جانباز کارتن خوابی که معتاد نیست/بی‌سرپناهی روزنامه فروش چهار راه حافظ

جعفر اجاقی، روزنامه‌فروشی است که هر روز  ۸ صبح تقاطع حافظ شمالی وکریم‌خان زند می‌ایستد تا ۳۰ روزنامه همشهری را که نسیه از یک دکه روزنامه‌فروشی در میدان ولی‌عصر(عج) گرفته، بفروشند. اگر بفروشد می‌تواند عصر که شد کمی نان برای خودش بخرد و برود توی بلوار کشاورز بخورد و استراحت کند. بعد هم کتابش را بنویسد، همانجا توی بلوار.

به گزارش ایسکانیوز و به نقل از همشهری محله خط خوبی دارد. وقتی سررسید کنار دستش را باز می‌کند تا نوشته‌هایش را نشانم دهد، خطش را می‌بینم. 700 صفحه از کتابش را هم نوشته است. اجاقی علاوه بر اینکه می‌نویسد کمی هم زبان انگلیسی بلد است، دانشگاه رفته است و ادبیات خوانده. مدتی هم دبیر بوده. در بحبوحه انقلاب فعالیت‌های سیاسی داشته و حالا هم روزگار می‌گذراند دیگر. صبح تا عصر روزنامه‌فروشی، بعد بلوار، آخر شب خوابیدن پشت دکه روزنامه‌فروشی، توی خیابان. البته اگر این سرمای استخوان خردکن بگذارد آدم روی کارتن خوابش ببرد. مخصوصاً اگر استخوان شکسته‌ای داشته‌باشی و زخمی کهنه توی بدن.

کارتن‌خوابی که فعال اجتماعی است!
لیلاباقری‌ در این گزارش می نویسد: جعفر اجاقی خوشرو و خوش‌صحبت است. حتی اگر نگوید تحصیلات دارد از کلماتی که انتخاب می‌کند پیدا می‌شود بی‌سواد نیست. مثل بقیه کارتن‌خواب‌ها هنوز ژولیده و سیاه نشده و هم ریش‌های مرتبی دارد، هم لباس تمیزی. معتاد هم نیست. خب شاید تمیز بودنش به این خاطر است که تازه کارتن‌خواب شده. 3 ماه است به دلیل نداشتن 150 هزارتومان اجاره اتاقش در شوش، برگشته به خیابان. شاید هم به این دلیل که کلاً با بقیه کارتن‌خواب‌ها فرق دارد؛ روزنامه‌ها را که می‌فروشد توی بلوار مشغول نوشتن می‌شود، نه کار دیگری. او دوره‌گرد نیست، متکدی و معتاد هم نیست. می‌گوید: «متکدی نیستم. از این نان‌ها نخورده‌ام و نخواهم خورد!»
8 صبح و شروع کارش است که می‌بینمش. ریش سپیدی دارد، دستکش و کلاه مشکی. لباس مرتب، نو نیستند اما زیاد هم کثیف نیستند. آنقدر که تا وقتی که نگفت کارتن‌خواب است، متوجه نشدم. سلام می‌دهم و او با روی خوش جوابم را می‌دهد. خودم را معرفی می‌کنم. می‌گوید کارتان چقدر طول می‌کشد و قول می‌دهم زیاد مزاحمش نشوم تا زود برگردد سراغ روزنامه‌ها. از اینکه کنار خیابان ایستاده‌ام معذب است. می‌گوید برویم داخل پارک و روی نیمکت بنشینیم. قبول نمی‌کنم چون بردن روزنامه‌ها برایش سخت است. دقیقه‌ای کنار خیابان می‌نشینیم و اجاقی از خودش می‌گوید: «اسم شناسنامه‌ای من جعفر اجاقی است اما تخلص ادبی‌ام بیژن اجاقی. نخستین شعری که گفتم درباره به چاه انداختن منیژه بود و شعری حماسی. برای همین از آن به بعد تخلصم را بیژن گذاشتم.»
سال 1331 در کرمانشاه به دنیا آمده است. سال‌هاست شغل ثابتی ندارد و گاهی هم روز و شبش را در خیابان سر می‌کند. اجاقی آن اوایل که تنها گرمخانه تهران در خاوران بوده مدتی به آنجا می‌رود. اما چون روحیاتش با روحیه حاکم بر محیط گرمخانه جور نبوده زبان به گله باز می‌کند. به مددکارها چیزهایی می‌گوید درباره آسیب‌های اجتماعی و روش درستِ برخورد با کسانی که پناهی ندارند. اما وقتی روزگار طوری می‌چرخد که گذرت به گرمخانه می‌افتد دیگر یکی هستی مثل بقیه، نه نویسنده و سخندان. به آنها می‌گوید «شما مفهوم محروم و مطرود را جابه‌جا کرده‌اید. اینها محروم‌اند، نه منفور و مطرود. اینها مورد نفرت نیستند و نیاز به حمایت دارند. به شما پناه آورده‌اند. نباید با آنها برخورد بد داشته باشید» و بعد هم از گرمخانه بیرون می‌آید. شاید هم به قول خودش بیرونش می‌کنند.
پیرمرد اما مدت زیادی به گرمخانه لویزان می‌رود. آنجا هم همین حرف‌ها را می‌زند و این را هم اضافه می‌کند که «این محروم‌ها را فراموش نکنید. یکجوری نگه‌شان ندارید که انگار کتف‌ بسته‌اند. این جوانان بازوی کار جامعه هستند.»
او فقط حرف نمی‌زند، عمل هم می‌کند. نمونه‌اش هم تلاش خودش است و دیگر کارتن‌خواب‌ها برای اثبات توانمندی‌هایشان. می‌گوید: «برای اینکه بهشان ثابت کنیم که کارتن‌خواب‌ها انسان‌های توانمندی هستند، یک تیم 14 نفره شدیم و بعد از ماه‌ها تمرین، تئاتری را روی صحنه بردیم. کار با موضوع آسیب‌های اجتماعی بود اما همین‌ها به جای اینکه کمک کنند چندبار جلو کار ما را گرفتند. گفتند این برای ما دردسر می‌شود. با آقای میرنصیر تمرین کردیم و در فرهنگسرای هنر نمایشنامه‌ای به نام «فرستاده» را اجرا کردیم. بعد از اتمام اجرا رئیسان انجمن اسلامی شهر چند دقیقه تشویق‌مان کردند.»
او ادامه می‌دهد: «یکبار دیگر یکی از مسئولان 3 ماه ما را مشغول به کار کرد. من هم چون نطق داشتم مسئول کارگرها شدم. فیلتر هواکش درست می‌کردیم برای کارخانه ایران ناسیونال. بعدش کار تعطیل شد و مزدی هم به کسی ندادند و دوباره هیچی به هیچی.»


رساله و نامه امام(ره) را از مرز خسروی به شمال می‌بردم
اجاقی درباره فعالیت‌هایش در زمان انقلاب می‌گوید: «آن زمان فعالیت‌های زیادی داشتم مثلاً رساله و نامه‌های امام(ره) را از مرز خسروی می‌گرفتم و به شمال کشور می‌بردم. چالوس و نوشهر. برای آقایی سیدمجتبی ناصری‌نیا که عضو مؤتلفه اسلامی بود. او نامه‌ها را پخش می‌کرد. حتی زمانی که آقای آذری قمی به کرمانشاه آمد، گفت چرا به اینجا می‌گویند کرمانشاه وقتی این آقا را دارد. به من اشاره کرد و گفت: «باید نامش قهرمانشهر باشد.»
او بعد از انقلاب قبل از داستان مجروحیتش در سال 60 مدتی را در چشمه سفید کرمانشاه دبیری می‌کند و مدتی هم در کمیته امداد کار. توضیح می‌دهد: «مدتی دبیر بودم اطراف کرمانشاه. بعد کمیته امداد کرمانشاه گفت ما به شما نیاز داریم. رفتم برای کار. نخستین مأموریتم را به تهران دادند تا مقداری خواروبار برای جانبازان انقلاب بیاورم. بعد که به امور شهرستان‌ها آمدم با علی مازندرانیانی الفتی بین‌مان به وجود آمد. با هم به حزب جمهوری اسلامی رفتیم و دکتر بهشتی را هم دیدیم. مازندرانیانی گفت استخدام ما شوید نه کرمانشاه. علی همان دوستم بود که 30 خرداد 60 کشته شد. با علی رفته بودیم میدان ارک که او را با تیغ موکت بری کشتند و من هم لگد خوردم و چشم باز کردم و دیدم در بیمارستانم. بعد هم همان که گفتم... من حتی کارت ملی هم نداشتم. تازگی‌ها رفتم کارت ملی گرفتم. مادرم زنده است و خیلی اصرار دارد من بروم کرمانشاه و با او زندگی کنم. خواهرم هم هست. اما من نمی‌توانم. سخت است برایم. یک زمانی من را افتخاری می‌دانستند برای خودشان بعد الان بروم و چه بگویم؟ فکر می‌کنند من هنوز دبیرم. چیزی از اوضاعم برای‌شان نگفتم.»

سال 1360 کل زندگی‌ام را از دست دادم
می‌گویم آقای اجاقی شما در انقلاب تیر خوردید، درست. بعد چه؟ چرا با سوادی که داشتید جایی نرفتید سرکار و جوانی‌تان را چطور گذراندید؟ می‌گوید: «من جانباز 40‌درصد انقلابم. یکبار 8 بهمن 57 در کرمانشاه 2 تا گلوله به پایم خورد.» همین موقع شلوارش را بالا می‌زند و جای زخم‌ها را نشان می‌دهد. «یکبار هم 30 خرداد سال 60 توی خیابان توسط منافق‌ها طوری مورد ضرب و شتم قرار گرفتم که خون بالا می‌آوردم. شکمم پاره شده بود و بیهوش شدم. چشم که باز کردم دیدم بیمارستانم. بیمارستان مصطفی خمینی. فهمیدم جراحت خیلی عمیق است و تا آخر عمر گریبانم را می‌گیرد. طحالم پاره شده بود و دیگر آینده‌ای نداشتم. از طرف دیگر دوستم علی مازندرانیانی که در این درگیری همراهم بود، کشته شده بود. همه چیزم را از دست داده بودم. زندگی و رفیقم. طاقت هیچ چیزی نداشتم. رفتم و سال‌ها گم و گور شدم و گوشه‌نشینی اختیار کردم.»
او ادامه می‌دهد: «توان کار کردن هم نداشتم. یعنی داشتم، اما همین‌طور که الان کار می‌کنم. اما از نظر جسمی آن توانی که آنها می‌خواستند، نداشتم.»
یک وام و یک دکه
اجاقی از مسئولان گله دارد که چرا به وضعش رسیدگی نمی‌کنند و می‌گوید: «نامه آقای محمد هاشمی را دارم که چند ماه پیش برای رئیس بنیاد شهید نوشته تا مشکل من حل شود. اما هنوز نتیجه‌ای نداده است. می‌گویند پرونده‌ای نداری! اما مگر می‌شود. چطور تا سال 60 و قبل از اینکه بروم سرکار به من ماهی هزارتومان حقوق می‌دادند حالا پرونده‌ام گم شده؟ من با این بدن و وضع از 4 صبح تا 3 بعد از ظهر بدون غذا گوشه خیابانم. سال پیش زمین خوردم و دستم شکست و از جای نادرستی جوش خورد. الان نمی‌توانم زیاد بلندش کنم. سرما می‌زند و جای شکستگی زجرم می‌دهد. حتی من را مجانی معالجه نکردند. کمیته امداد هم می‌گوید تو جانبازی برو بنیاد. حتی به بهزیستی رفتم و گفتم من نزدیک 70 سالم است و دیگر از کار افتاده‌ام. نمی‌گویم مجانی کمک کنید. وامی بدهید من یک دکه بزنم. مگر وام خود اشتغالی نمی‌دهید؟ من با این وضعم استحقاقش را ندارم؟ نامه علی جنتی را هم دارم سال 58 نوشت که اجاقی جانباز و مبارز است و سال‌ها زندان رژیم شاه بوده است و به وضعش رسیدگی شود.»
می‌پرسم حالا درخواستت چیست و می‌گوید: «فقط بگذارند یک دکه روزنامه‌فروشی بزنم. وامی هم بدهند که کمی جنس بخرم.»


ای کاش...
زمان مصاحبه 2 تا روزنامه می‌فروشد. یکی را راننده ماشینی می‌خرد و برای خرید لحظه‌ای توقف می‌کند و ماشین پشت سرش به خاطر این توقف دستش را می‌گذارد روی بوق. اجاقی از صدای بوق هول می‌شود و سریع روزنامه را می‌دهد و پول را می‌گیرد. دیگری را هم پسری می‌خرد که گویا از مغازه‌های اطراف است و او را می‌شناسد. با خودم می‌گویم قبل از اینکه با او حرف بزنم روزنامه‌فروشی بود که سرچهارراه همشهری می‌فروخت. اما حالا پیرمردی است با یک عالمه قصه و غصه. از نامه‌ محمد هاشمی و علی جنتی عکس می‌گیرم. از دفتر و دست‌خطش هم عکس می‌گیرم. خداحافظی می‌کنم و توی دلم می‌گویم کاش دیگر هیچ‌وقت مجبور نباشی برای پول نان، نسیه روزنامه بگیری و بفروشی. کاش وقتی جوان بودی افسردگی و گوشه‌نشینی سراغت نمی‌آمد. کاش جایی بود که به تو فقط یک سرپناه و یک لقمه نان بی‌منت می‌داد. حتی اگر جانباز نباشی، حتی اگر نامه‌ای از هیچ‌کسی نداشتی. جایی بود که به تو و امثال تو کمک می‌کرد. بدون سرزنش برای عمری که به هدر رفته. چون همه مثل هم نیستیم. همه روحیه قوی برای مبارزه با مشکلات نداریم یا ثروتی که پشتیبان ما باشد. کاش جعفر اجاقی شب‌ها جای گرمی داشته باشد برای خوابیدن تا استخوان دستی که شکسته و بد جوش خورده زجرش ندهد و بگذارد پلک‌هایش ساعتی روی هم بیایند.
پیگیری نامه از یک مسئول
نامه محمد هاشمی‌رفسنجانی، مسئول دفتر رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، همراه جعفر اوجاقی است. آن را از لای سررسیدی بیرون می‌آورد و نشانم می‌دهد. نامه خطاب به معاون رئیس‌جمهور و رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران، حجت‌الاسلام والمسلمین سید محمدعلی شهیدی است. «حسب نظر ریاست محترم مجمع تشخیص مصلت نظام به پیوست نامه آقای حسین اجاقی(جانباز) در خصوص تقاضای حمایت مالی و اعطای تسهیلات، جهت بررسی و اقدام مقتضی ایفاد می‌گردد.»
اوجاقی اما می‌گوید نامه نتیجه‌ای نداشته است. با محمد هاشمی تماس می‌گیرم و خودم را خبرنگار همشهری محله معرفی می‌کنم و به او توضیح می‌دهم کسی که حالا جایی برای خوابیدن ندارد، نامه شما همراهش بوده است. می‌خواهم مطمئن شوم نامه واقعاً از دفتر تشخیص مصلحت نظام ارسال شده. او شماره نامه و بقیه مشخصات را می‌گیرد و می‌گوید چون درحال حاضر دفتر نیست نمی‌تواند پاسخی به من بدهد. از من می‌خواهد شماره‌‌ام را به او بدهم تا وقتی موضوع را پیگیری کرد با من تماس بگیرد. باورم نمی‌شود که او خودش برای پاسخگویی به خبرنگاری که اصلاً او را نمی‌شناسد و بار اول است تماس گرفته، زنگ بزند. اما یک ساعت بعد محمد هاشمی با من تماس می‌گیرد و می‌گوید تلفنی ماجرا را پیگیری کرده و بنیاد شهید جواب نامه را داده است. بعد هم شماره همشهری محله را می‌گیرد تا وقتی به دفتر رسید جواب بنیاد شهید را ارسال کند. شماره را پیامک می‌کنم و 2ساعت بعد نامه بنیاد برایمان ارسال می‌شود.
«جناب آقای هاشمی رئیس محترم دفتر تشخیص مصلحت نظام
احتراماً بازگشت نامه شماره 0109/86327 در تاریخ 21/4/1394 در ارتباط با ارسال درخواست آقای جعفر اجاقی به اطلاع می‌رساند با توجه به اینکه با مشخصات فوق فردی در سیستم بنیاد یافت نگردید، لذا نظر به پاسخگو نبودن تلفن همراه ایشان و نبود اطلاعات تکمیلی در صورت مراجعه با دسترسی و داشتن پرونده جانبازی مراتب جهت اقدامات مقتضی در این اداره کل منعکس گردد.»

105105

کد مطلب: 574748

وب گردی

وب گردی