۲۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۰:۴۴
به وقت بی‌پدر شدن 

* کوشا ساسانیان

صبح نهم اسفند ماه ۱۴۰۴ است. خیابان‌ها غلغله است. هیچ خیابانی در تهران وجود ندارد که ترافیک نباشد. دشمن قسم خورده ایران اسلامی، به خاکمان تجاوز کرده. اولین اصابت هم در بیت رهبری بوده.
"آقا در بیت بوده؟ نمیدانم. فکر نمیکنم. " این دیالوگ ثابت میان مردم رد و بدل میشود. پایگاه فراخوان داده. "هرکس هر ساعتی میتواند بیاید. باید بساط ایست بازرسی را پهن کنیم. " بچه ها هر کدام از گوشه و کنار شهر خودشان را به پایگاه رساندند. محله شلوغ است و کمی امنیتی. چون در جنگ دوازده روزه محل اصابت بوده؛ هر لحظه امکان حمله وجود دارد. البته که تعدد مساجد در محل زیاد است و وفور نعمت بسیجی است. هر پایگاه ماموریت خاص خودش را دارد به مدت بیست و چهار ساعت. ماه رمضان سختی کار را دوچندان کرده. الحق والانصاف ایستادن وسط تور ایست بازرسی با زبان روزه کار دشواری است. کار بدون هیچ وقفه‌ای و با توجه به شیفت بندی صورت گرفته پیش رفت. تا حدود ساعت ۱۲ شب. شایعه خبر شهادت رهبری پخش شد. خبر ‌می‌رسید چند گروه چند نفره کف خیابان شادی و هلهله کردند. ما اما، خون خونمان را میخورد. اصلا کارد میزنی، خونمان در نمی‌آمد. میگفتیم: «حتما شایعه است. این حرف را میزنند تا دل ما را خالی کنند. برویم سر کارمان.» ساعت حدود ۳ صبح دهم اسفندماه بود که رئیس‌الرئسای حرامزادگان تاریخ، رئیس جمهور ایالات متحده، خبر را توئیت کرد. بلوف سیاسی شگرد ترامپ است. بارها اینکار را انجام داده. گفتیم: «حتما بلوف میزند. صبح ان‌شاءالله آقا مثل همیشه با صلابت جلوی دوربین سخنرانی میکنند.» راستش را بگویم؛ دلمان نمیخواست خبر حقیقی باشد. خبر باید دروغ میبود. ما دوست داشتیم تا سر حد مرگ خبر را انکار کنیم. ما هرگز دلمان نمیخواست از مرحله انکار سوگ فراتر برویم. نزدیک اذان صبح بود؛ برای خوردن سحری به پایگاه آمدیم. پانزده دقیقه مانده به اذان صبح، یکی از بچه‌ها بلند بلند شروع کرد به گریه کردن. " چی شده؟ آقا شهید شد. " خشکمان زد. کسی جیک نمیزد. همه فقط صفحه تلفن همراهشان را نگاه میکردند. باورمان نمیشد. آخر میدانید قرار بود ما فدایی او باشیم. نه برعکس. قرار بود ما تا سرحد مرگ پای او بمانیم؛ نه برعکس. به اذان صبح نزدیکتر میشدیم. کسی حتی توان آب خوردن هم نداشت؛ سحری بماند. هرکس یک گوشه زانوی غم بغل گرفته بود و گریه میکرد. مثل جوان مادر از دست داده. توان حرف زدن را از دست داده بودیم. بعضی لرز گرفته بودند؛ بعضی مدام قدم میزدند و یکجا بند نمیشدند؛ بعضی بلند بلند فریاد میکشیدند؛ بعضی لباس پوشیده آماده بودند زمینی به تل‌آویو بروند. ما تمام زندگیمان را از دست داده بودیم و باورمان نمیشد. بالاخره اذان شد. برای اقامه نماز، با سلاح به مسجد رفتیم. صدای شیون زن‌ها تمام فضا را پر کرده بود. مثل بچه مرده‌ها گریه میکردند. خودشان را میزدند، جیغ میکشیدند. مردها هم مردانه گریه میکردند؛ آرام و بی‌صدا. طوری که بقیه متوجه نشوند. مردها هنگام بیچارگی اینطور گریه میکنند. نماز که تمام شد؛ امام جماعت سخنرانی کرد. جمله اول این بود" دعوت به آرامش و صبوری نمیکنم. چون داغ بزرگی است. عزاداری کنید. بی‌پدر شدیم. " نمیدانم شدت بلندی صدای گریه را چطور باید در کلام توصیف کنم. باور کنید؛ صدای گریه و شیون واقعا بلند بود. امام جماعت هر دو سه جمله که میگفت بغضش میترکید و خودش هم با مردم شروع به گریه کردن میکرد. نمیدانم آن دقایق چطور گذشت. تمام فکر و ذکرم هنگام سخنرانی این بود" الان تنها چیزی که میتواند این جماعت آرام کند؛ روضه اباعبدالله است. باید روضه بخوانیم. " بعد از سخنرانی در پایگاه بساط روضه را علم کردیم. تا آن لحظه، پایگاه را آنقدر شلوغ ندیده بودم. همه آمده بودند؛ برخی را بعد از چندین سال میدیدیم...
آقا سید روضه را شروع کرد؛ اول گودال قتلگاه خواند؛ بعد روضه علی اکبر و پس از آن هم روضه علمدار کربلا. از آنجا هم به علمدار انقلاب اسلامی رسید. هنگام روضه، حتی یک لحظه هم صدای گریه قطع نمیشد. بغض همه ترکیده بود. انگار همه به سیدالشهدا احتیاج داشتیم. گریه بر اباعبدالله بر هر درد بی‌درمان دواست. ما هم گرچه حالمان خوب نشد، اما توانستیم خودمان را جمع و جور کنیم. بی‌خود میگویند خاک سرد است؛ این داغ هرگز سرد نمیشود. ما صبح نهم و دهم اسفندماه ۱۴۰۴ را هرگز فراموش نمیکنیم؛ همانطور که صبح سیزدهم دی‌ماه ۱۳۹۸ را هنوز فراموش نکرده‌ایم. خون شهید همواره در حال جوشش است و خاکش تا ابد گرم است...

خبرنگار و فعال رسانه‌ای*

کد مطلب: 1299517

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha