازی مینیمالیستی قابل دفاع است؛ بهویژه در شخصیتی که قرار است تعارض درونی را آشکارا فریاد نزند.
در برخی لحظات، سکوت و نگاههای ممتد کارکرد دارند و تنش را بالا میبرند؛ اما در برخی دیگر، بازی آنقدر فروخورده است که تمایز میان بحرانهای مختلف شخصیت کمرنگ میشود. تماشاگر باید بتواند تفاوت میان «تردید»، «ترس»، «عذاب وجدان» و «بیمیلی» را حس کند؛ در حالیکه بازی جلال گاهی همه اینها را در یک سطح نگه میدارد.
کیفیت صدای جلال با بازی هادی حجازیفر یکی از عناصر مؤثر بازی اوست. صدای بم و نسبتاً خشدارش با جایگاه سازمانی شخصیت تناسب دارد. مهمتر از جنس صدا، نحوه استفاده از آن است. جلال اصلا فریاد نمیزند، تهدید نمیکند و از لحن نمایشی پرهیز میکند. بیان دیالوگها اغلب کنترلشده با صدای یکنواختی است که ناشی از سرد شدن است، ناشی از اندوه رخدادی است که مانند« آب رفته است که به جوی باز نمیگردد» .
این انتخاب به شخصیت کمک میکند تا از کلیشه مأمور خشن فاصله بگیرد. در عین حال، گاهی همین کنترل بیش از حد باعث میشود دیالوگها فاقد ضربه نهایی شوند. در سکانسهایی که انتظار اوج عاطفی یا اخلاقی میرود، لحن تقریباً در همان سطح قبلی باقی میماند. نتیجه، نوعی یکنواختی حسی است که میتواند به فاصلهگذاری عمدی میان جلال و مخاطب ایجاد شود، مامور امنیتی که اتفاقا خیانتکار هم هست، هرچند جسارت تصمیمگیری ندارد و در این وضع گرفتار شده اما به نظر میرسد که کارگردان از همان ابتدا خواسته دیدی از این کارکتر به مخاطب ارائه ندهد که باعث همذاتپنداری با جلال شود، در واقع مخاطب در سریال «کلاغ» نظارهگر روایت یک قصه است.
شاید هم به همین دلیل ریتم بازی جلال کند و مکثدار، پاسخها با تأخیر و نگاهها طولانی است؛ چون این ریتم با ایده شخصیت همخوانی دارد.
مردی که در زندگیاش تصمیم نمیگیرد، بلکه انتخابها را به تعویق میاندازد. در این معنا، ریتم بازی به درونمایه گره خورده است.
اما در سطح اجرایی، خطر اینجاست که تعویقِ درونی به تعلیقِ دراماتیک منجر نشود. تعلیق زمانی کار میکند که تماشاگر انتظار یک گسست را داشته باشد. اگر این گسست مدام به عقب بیفتد، شخصیت ممکن است به جای پیچیده، منفعل به نظر برسد.
از طرفی هم جلال در شبکهای از فشارها قرار دارد؛ سازمان، رئیس مقتدرش (که همزمان پدر همسرش است)، زندگی رسمی با شهناز و علاقه پنهانی به سایه. این موقعیت بهلحاظ دراماتیک غنی است و حجازیفر تلاش میکند این فشار چندلایه را از طریق فرسودگی تدریجی نشان دهد، نه از طریق انفجارهای احساسی.
نکته این است که جلال به تیپ مأمور سنگدل و عیاش فروکاسته نمیشود. این رویکرد در بسیاری از لحظات به خلق شخصیتی باورپذیر و چندلایه کمک میکند و او را از تیپهای رایج درامهای سیاسی جدا میسازد.
در همین قسمت اول به نظر میرسد که جلال در «کلاغ» نه قهرمان است و نه ضدقهرمان؛ او مردی است در میانه ساختار قدرت، موفق اما بیمیل، عاشق اما ترسو که در نهایت منجر به اعترافش در سکانس ابتدایی سریال میشود که در خانه سایه نشسته و با نام داریوش میخواهد قصه سایه را روایت کند.
مجتبی صارم پور_منتقد*
انتهای پیام/
نظر شما