جنگ بعد از جنگ؛ روایت ویرانیِ بی‌صدا

حدیثه حاجیان*

جنگ بعد از جنگ، درست همان زمانی آغاز می‌شود که صدای آخرین گلوله خاموش می‌شود؛ درست همان لحظه‌ای که همه فکر می‌کنند پایان فرا رسیده است. اما پایان، در جنگ هیچ‌گاه پایان نیست. جنگ فقط شکل عوض می‌کند؛ سربازانش لباس عوض می‌کنند؛ زخم‌ها جابه‌جا می‌شوند، از خاک و بتن بیرون می‌آیند و درون آدم‌ها پنهان می‌شوند.

در میدان تازه‌ای که پس از جنگ برپا می‌شود، نه توپ و تفنگی هست و نه انفجاری که گوش جهان را کر کند. اما بمب‌هایی هست که عمل نکرده‌اند؛ همان‌ها که حالا در روانِ انسان‌ها، در خانه‌های نیمه‌ویران‌شان، در نگاه‌های خسته‌شان می‌جوشند و صدا ندارند. جنگی شروع می‌شود که کسی برایش آماده نیست؛ جنگی که فرمانده ندارد، پایانش معلوم نیست و سربازهایش زن و مرد و کودک‌اند.

افرادی که سال‌ها با قرص خوابیدند تا اضطراب و استرسِ مانده از روزهای پر دود و آتش آرام بگیرد، هر شب در سکوت اتاق‌شان با همان جنگی می‌جنگند که مدت‌هاست دیگر در اخبار نامی از آن نیست. کسانی که برای یک عمر، صدای آژیرها را از ذهن پاک نکردند و هر شب هزاربار از جا پریدند.

دانش‌آموزانی که از کلاس درس دور ماندند، جوانانی که مسیر دانشگاه را گم کردند، نه به‌خاطر تنبلی یا بی‌میلی؛ بلکه چون میان آن‌ها و آینده‌شان آوار افتاده بود. رویاهایی که در دود گم شدند و امیدهایی که روی خاکستر نشستند.

زنانی بودند که بارداری‌شان را در میان ترس گذراندند؛ میان دل‌نگرانی برای خود، برای جنین، برای جهانی که قرار بود فرزندشان در آن چشم باز کند. کودکانی که حتی پیش از تولد، لرزش‌های جنگ را در تن کوچک خود ثبت کردند؛ کودکانی که اولین لالایی‌شان صدای انفجار بود.

در دل همین ویرانی‌ها، پدری بود که هیچ‌گاه نتوانست فرزندش را در آغوش بگیرد. سربازی که درست در روز تولد کودک، پای پرتابگر جنگی ایستاده بود و انفجاری که هیچ‌کس انتظارش را نداشت، هم دست‌هایش را از او گرفت و هم پاهایش را. او که باید اولین لحظه‌های پدر بودن را با اشک شوق تجربه می‌کرد، آن روز با درد و خون و ناباوری روبه‌رو شد و اینک وقتی برای نخستین بار کنار تخت کودک می‌نشیند، فقط می‌تواند با نگاه بغلش کند. نگاهش آرام است، اما شکسته؛ انگار تمام آرزوهای یک پدر در آن دو چشم فرو رفته است. جنگ پس از پایانش، هنوز از او می‌دزدید؛ حتی حق یک در آغوش کشیدن ساده را. خانه‌هایی که ویران شدند، فقط دیوار نبودند. خاطره بودند، تکیه‌گاه بودند، پناه بودند. هر آجرش لحظه‌ای از زندگی بود. با ویرانی خانه، بخشی از انسان نیز فرو می‌ریزد؛ بخشی که به سادگی دوباره ساخته نمی‌شود.

خانواده‌هایی بودند که یک‌شبه بدون مرد شدند. زنانی که هم مادر شدند، هم پدر؛ کودکانی که زودتر از موعد بزرگ شدند؛ سفره‌هایی که دیگر صدای خنده نداشت، تنها سکوت داشت و صندلیِ خالی‌ای که هر روز بیشتر غریبه می‌شد.

کارگاه‌هایی که تعطیل شدند، کارگرانی که بیکار شدند، دست‌هایی که یک عمر کار کرده بودند و حالا بی‌هدف مانده بودند. زندگی‌هایی که از مسیر افتاد، اقتصادهایی که فرو ریخت و آینده‌هایی که بی‌صدا لغزیدند.

و اما فاجعه‌بارتر از همه، پدران و مادرانی بودند که دیگر صدای شادی فرزندان‌شان را از اتاق‌شان نمی‌شنیدند. کودکانی که معصومیت‌شان در دامن جنگ پر کشید؛ نه فرصتِ خندیدن یافتند، نه دیدنِ شکوفه‌های بهار، نه حتی طعمِ لقمه‌ای که مادر با عشق در کیف صورتی‌شان می‌گذاشت. این کودکان، قهرمانان خاموشِ جنگ بودند؛ قربانیانِ بی‌گناهی که تنها گناهشان، بودن در زمان و مکانی اشتباه بود.

این‌ها همه جنگ بعد از جنگ‌اند. زخمی که بر تن شهر می‌ماند، اما بیشتر از آن، زخمی که بر دل و روح مردم جا خوش می‌کند. جنگی که هیچ رسانه‌ای برایش شمارش معکوس نمی‌گذارد، هیچ آتش‌بسی برایش امضا نمی‌شود، هیچ‌کس پایانش را جشن نمی‌گیرد.

اما با همه این‌ها، انسان همیشه بخشی از خود را برای دوباره برخاستن نگه می‌دارد. از میان خرابه‌ها گل می‌روید، از دل ترس‌ها امید و از دلِ زخم‌ها زندگی. شاید جنگ بعد از جنگ طولانی باشد، سخت باشد، خاموش باشد؛ اما همین تلاش برای ادامه دادن، خود بزرگ‌ترین پیروزی است.

حدیثه حاجیان*

انتهای یادداشت/

کد مطلب: 1302557

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha