به گزارش خبرنگار ورزشی ایسکانیوز، قرار بود ورزش زبان مشترک انسانها باشد. تفاوتهای فرهنگی و نژادی و قومیتی و اختلافات سیاسی و اقتصادی و درگیریهای نظامی نادیده گرفته شوند و زمین مسابقه؛ تبدیل شود به محل همبستگی میان کشورها و ملتها. قرار بود همه روی سکوی ورزشگاه بنشینیم و تیم موردعلاقه یا در بازیهای ملی کشورمان را تشویق کنیم.
جدا چه لذتی دارد لحظهی برندهشدن؛ لحظه اهتزاز پرچم؛ لحظهای که از ورزشگاه خارج میشوی و برای رفیقت که طرفدار تیم بازنده بود کری میخوانی. البته رسیدن به این لذتها یک شرط مهم دارد: باید زنده از ورزشگاه خارج شوی. یعنی هر لحظه امکان دارد یک خود ابرقدرت پندار خدانشناس که تمام وجوه انسانیت و عاطفه را در خودش کشته؛ وسط مسابقه بیاید و ورزشگاه را بمباران کند. مانند ۲۳ بهمن سال ۱۳۶۵، روزی که مسابقهی فوتبال میان ۲ تیم منتخب چوار و جوانان استان ایلام در حال برگزاری بود، ناگهان، پس از گذشت ۱۰ دقیقه از نیمه دوم، هواپیماهای عراقی به زمین فوتبال حمله و آن را بمباران کردند. در این حمله وحشیانه، ۱۰ بازیکن، ۳ کودک، یک داور و یک تماشاگر به شهادت رسیدند و همچنین ۶ نفر دیگر زخمی شدند. این مسابقه نه یک مسابقه رسمی بود و نه مسابقهای حساس که پوشش رسانهای قدرتمندی داشته باشد که مثلاً دشمن بخواهد حین پخش زنده قدرتش را به رخ بکشد. برای آدمخوارها اما این مسائل هیچ اهمیتی ندارد. آنها تشنه خونند. یا بهتر بگویم؛ خونخوارند.
رابطه میان ورزشکار و تماشاگر با ورزشگاه رابطه عجیبی است. ورزشگاه خانه دوم آنهاست. ورزشگاه محل هم تجربه شدن انسانهای متفاوتی است که یکجا جمع شدهاند تا یک امر واحد را اقامه کنند؛ برای رسیدن به یک هدف مشترک. اصلاً ورزشگاه رفتن یک آئین است. سنت خودش را دارد. از بلیت خریدن تا آدابورسوم هواداری و حضور در ورزشگاه و اتفاقاتی که بعد از بازی رخ میدهد. تجربهکردن آن لحظات شیرین لزوماً هم مختص به حضور فیزیکی در ورزشگاه نیست. مثلاً کسی که در ایران طرفدار منچستریونایتد است؛ شاید هرگز در عمرش به منچستر سفر نکند و نتواند اولترافورد را از نزدیک ببیند؛ اما دیوانهوار به تئاتر رؤیاها عشق میورزد. دیدن عکسهای ورزشگاه ضربانش را بالا میبرد. حال تصور کنید وقتی در ورزشگاه حاضر شود و برد تیمش را جشن بگیرد؛ آن وقت ورزشگاه برای او چه جایگاهی پیدا میکند.
برای ورزشکاران هم همین است. استادیوم، خانه دوم، حتی در برخی مواقع خانه اول آنهاست. مربیها روز اول به ورزشکار میگویند باید با تشک یا چمن یا تاتمی اخت شوی. باید با استادیوم رفیق شوی. حال تصور کنید ورزشگاهی خاطرات خوب و خوشی را برای یک ملت، چه ورزشکاران و چه تماشاگران رقم زده. چقدر برای آن ملت عزیز است؟ جواب مشخص است. خیلی زیاد. حال بازهم تصور کنید که آن ورزشگاه توسط دشمن خارجی بمباران شود. ملت چه حالی پیدا میکنند؟ بازهم جواب مشخص است؛ خیلی ناراحت میشوند و از دشمن کینه به دل میگیرند.
از این لحظه به بعد تصورات را کنار بگذارید؛ چون همه چیز واقعی است. ۱۴ اسفندماه سال ۱۴۰۴ استادیوم دوازدههزارنفری آزادی مورد حمله رژیم صهیونیستی و همدست خونخوارش ایالات متحده قرار گرفت. حتماً بازیهای تیم ملی والیبال در این استادیوم را یادتان هست. همان ماه رمضانهای جذابی که زمان افطار و مسابقه والیبال ایران با لهستان یا ایتالیا یا سایر قدرتهای والیبال همزمان میشد و ما سر سفره افطار از فرط هیجان اصلاً نمیفهمیدیم چه میخوریم. یا شاید شما هم جزو آن دسته از افراد باشید که از ساعتها قبل پشت در ورزشگاه منتظر باز شدن در ها میماندید. یا مسابقات کشتی و بسکتبال و هندبال و سایر ورزشها که در این استادیوم برگزار شد. ما ایرانیها چه خاطرات خوبی از این ورزشگاه داشتیم. ورزشگاهی که امروز توسط خونخوارترین و جنایتکارترین انسانهای تاریخ تخریب شده و حالا ما ماندیم و خاطرات پرپرشدهای که بغضآورند و کینهای که از باعث و بانیان این اتفاق داریم و انتقامی که باید گرفته شود. انتقام تمام آن خاطرات خوش که حالا رخت عزا بر تن کردهاند.
خبرنگار: کوشا ساسانیان
نظر شما