نیمکت ناآرام؛ دوازده سال بحران بعد از فرگوسن

دوازده سال، هشت سرمربی و نیمکتی که آرامش را از دست داده است. بعد از رفتن سر الکس فرگوسن، هیچکس نتوانست ثبات را به یونایتد بازگرداند و هر پروژه‌ای پیش از رسیدن به نتیجه متوقف شد.

به گزراش خبرنگار ورزشی ایسکانیوز، بعد از جدایی سر الکس فرگوسن، تئاتر رویاها به صحنه‌ی تحقق بدترین کابوس‌ها بدل شد. مردی که بیش از یک سرمربی بود، رفت و با رفتنش نه‌تنها یک نیمکت، که یک نظم تثبیت‌شده فرو ریخت. در این دوازده سال، هشت نفر بر نیمکت منچستریونایتد تکیه زدند؛ از گزینه‌های موقت تا نام‌های بزرگ و پرطمطراق. دیوید مویس و اولگنار سولشایر، به‌ترتیب کوتاه‌ترین و طولانی‌ترین دوره را تجربه کردند و در این میان، مربیانی با کارنامه‌های درخشان چون لویی فن‌خال و ژوزه مورینیو نیز آمدند و رفتند.

آغاز دوران پسا فرگوسن

فن‌خال با سابقه‌ی سوم‌شدن در جام جهانی ۲۰۱۴ با هلند و نایب‌قهرمانی لیگ قهرمانان اروپا با آژاکس و بایرن مونیخ، نماینده‌ی نظم، ساختار و فوتبال مالکانه بود. مورینیو، آقای خاص فوتبال جهان، با پورتو و اینتر قهرمان چمپیونزلیگ شده و با چلسی و رئال مادرید، لیگ‌های معتبر اروپا را فتح کرده بود. این‌ها تنها بخشی از افتخارات آن‌هاست. اما هیچ‌کدام نتوانستند روی نیمکت یونایتد در دوران پسا فرگوسن دوام بیاورند. چرا؟

نخستین پاسخ، به دیوید مویس بازمی‌گردد؛ مربی‌ای که وارث تیمی شد که برای او ساخته نشده بود. بازیکنانی پا به سن گذاشته، ستاره‌هایی که به اقتدار فرگوسن عادت کرده بودند و مدیریتی که انتظار داشت همه‌چیز بدون تغییر ادامه پیدا کند. مویس نه زمان کافی داشت و نه پرستیژ لازم. فشار نتایج و مقایسه‌های دائمی، خیلی زود کار را تمام کرد.

فن‌خال آمد تا یونایتد را از نو تعریف کند. تیم او نتیجه می‌گرفت، اما هویت فوتبالی‌اش با تصویری که هواداران از یونایتد در ذهن داشتند، فاصله داشت. فوتبال کم‌ریسک و صبورانه‌ی او، هیجان را از اولدترافورد گرفت. قهرمانی در جام حذفی هم نتوانست شکاف ایجادشده میان تیم و سکوها را پر کند و پروژه پیش از تثبیت، متوقف شد.

مورینیو موفق‌ترین مربی یونایتدِ پسا فرگوسن از نظر کسب جام بود. لیگ اروپا، جام اتحادیه و سوپرجام، دستاورد کمی نبود. اما یونایتدِ مورینیو تیمی بود که زیر فشار دائمی زندگی می‌کرد؛ درگیر تنش، حاشیه و تقابل. فضای رختکن دوپاره شد و باشگاه بار دیگر به این جمع‌بندی رسید که هزینه‌های این سبک، بیش از دستاوردهایش است.

پس از او، یونایتد به احساسات پناه برد. اولگنار سولشایر، اسطوره‌ای محبوب که قرار بود لبخند را به اولدترافورد بازگرداند. شروع کار امیدوارکننده بود؛ ضدحمله‌های سریع و ارتباط عاطفی با هواداران. اما این پروژه بیش از آن‌که مبتنی بر ساختار باشد، متکی به لحظه بود. تیمی بدون نقشه‌ی مشخص که با افت ستاره‌ها، فرو می‌ریخت. شکست‌های سنگین مقابل رقبا، پایان این دوران را رقم زد.

رالف رانگنیک قرار بود آغاز اصلاحات باشد؛ چهره‌ای ساختارگرا که یونایتد را با فوتبال مدرن همگام کند. اما او نه ابزار لازم را داشت و نه حمایت واقعی. حرف‌هایش تند بود، واقعیت‌ها تلخ، و مدیریتی که آماده‌ی تغییر بنیادین نبود، پروژه را نیمه‌کاره رها کرد.

تلاش برای ثبات در دوران مدرن

پس از آن، یونایتد به سراغ گزینه‌ای رفت که روی کاغذ منطقی‌ترین انتخاب سال‌های اخیر به نظر می‌رسید؛ اریک تن‌هاخ. مربی‌ای که با آژاکس، فوتبال ساختارمند، پرس منظم و جسارت جوان‌گرایی را به بالاترین سطح اروپا رسانده بود. اما خیلی زود مشخص شد که حتی ایده‌محورترین مربی هم در یونایتد، با مسائلی فراتر از زمین درگیر است. نحوه‌ی مدیریت پرونده کریستیانو رونالدو به بحرانی نمادین تبدیل شد؛ بحرانی که نه باشگاه توانست آن را حرفه‌ای جمع کند و نه تیم از تبعاتش در امان ماند.

تن‌هاخ به موفقیت‌هایی رسید؛ قهرمانی در جام اتحادیه و بازگشت به لیگ قهرمانان. اما نبود ساختار مشخص، مسئولیت نقل‌وانتقالات را بر دوش او انداخت. خریدهایی پرهزینه و بعضاً ناکارآمد، تیمی ناهمگون ساخت. مصدومیت‌ها، افت کیفی و نداشتن پلن جایگزین، یونایتد را به تیمی شکننده تبدیل کرد. پروژه‌ای که قرار بود نماد بازسازی باشد، ناتمام ماند.

پس از او، نوبت به آموریم رسید؛ مربی جوان و موفق پرتغالی که قرار بود نماینده‌ی نسل جدید باشد. اما یونایتدِ او هم از همان ابتدا با تناقضی آشنا روبه‌رو شد؛ تیمی که برای فلسفه‌اش ساخته نشده و مدیریتی که هنوز نمی‌داند دقیقاً چه می‌خواهد. پایان این پروژه نیز، زودتر از انتظار رقم خورد.

چرا بحران ادامه دارد؟

اما بعد از مرور همه‌ی این نام‌ها و سبک‌ها، تصویر نهایی روشن است. مشکل منچستریونایتد نه در انتخاب مربی بوده و نه در کیفیت آن‌ها. مسئله، ناتوانی باشگاه در ساختن یک مسیر پایدار پس از دوران فرگوسن است. دوره‌ای که با ثبات، اعتماد و هم‌راستایی معنا می‌شد، به پایان رسید، اما جایگزین آن هرگز به‌درستی شکل نگرفت.

در فوتبال امروز، موفقیت حاصل هماهنگی تمام اجزای باشگاه است؛ مدیریت، نقل‌وانتقالات، آکادمی و کادر فنی. یونایتد اما سال‌هاست که این اجزا را جدا از هم حرکت می‌دهد. مربی می‌آید، اما تیم متناسب با او نیست. برنامه آغاز می‌شود، اما پیش از رسیدن به ثبات، تغییر می‌کند. این ناپیوستگی، هر پروژه‌ای را از درون فرسوده است.

مدیریت باشگاه اغلب واکنشی عمل کرده، نه راهبردی. بحران که شکل می‌گیرد، تصمیم گرفته می‌شود. سرمربی مسئول نتایج است، اما اختیار کامل برای کنترل شرایط ندارد. سیاست نقل‌وانتقالاتی نیز بیشتر برای خاموش‌کردن بحران‌های مقطعی بوده تا ساختن آینده. نتیجه، تیمی ناهمگون است که هر مربی مجبور می‌شود آن را از نو سرهم کند.

یونایتد برای بازگشت به ثبات، پیش از هر چیز به وضوح نیاز دارد؛ وضوح در هویت فوتبالی، در مسیر مدیریتی و در تعریف نقش‌ها. بازگشت به روزهای موفق گذشته، نه با تکرار آن دوران، بلکه با ساختن ساختاری متناسب با امروز ممکن است. تا زمانی که این اتفاق نیفتد، نیمکت یونایتد همچنان جای ناآرامی خواهد بود؛ حتی اگر بزرگ‌ترین نام‌ها روی آن بنشینند.

تئاتر رویا هنوز پابرجاست، اما برای بازگشت رؤیا، یونایتد بیش از تغییر مربی، به تغییر نگاه نیاز دارد.

خبرنگار: کوشا ساسانیان

انتهای پیام/

کد خبر: 1293099

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =