آفتابِ بیدریغِ شرق که بر رملهایِ لغزانِ ریگان و فهرج پهن میشود، پیش از هر جنبندهای، این قامتِ استوارِ زنانِ بلوچ است که با چادرهایِ رنگین و پوششهایِ اصیل، تابلویی از پویایی را در دلِ کویر ترسیم میکند؛ تصویری که در فروردین هزار و چهارصد و پنج، دیگر تنها به محیطِ بسته خانه و نخلستان خلاصه نمیشود. زنانِ این دیار، که نامشان با صبوری و سوزندوزیهایِ ظریف گره خورده است، امروز در میانه طوفانهایِ شن و تلاطمهایِ مدرنیته، در حالِ بازتعریفِ نقشِ اجتماعیِ خویش هستند. ما با نسلی روبرو هستیم که با حفظِ حرمتِ سنتهایِ دیرین، آگاهانه قدم در مسیرِ مطالبهگری و اثرگذاری گذاشته است تا ثابت کند هویتِ زنانه در این جغرافیا، فراتر از یک حضورِ منفعل در پسِ پردههایِ حیا است.
تحلیلِ لایههایِ نوپدیدِ اشتغال در ریگان نشان میدهد که «سوزندوزی» از یک هنرِ تزئینی و خانگی، به یک سلاحِ استراتژیک برایِ استقلالِ اقتصادی و قدرتگیریِ اجتماعی تبدیل گشته است. زنِ بلوچِ امروز، با تکیه بر شبکههایِ مجازی و ایجادِ تعاونیهایِ خرد، دیوارهایِ انزوایِ جغرافیایی را فروریخته و هنرِ دستانش را به ویترینهایِ پایتخت و حتی بازارهایِ جهانی پیوند زده است. این گذار، نه یک شورش علیه سنت، بلکه یک «اجتهادِ اجتماعی» برایِ اثباتِ کارآمدی در شرایطِ سختِ اقتصادی است؛ جایی که او هم پاسدارِ اصالتِ نقشهایِ باستانی است و هم مدیرِ بازرگانیِ دسترنجِ خویش. این تغییرِ پارادایم، لرزهای هوشمندانه بر ساختارهایِ مردسالارانهیِ سنتی انداخته و احترام را جایگزینِ ترحم کرده است.
در فهرج، جایی که تاریخ در کوچههایِ خشتیاش نفس میکشد، نقشآفرینیِ زنان در حوزههایِ بهداشتی و آموزشی، چهرهیِ محرومیت را تغییر داده است؛ حضورِ پررنگِ دخترانِ بلوچ در کسوتِ بهورز، دهیار و معلم، نشان از شکستنِ تابوهایی دارد که سالها مانع از رشدِ نیمی از پیکرهیِ جامعه میشد. تضادِ میانِ محدودیتهایِ عرفی و اشتیاقِ سوزانِ این زنان برایِ آگاهی، از آنها «سفیرانِ نوسازی» ساخته است که بدونِ آسیب زدن به ریشههایِ فرهنگی، در حالِ خشکاندنِ شاخههایِ پوسیدهیِ بیسوادی و بیماری هستند. پایداریِ اجتماعی در شرقِ استان، مدیونِ همین حرکتهایِ چراغخاموش و صبورانهیِ زنانی است که آموختهاند چطور میانِ «حیایِ سنتی» و «حضورِ مدرن» تعادلی خردمندانه برقرار کنند.
بحرانهایِ اقلیمی و خشکسالیهایِ ممتد، وظیفهیِ نانآوری را به شکلی ناخواسته بر دوشِ زنانِ بلوچ سنگینتر کرده است؛ وقتی نخلستانها زیرِ هجومِ ریزگردها و تشنگی کمر خم میکنند، این تدبیرِ زنان در مدیریتِ منابعِ محدودِ خانوار و جایگزینیِ مشاغلِ خانگی است که مانع از فروپاشیِ شیرازهیِ زندگی میشود. آنها در ریگان و فهرج، نه تنها حافظانِ میراثِ معنوی، بلکه ستونهایِ امنیتِ روانیِ خانواده در میانه بلایایِ طبیعی هستند. با این حال، جایِ خالیِ حمایتهایِ مستقیمِ دولتی و نبودِ مراکزِ تخصصیِ مهارتآموزی و درمانی ویژه بانوان در این مناطق، نشاندهندهیِ یک بیعدالتیِ جنسیتی در توزیعِ امکاناتِ استانی است که باید در اولویتِ نگاهِ مدیرانِ کرمان قرار بگیرد.
زنِ بلوچِ معاصر با نوعی «دوگانگیِ ارزشی» دستوپنج نرم میکند؛ او از سویی میخواهد در ساختِ جامعه مشارکتِ حداکثری داشته باشد و از سویِ دیگر، با قضاوتهایِ سختگیرانهیِ محیطی روبرو است. موفقیتِ او در این مسیر، نیازمندِ شجاعتی است که کمتر در گزارشهایِ رسمی به آن اشاره میشود. این زنان با هر گرهی که بر پارچه میزنند، در واقع در حالِ بافتنِ پیوندِ تازهای میانِ نسلِ قدیم و جدید هستند تا دخترانِ فردا، مسیری هموارتر برایِ رسیدن به رویاهایشان داشته باشند. پایتختِ تاریخ و تمدنِ ما باید به این نجابت و درایتِ نهفته در کویر، بیش از پیش ببالد و بسترهایِ حقوقی و رفاهیِ آن را تضمین کند.
این یادداشت، ادایِ احترامی است به دستهایِ رنگی و چشمهایِ پرامیدِ بانوانِ شرقِ کرمان که در غبارِ نسیانِ مسئولان، همچنان چراغِ آگاهی را روشن نگه داشتهاند. تلخیِ ماجرا اینجاست که ما اغلب این زنان را تنها در قابهایِ فانتزی و توریستی میبینیم، بیآنکه از دردهایِ پنهان، کمبودهایِ درمانی و رنجِ ناشی از عدمِ امنیتِ شغلیشان سخنی به میان آوریم. ریگان و فهرج برایِ توسعهیِ پایدار، به «صدایِ رسا»یِ این زنان نیاز دارند، نه فقط به سکوتِ نجیبانه و کارِ بیوقفه آنها.
زنانِ بلوچ، نه حاشیهیِ کویر، بلکه متنِ تمدنسازِ این سرزمین هستند. آیندهیِ روشنِ شرقِ کرمان در گروِ باور به توانمندیِ بانوانی است که آموختهاند چطور از دلِ خاکسترِ محرومیت، ققنوسِ پیشرفت را به پرواز درآورند. پایتختِ کریمان باید آغوشِ خود را برایِ شنیدنِ روایتهایِ ناگفتهیِ این شیرزنان باز کند؛ چرا که هیچ توسعهای بدونِ مشارکتِ آگاهانهیِ نیمی از جمعیت، به مقصد نخواهد رسید.
سوزنها در دستانِ آنها، قلمهایی هستند که تاریخِ جدیدِ جنوب را مینویسند. فرصت برایِ توانمندسازیِ واقعیِ زنانِ بلوچ مهیاست؛ اگر نگاهِ مدیریتی از مرکز، به افقهایِ دوردستِ شرق تغییرِ جهت دهد.
فعال رسانهای*
انتهای یادداشت./
نظر شما