عینک سیاه عصای سفید
یک عینک سیاه ،یک عصای سفید یک بغل تاریکی و به جایش تصویری از یک دنیای روشن و شفاف تمام سرمایه مردان و زنانی است که ما روشندل شان میخوانیم و فقط گاهی گاهی یادمان میافتند.
علی اکبر حسین پور از اهالی تهرانپارس بیشتر اوقاتش را در میادین بزرگ شهر به دست فروشی مشغول است بیشترجوراب. اما همه رهگذران او را با عنوان حافظ خوان میشناسند و ترجیح میدهند در میان شلوغی و سر و صدای شهر چند لحظه ای هم که شده آرام شوند .
کتاب بزرگش را روی پاهایش پهن میکند و انگشتانش را میکشد روی نقطههای برجسته و با صدای رسا میخواند : ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی / دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی...
مرد و زن دورش جمع میشوند او دسته های جوراب را کنار کتاب جابجا میکند و ادامه میدهد:«دائم گل این بستان شاداب نمیماند / دریاب ضعیفان را در وقت توانایی ...
رهگذران بیشتر برای شنیدن صدای مرد دورش جمع میشوند اما در کنارش جورابی هم میخرند تا او بتواند خرج زندگیش را هم در بیاورد.
اسکناس ها را نمیشناسد و مجبور است به مردم اعتماد کند برخی اوقات عده ای با او سر به سر میگذرانند و اسکناسهای 200 یا 500 تومانی را به جای هزار تومانی میدهند و باعث میشوند حتی پول خرید جوراب ها را هم بدست نیاورد.
مصایب یک نابینا برای ورود به جامعه
علی اکبر در خانواده ای پرجمعیت به دنیا آمده با 12خواهر و برادر اما فقط او نابیناست . او با اشاره به اینکه شهرستان قیدار در زنجان برای تحصیل نداشت میگوید :« قیدارخوابگاه نداشت و مجبور شدم به مدت یک سال به زنجان بروم و در خوابگاه بمانم در آنجا دانش آموزان و متاسفانه برخی از مسئولان برخورد درستی با من نداشتند و مرتب مرا کتک میزدند در نهایت نتوانستم تحمل کنم و روستا برگشتم.»
زندگی در تهران نعمت است
مهاجرت به تهران و آشنا شدن با مرکز آموزش نابینایان سازمان بهزیستی از اتفاقات مهمی است که در زندگی علی اکبر افتاده است .
او میگوید:«اگر در روستا مانده بودم الان سواد هم نداشتم و نمیتوانستم خرج خانواده ام را در بیاورم . در تهران با مرکز نابینایان خزانه آشنا شدم و در مرحله اول تحرک و و جهت یابی و به مرور خط بریل را یاد گرفتم و در کلاسهای نهضت سواد آموزی ثبت نام کرده و موفق شدم دیپلم بگیرم .»
زندگی زیباست ای زیبا پسند...
علی اکبر متاهل است و پدردختر 5 ساله ای به نام دنیاست و معتقد است از روزی که ازدواج کرده زندگی برایش زیباتر شده است .
زندگی با یک نابینا کار ساده ای نیست اما"شهین مصطفوی " با بیان این که زندگی با همسرش را دوست دارد می گوید:«روز اولی که فهمیدم نابیناست قبول کردم و با گذشت زمان و دیدن مهربانی های او و خانواده اش بیشتر علاقمند شدم و با اینکه علی اکبر میتواند بیشتر کارهای روزمره اش را انجام دهد کمکش میکنم .»
شهین از اینکه همسرش مسئولیت پذیر است میگوید:«روزهای اول باور نمیکردم که بتواند با اتوبوس و تاکسی خودش را به میدانهای شهر برساند اما دیدم که از عهده اش بر می آید و هر روز برای بدست آوردن یک لقمه نان از خانه بیرون میرود و عصرها برمیگردد.»
تهران معلول است
گاهی برای گذشتن از موانع موجود در معابر حتی افراد سالم مشکل دارند . اگر به این نکته ناتوانی و محدودیتهای افراد معلول را هم اضافه کنید وضعیت بغرنج تر میشود.
حسین پور با بیان اینکه تهران معلول است میگوید:« بارها برای عبور از کوچه و خیابان ها با مشکل روبرو
شده ام . گاهی مردم بدون توجه اتومبیلشان را اول کوچه ها پارک میکنند و مانع عبور ما میشوند بالارفتن از پلهای عابر پیاده هم و سوار شدن به اتوبوس و مترو و وسایل نقلیه عمومی از دیگر مشکلات افراد نابینا و معلول است.»
105105