به گزارش خبرنگار استانی ایسکانیوز از اصفهان؛ چهارباغ، پیش از آنکه پُر شود از کافههای مدرن و دوچرخههای برقی و صدای موسیقی خیابانی، گذرِ طلبههایی بود که کتاب زیر بغل، از مدرسهی سلطانی عبور میکردند. مدرسهای که شاه سلطان حسین صفوی، واپسین پادشاه آن دودمان، میان سالهای ۱۱۱۶ تا ۱۱۲۶ هجری قمری ساخت تا علوم دینی را در دلِ اصفهان جاودانه کند. مدرسهای با هشتهزار و پانصد متر وسعت، حجرههایی رو به چنارهای کهنسال، نهرِ فرشادی که از میانهاش عبور میکرد و دربِ نفیسی که طلا و نقره و چوب را به هم گره زده بود. مادرِ شاه، کاروانسرا و بازار وقفِ مدرسه کرد و همین شد که بعدها، مردم آن را «مدرسهی مادرشاه» مینامیدند.
اما قلبِ واقعیِ آن بنا را، کتابخانهاش شکل داده بود. شاه سلطان حسین، پس از ساخت مدرسه، فرمان داد کتابخانهای برایش بنا کنند و خود، نخستین واقفِ کتابهای آن شد. دیگران نیز به پیروی از او، نسخههایی خطی و کتابهایی نفیس وقف کردند. وقفنامهی کتابخانه، آنقدر دقیق و نظاممند بود که گویی کتابها، موجوداتی زنده بودند و هر ورقشان احساس پیچتاب میداد. کتابدار موظف بود بیشتر ساعات روز در مدرسه حاضر بماند، کتابها را از تلف و ضیاع حفظ کند و مطابق شروطی که پشت هر نسخه نوشته شده بود، آنها را به امانتی دهد. حتی مقرری سالانهاش را نیز تعیین کرده بودند؛ هفت تومان. هفت تومان برای پاسداری از حافظهی یک شهر و مَطلَع دانایی.
اما تاریخ، همیشه بر مدارِ آرامش نمیچرخد. افغانها راه نپیموده اصفهان را در قحطی و خون و آتش فرو بردند. متولی مدرسه، برای نجات نسخهها، آنها را به سردابها برد. کتابهایی که روزی زیر نور ایوانها ورق میخوردند، در ظلمات روزگاری تاریک پنهان شدند. بعضی چون مردمانش، پوسیدند، بعضی نیست شدند و بعضی، چون آوارگانِ خاموش، سر از شهرهای دیگر غریب درآوردند. امروز، تنها ردپایی از آن گنجینه باقیست؛ مثل نسخهای از شرح هدایهالحکمه ملاصدرا که کنون در کتابخانهی مسجد گوهرشاد مشهد به حفظ مانده و هنوز مُهرِ وقفِ مدرسهی چهارباغ را بر پشت خاطراتش حمل میکند.
مدرسهی چهارباغ، اکنون حوزهی علمیهی امام صادق نام گرفته، اما هنوز هم گَر در حیاطش قدم زنی، میان آن کاشیهای هفترنگ و چنارهای بلند جهانبین، آواز صفحههای ورقخوردهی کتابی در عهد صفوی میشنوی.
سالها میگذشت و اصفهان، آرامآرام از نسخهی خطی و حجرههای پرخاطرهی صفوی، به جهانِ مدرن پای گذارد. کتابخانهی مرکزی شهرداری اصفهان، روایتی از همین دگردیسی بود. ریشهاش به سال ۱۲۸۶ خورشیدی بازمیگشت؛ زمانی که کتابخانهی بلدیه زاده شد. اما حال ساختمان کنونیاش، پس از یازده سال ساختوساز، در ۲۹ بهمن ۱۳۸۱ گشایش شد. بنایی که خواست میان سنت و مدرنیته، دوستی را سازش کند.
پوستهی بیرونی ساختمان، با آجرهای مشبک، یادآور کبوترخانههای قدیمی ایران بود و ارتفاعش را چنان طراحی کردند که آسمانِ حوالی نقشجهان زخمیِ نقشی از برجسازی نشود. سه طبقه از بنا را بر زیر زمین بنا کردند تا حرمتِ بافت تاریخی شهر خدشهدار نشود. زمینش، روزگاری بخشی از باغ گلدسته بود و معماران کوشیدند هندسهی هشتضلعیِ باغ ایرانی را زِ دلِ ساختمان زنده نگه دارند. اما در اندرونی بنا، جهانی دگر بود؛ شیشه، نور، طبقاتِ معلق و فضایی الهامگرفته از مرکز ژرژ پمپیدوی پاریس. گویی اصفهان، میخواست گذشته را آغوش بکشد و همزمان، رو به آینده بایستد.
در دلِ این کتابخانه، سیصد هزار جلد کتاب جای گرفت؛ در کنار دویستوبیستویک نسخهی خطی، هزار و پانصد کتاب سنگی و سربی و پانزده هزار صفحه سند تاریخیِ قاجاری که خانوادهی جابری انصاری به آن اهدا کردند. و اصفهان، برای نخستین بار، صاحبِ مدیاتک شد؛ جایی که کتاب، فیلم، نقشه، مقاله و سند تاریخی، کنار هم حافظهی شهر را شکل میدادند.
اما روحِ حقیقیِ کتاب در اصفهان، شاید بیش از کتابخانهها، در کتابفروشیهایش لانه کرده بود. در مغازههای باریکِ آمادگاه و چهارباغ، جایی میان بوی کاغذ کهنه و قفسههای چوبیِ تا سقف کشیده.
سال ۱۲۹۱ خورشیدی، سید سعید طباطبایی کتابفروشی و مطبعهی گلبهار را بنیان گذاشت؛ نخستین کتابفروشی مدرن اصفهان. آن روزها هنوز ناشر، معنای کنونی نداشت. چاپخانهها، هم کتاب چاپ میکردند و هم میفروختند. و کتابفروشیها، درست کنار صدای دستگاههای چاپ و بوی مرکب متولد میشدند.
چند دهه بعد، در سال ۱۳۱۶، نوجوانی پانزدهساله از علویجه، در خیابان چهارباغ مغازهای کوچک گشود؛ کتابفروشی شهسواری. زینالعابدین شهسواری شاید آن روز نمیدانست مغازهاش، روزی بخشی از حافظهی فرهنگی اصفهان خواهد شد. چهارباغ آن زمان، خیابانِ درشکهها و شترها بود. بعدها ستونهای ارتش متفقین از همان مسیر عبور کردند و شهسواری، خاموش و پابرجا، تمامِ تاریخ را از پشت شیشههای لک افتاده ویترینهایش تماشا کرد.
اهل فرهنگ، آنجا جمع میشدند. علما، شاعران، معلمان و دانشجویان. اگر قرار بود گفتمانی فرهنگی در شهر شکل بگیرد، احتمالاً ردّش به شهسواری میرسید. اما شهسواری، تنها کتاب نمیفروخت؛ چاپ نیز میکرد. نخستین کتابهای پزشکیِ ایران، از تألیفات دکتر ابوتراب نفیس و دکتر عبدالباقی نواب، از افتخارات همین کتابفروشی بود. و همین شد که پزشکانِ قدیمی اصفهان، شهسواری را پاتوق علمی و دور هم آمدن خود میدانستند.

دهههای چهل و پنجاه، عصرِ طلایی و زرینِ کتاب در اصفهان بود. چهارباغ و آمادگاه، پُر شده بودند از کتابفروشیهایی که هرکدام، جهانی مستقل به حساب میآمدند. کتابفروشی مشعل با مدیریت علی چراغی و اسکندری چراغی، کتابفروشی شریعت روبهروی هتل، کتابفروشی فرهنگسرا، کتابفروشی اندیشه و کتابفروشی مرحوم کیانی در پاساژ عالیقاپو، پاتوق نسلهایی شدند که جهان را از لابهلای کتابها میشناختند و غرق میشدند در جهان شلوغِ ساکتی دور از هیاهوی دنیا. پاساژ چهارباغ، بر کنارهی ساختمان بیمه، در دهههای هفتاد و هشتاد، قلبِ تپندهی جوانههایی بود که ساعتها میان قفسهها میچرخیدند، کتاب ورق میزدند و از همانجا، شور و آگاهیشان متولد میشد.
اما شاید غمانگیزترین و زیباترین بخشِ این روایت، همان کتابفروشیهای دستدومِ آمادگاه باشند، همانها که خاطرههایی از دستان مغلوبشان را در ذهن پر سِرشان نگاه داشتهاند. مغازههای باریک و کمنور با قفسههایی چوبی و کتابهایی که بوی چند دهه زندگی میدهند. چاپ سنگیهای قاجار، نسخههای نایاب و کتابهایی که انگار هرکدام، تکهای از حافظهی فراموششدهی شهری قدیمیاند. آنجا، هنوز میشود میان گردوغبارِ کاغذها، تاریخ را دید و لمس کرد.
اما جهان عوض شده است. کتاب، آرامآرام از سبد خانوادهها حذف میشود و کنون کتابهای الکترونیک جای نغمه و لمس ورق خوردن را گرفتهاند. فروشگاههای زنجیرهای، کتاب را کنار اکسسوری و کافه نشاندهاند و بسیاری از کتابفروشیهای کوچک، خاموش شدهاند. دیگر کمتر کسی، ساعتها میان قفسهها گم میشود. کمتر کسی، نام کتابفروش محبوبش را مثل دوستی قدیمی به خاطر میسپارد.
با این همه، هنوز شهسواری، چراغِ آن کتابفروشی قدیمی را خاموش نکرده است. هنوز کسانی هستند که بوی کاغذ را با هیچ چیز عوض نمیکنند. هنوز آمادگاه، عصرها بوی کتاب کهنه میدهد و هنوز، اگر عصرگاهی در چهارباغ قدم بزنی، میان صدای شهر و سایهی چنارها، حس میکنی اصفهان، در جایی عمیق، کنج قلب شکرینش، با انگشتانی ظریف و زخمی ز ورق تیز صفحهای، آرام و بیصدا به پیمایش کلمات کتاب مینگرد.
خبرنگار: آروشا آژیراک
انتهای پیام/
نظر شما