فریم به فریم تا شهادت/پسر شهید مدافع حرم : بابا دوستت دارم...

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید... ما هم آرام  رفتیم آنقدر که چینی نازک تنهایی های همسر و فرزند شهید ترک برندارد، آهسته دستمان را به نشانه همدردی روی شانه های همسر شهید تقی ارغوانی گذاشتیم تا شاید اندکی دریای طوفانی دلش التیام یابد اما غافل از آن بودیم که اسطوره ای از صبر و استقامت آنجا نشسته که حتی حبابی از غم و حسرت هم در چشمانش نمی بینی!

ایسکانیوز : لبخند معصوم و نگاه نافذش به همه آرامش می دهد ، از تنها فرزندش امیر حسین گرفته تا پدر شهید که با بی تابی ما را تا گلزار شهدا همراهی می کند و زیر لب با سوز و گداز می گوید:« دیگه منتظر نباش، اون دیگه بر نمی گرده» آرامش همسر شهید همچون بارانی از عشق، شفابخش دل های خسته و بی رمق می شود و تنها روزنه ای از امید ... راه شهدا همچنان باقیست شهدایی همچون مرتضی آوینی که ثبت تصاویرش از لحظه های جنگ مهر تأییدی بر هویت ماندگار اوست، هرچند شهید ارغوانی سال ها با ثبت تصاویری از برنامه های شهرداری، لحظه های ماندگاری را ثبت کرد اما بر خلاف ذهنیت اطرافیان به سوریه نرفت تا رشادت های برادرانش در جبهه ها را به تصویر بکشد. دوربینش را زمین گذاشت و لباس رزم بر تن کرد تا دلاورانه مقابل تکفیری ها ایستادگی کند. به تمام تعلقات دنیوی پشت پا زد و دل خانواده اش را با وعده بازگشت 45 روزه خوش کرد در حالیکه می دانست آخرین دیدار است... هرچند راه مدافعان حرم با رزمندگان جنگ تحمیلی یکی است و یک هدف را دنبال می کنند اما این جنگ مرد می خواهد، مردی که از مرز های کشورش فرسنگ ها دور شود و در خاک بیگانه تنها به عشق خاندان عصمت و طهارت با گردنی افراشته مبارزه کند، مردی که دفاع از حرم را همچون مدالی پر افتخار برگردن بیاویزد تا جاییکه حرف و حدیث های کذب عده ای از مردم هم نتواند او را از هدفش باز دارد، مردی دلاور می خواهد که از دادن سرش هم در این راه باکی نداشته باشد، این میدان، مردی می خواهد که جسورانه مقابل لشگر ظلم بایستد و از گلوله سرخ ترسی نداشته باشد، مردی که بی مهابا دل به دریا بزند و به آن سوی مرزها روانه شود، مردی که همسر و تنها فرزندش را به خدا بسپارد ....

دیگر خودش هم می داند که لحظه خداحافظی است، قبل از شهادت می خواهد برای آخرین بار خداحافظی کند آن هم با یکی از بازماندگان و یادگاری های گردان مالک، خط شکن دوران جنگ تحمیلی، حاج مصطفی سلیمی.« الو سلام حاجی، زنگ زدن من دارم میرم، خیلی دوستت دارم، من و حلال کن.»

این آخرین تماس شهید تقی ارغوانی در این دنیای فانی است... چترها را باید بست، زیر باران باید رفت/ عشق را زیر باران باید جست...

اینجا گلزار شهدای وردآورد است بهشتی که روح 55 شهید برای همیشه در آنجا آرمیده است.

تنها فرزندش سر مزار پدر است، امیر حسین 12 ساله خیلی زود از سایه پدر محروم شده و حالا باید مرد خانه باشد...

مادرش روبه رویش با آرامش نشسته. او از همسران شهید دوران دفاع مقدس صبر و مقاومت را به خوبی آموخته و جا پای آنها گذاشته است. بدون ذره ای نارضایتی با لبخندی پر از مهر و عطوفت با ما مصاحبه می کند و با غرور خاصی می گوید:« لیلا رجب هستم همسر شهید با افتخار تقی ارغوانی»

با اعزام همسرتان مشکلی نداشتید؟ چطور شد که رضایت دادید؟

دلم گواهی می داد که همسرم بعد از نخستین اعزام بر می گردد؛ برای همین با رفتنش مخالفتی نکردم؛ دلم خیلی قرص بود. این اتفاق هم افتاد چون بعد از 43 روز نبرد در سوریه، صحیح و سالم به خانه بازگشت. تا اینکه دوباره دلش هوای سفر کرد که این بار اجازه ندادم. زندگی ما به گونه ای بود که برای خواسته ها و نظرات هم احترام بسیاری قائل می شدیم. بار دوم به خاطر امیر حسین مانع رفتنش شدم. گفتم بزرگ کردن پسرمان هم به نوعی جهاد و مبارزه است. من ترجیح می دهم که بمانی و با هم امیر حسین را بزرگ کنیم. با آنکه رضایت من اهمیت چندانی در قانون کشورمان ندارد اما همسرم گفت چون رضایت تو برایم مهمتر است اگر راضی نباشی نمی روم.

چه اتفاقی افتاد که با رفتن همسرتان موافقت کردید؟ اصرار خود شهید باعث شد یا اتفاق خاصی رخ داد که نظرتان شد؟ بعد از بحث سر رفتن، شب خواب حرم حضرت زینب(ع) را دیدم که با لودر از چند جهت مختلف تخریب می شود. جیغ می کشیدم و توی سرو صورتم می زدم. با چنگ هایی که به صورتم می کشیدم پوست صورتم زیر ناخن هام می رفت اما خونی از سر و صورتم نمی آمد! حضرت دست های من را گرفت و هر 2 دستم را از صورتم پایین آوردند و فرمودند: «با جیغ کشیدن و زدن توی سر و صورت حرم من حفظ نمیشه برای حفظ حرم من جون لازمه...»

با گریه از خواب پریدم، تقی هم از صدای گریه های من بیدار شد. گفتم چیزی نیست فقط من راضی شدم و مشکلی با رفتنت ندارم. گفت از ته دل راضی شدی؟ گفتم بله، اما می دانستم که دیگر بازگشتی وجود ندارد!

از لحظه خداحافظی بگویید. چون این بار به خاطر خوابی که دیده بودید تقریبا به شهادت همسرتان واقف شده بودید؟

خداحافظی ما با بار نخست تفاوت بسیاری داشت. چون قبلا اطمینان داشتم که بر می گردد و آرامش خاصی داشتم اما این بار با خوابی که دیده بودم یقین به شهادتش داشتم. حتی به من گفت:« خداحافظی این دفعه تو با قبلا فرق داره! رفتن من هم با بار قبل فرق داره!» گفتم: راضی ام به رضای خدا. در آخرت شفاعتم را بکن، همین که برای ما آبرو و عزت می خری کافیه.

رابطه احساسی شما با همسرتان چگونه بود و چند سال زندگی مشترک را تجربه کرده بودید؟

14 سال زندگی مشترک داشتیم. رابطه ما رابطه ای خاص بود و من را وحشتناک دوست داشت. دوست داشتنش خیلی خاص بود همیشه می گفت اول تو را دوست دارم. اگر دنیا نباشه همین که تو باشی برام بسته.

بعد از اعزام با هم در ارتباط بودید؟

بله. هر روز زنگ می زد. چند روز بود که خبری نشده بود، توی دلم گفتم حتما اتفاقی افتاده. تا اینکه زنگ زدند و دیدم بالاخره به خواسته اش رسید.

خبر شهادتش را چگونه دادند؟

گفتند مجروح شده، اما می دانستم که شهید شده. تا زمانی که در معراج شهدا با تقی صحبت کردم و به آرامش خاصی رسیدم. وقتی گذاشتند من و پسرم با تقی خلوت کنیم.

گلایه نکردید که چرا شما را با فرزندتان تنها گذاشت و رفت؟

نه. اصلا! خدا را شکر می کنم و راضی ام که با افتخار شهید شد.

بعد از اعزام درباره نگهداری و تربیت فرزندتان چیزی می گفت؟

اصلا. همیشه می گفت نیازی نیست که سفارش کنم چون می دانم که به خوبی از پس تربیت فرزندمان بر می آیی.

اگر بخواهید به بارزترین خصوصیت اخلاقی همسرتان اشاره کنید. چه خصیصه اخلاقی شما را جذب می کرد؟

دوست داشتن بسیار زیاد، به شکلی که وحشتناک من را دوست داشت و سادگی بیش از اندازه اش. هرگز مردی را ندیده بودم که اینجوری به همسرش علاقه مند باشد.

آرامش شما روی اطرافیانتان هم تأثیر گذاشته. این آرامش از کجا می آید؟

4-5 روز بیقرار بودم، خلوتی که در معراج شهدا داشتم من را آرام کرد، اما باز بیقرار بودم تا دیشب که خوابش را دیدم. تقی اشک های چشمم را پاک می کرد و می گفت: «دیگه دوست ندارم گریه کنی هرگز گریه نکن! من خوبم و شک نداشته باش که برای خانواده ام عزت می آورم...» من هم از صبح دیگرگریه نکردم...

اکنون دوربین همسرتان کجاست؟

دوربین برای شهرداری بود، تحویل داد، چون باید شغلش را واگذار می کرد به شخص دیگری تا اعزام شود.

گلایه ای از شهرداری ندارید؟ همسرتان در سال های گذشته تمام برنامه ها را پوشش می داد اما در ماه های اخیر بسیار کم کار و به نوعی بیکار شده بود

گلایه ای ندارم اما همسرم برای خبرگزاری ها و شهرداری، بازدید خانواده های شهدا و جانبازان ، بازدید های میدانی، افتتاحیه ها و... با جون و دل کار می کرد. این اواخر به تقی اعتراض می کردند که چرا کم کار شده! همسرم معاون عملیات بود و بیشتر وقتش صرف آموزش می شد و به همین خاطر نمی توانست زیاد در برنامه ها حضور داشته باشد و آنقدر کارش را دوست داشت که از عدم حضورش و گلایه همکاران ناراحت می شد.

آیا خواسته از مدیران شهری و مسئولان دارید کهتمایل به انعکاس آن داشته باشید؟

تنها یک خواسته دارم، اینکه مسئولان برای دیدن من و پسرم به خانه کوچک خودمان بیایند، چون مراسم همسرم در خانه پدر شوهرم برگزار شد. دوست دارم زندگی ساده تقی را ببینند. آنهایی که فکر می کنند همسرم برای پول رفته! ببینند که پول در زندگی ما جایی نداشته! دوست دارم زندگی ساده ما به تصویر کشیده شود.

همانطور که می دانید پیکر بسیاری از شهدای حرم سالم بر نمی گردد و داغ بیشتری بر دل خانواده شهدا می گذارد. از اینکه پیکر همسر شما سالم به وطن برگشته چه احساسی دارید؟

وقتی برای بار نخست از سوریه بازگشت برایمان تعریف می کرد که یک بار پیکر 8 شهید و 17 زخمی را به تنهایی آورده بوده. انصاف نبود که خودش روی زمین بماند و پیکرش سالم بر نگردد. چون با سردار فرزانه به شهادت رسیدند، پیکر سردار بر نگشته اما تقی سالم برگشت و از این بابت بسیار خوشحالم که خداوند اجرش را این گونه داد.

از نحوه شهادتش مطلع هستید؟

منتظریم همرزمانش برگردند تا از آنها بپرسیم که چگونه به شهادت رسیده.

بهترین تصویر ثبت شده توسط همسرتان، از نگاه شما کدام است؟

آنقدر از ما عکس های قشنگ می گرفت که لحظه به لحظه زندگی ما پر شده بود از عکس هایی زیبا. تمام عکسهایی که گرفته از نظر من زیباست و عکس خاصی مد نظرم نیست.

اگر بخواهید شهید تقی ارغوانی را در یک جمله تعریف کنید چه می گویید؟

زیباترین جمله ای که به ذهنم می رسد این است که خوشحالم امیر حسین را از او به یادگاری دارم که مثل خودش شیر مرد است، خوشحالم از اینکه 14 سال با این آدم زندگی کردم و خوشحالم از اینکه این همه عظمت و شکوه از خودش باقی گذاشت.

از پسر شهید می پرسیم با پدرت در معراج شهدا چه صحبتی کردی ؟

گفتم بابا دوستت دارم.

با پدرت بازی هم می کردی؟

بله کشتی می گرفتیم، فوتبال بازی می کردیم.( می خندد) یه وقتایی گازمم می گرفت!

از آخرین باری که پدرت را دیدی بگو؟

آمد دم در مدرسه و گفت مراقب مامانت باش، نکنه مامانت تنها بمونه.

پدرت هدیه ای هم از سوریه آورده بود؟

برام یادگاری آورد، دوربین کلاشینکف. پلاک جنگی خودش را هم به من داد و می گفت دلم نمیاد از پسرم یادگاریمو بگیرم. بعد سری دوم که به لشگر رفته بود سراغ پلاکش و گرفته بودن که گفته بود گم کرده و دوباره پلاک جنگی گرفته بود. الان اومدم با بابام حرف بزنم به مامانم گفتم گوشش کجاست؟ گفت همون جا که شمع روشن کردیم بعد که سرم و آوردم پایین شمع موی سرمو سوزوند. (می خندد) مامانم گفت: باشه، باشه. نمیریم، بچمو نخور!

خاطره ای از پدرت داری؟

خاطره من خنده داره. رفته بودیم سر یک برنامه که توی یه مدرسه اجرا می شد. شهردار سابق آمده بود. بابام می خواست عکس بگیره که یه نفر حواسش و پرت کرد. داشت عقب عقبی می رفت که عکس بندازه و پشت سرشم نگاه نمی کرد که پاش گیر کرد و افتاد سمت شهردار (می خندد)بعد شهردار بلندش کرد و گفت تقی جان مراقب خودت باش.

هوا رو به تاریکی است و نور شمع های مزار شهید سو سو می کند مادر شهید در گوشه ای دور تر نشسته و به افق خیره شده نمی دانم شاید آخرین دیدار با فرزندش را تداعی می کند... وقت رفتن که دور فرزندش بارها می چرخیده... گویی اکنون دنیا دور سرش می چرخد...

صدای اذان در محله وردآورد طنین انداخته، از همان مناره های مسجدی می آید که تقی برای ترغیب جوانان به حضور در مسجد از آنها عکس یادگاری می گرفته...

یادداشت

دکتر مصطفی سلیمی- شهردار سابق منطقه 21

خط شکن گردان مالک و برادر 2 شهید از خاطرات سال ها همکاری با شهید تقی ارغوانی می گوید:

گویی فرزند خانواده شهدا بود...

از ابتدای ورودم به منطقه 21 و در مدت 3 سال خدمتم ثبت تصاویر ماندگار از بازدید خانواده جانبازان و شهدا، افتتاحیه ها، بازدید های میدانی، پروژه های عمرانی، برنامه های فرهنگی، اجتماعی و هنری بر عهده شهید ارغوانی بود. جوانی خونگرم، خوش خنده و مهربان... بیشتر خاطراتم به بازدید از خانواده شهدا بر می گردد که لحظاتی که گاهی با غم گره می خورد را به گونه ای ثبت می کرد که تأثیری عمیق روی مخاطب داشته باشد.

یادم نمی رود در بازدید از خانواده شهدا، می شد فرزند شهید! به محض گرفتن چند فریم عکس، سینی چای را از صاحبخانه می گرفت و پذیرایی می کرد. کارش بود، در بیشتر بازدیدها نمی گذاشت خانواده شهید از جایشان بلند شوند و کل پذیرایی را انجام می داد.

با عشق و علاقه کار می کرد و حرفه ای بود، آنقدر که اگر ثبت تصاویر را عکاس دیگری جز خودش انجام می داد به راحتی متوجه می شدی...

10 روزی راهی حرم ثامن الحجج(ع) شده بود و در زمان غیبتش عکاس دیگری ثبت تصاویر برنامه ها را بر عهده داشت.

یکی از دوستانم با من تماس گرفت و جویای حال شهید ارغوانی شد گمان کرده بود که جایش را با عکاس دیگری عوض کرده ایم! می گفت از روی ترکیب بندی و کیفیت پایین عکس ها متوجه شدم که عکاس دیگری برنامه ها را پوشش می دهد.

وقتی که برایش این موضوع را تعریف کردم برق شادی را در چشمانش دیدم...

فضای صمیمی در منطقه 21 حاکم بود و من قدر دان تلاش همکارانم در حوزه های مختلف خدمت رسانی به مردم بودم.

آنقدر صمیمیت وجود داشت که بعد از رفتنم هم افرادی مانند شهید

ارغوانی با من در ارتباط باشند و بشوم سنگ صبور و محرم درددل هایی که داشتند...

با من در تماس بود و موضوع اعزام به حرم عقیله بنی هاشم(س) را مطرح کرد. با آنکه می دانستم روحش ظرفیت آسمانی شدن را داشت اما بی شک همنشینی با خانواده های ایثارگران در عزمی که جزم کرده بود بی تأثیر نبود...

بارها از سوریه تماس گرفت، قبل از اعزام آخر با خنده و شوخی می گفت:« شاید شهید شدم دیگه...»

چند روز قبل از شهادت در آخرین تماسی که داشت حلالیت گرفت و گفت:« حاجی من دارم میرم، خیلی دوستت دارم...» که من هم از خدا خواستم تا به سلامت به وطن بازگردد و به او گفتم:« من هم دوستت دارم...»

شهید تقی ارغوانی

تاریخ تولد: 2/3/1353

تاریخ شهادت: 21/ 11/1394

محل شهادت: جنوب حلب سوریه

اکرم فراهانی-سرویس اجتماعی

105105

کد مطلب: 604241

وب گردی

وب گردی